حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
این هم زمستانهای این دور و زمانه که تقریبا شبیه بهار با این تفاوت که درختها جوانه نزدهاند و زمین سبز نشده است. ولی وقتی بهار رسید و درختها شکوفه باران شدند و به هر جا که نگاه کردی دیدی یک جوانه کوچک روی شاخهای، گلی چیزی سبز شده تازه میفهمی این بهار چرا برای همه ما اینقدر مهم است و چرا وقتی از راه میرسد آدم احساس میکند که همه چیز از نو دوباره شروع شده است.
آدم باورش نمیشود این درختها همان درختهای سرد و عبوسی هستند که توی زمستان همه چیز را خاکستری کرده بودند جوری که دلمان میگرفت و به خودمان میگفتیم پس کی تمام میشود این فصل؟
اما بهار فقط جوانههای سبزش نیست. اصلا چیزهای عجیب و غریبی دارد که آدم برایش هیچ تعریفی پیدا نمیکند. مثلا هوا. انگار هوا جوان شده است. توی خودش یک مایه نشاطی، چیزی دارد که وقتی نفس می کشی احساس میکنی خون در رگهایت تندتر میجوشد و تو بیدلیل خوشحالی.
بیدلیل از این آفتاب کمرنگی که پهن شده روی سرت کیفور میشوی و گذشت زمان را احساس نمیکنی. حالا اگر توی این لحظات به قول معروف در دل طبیعت باشی هم که دیگر واویلا! به خاطر همین چیزها است که بهار واقعا بهار است.
حالا همه این حرفها را زدم که بگویم بهار واقعا بهانه خوبی است برای دوباره شروع کردن. باور کنید! این همه درخت، این همه گیاه، اصلا تمام زمین بیهیچ حرفی و بهانهای دوباره از نو شروع کردهاند. دوباره سبز شدهاند و هیچ غصه پاییز و زمستان را نمیخورند که از راه میرسند و همه برگهایشان را به یغما میبرند.
فقط در همین لحظه خوش اند. در این لحظهای که جوانهها یکی یکی از زیر پوستشان بیرون زدهاند و آنها میتوانند زیبا شوند. به معنای واقعی کلمه زیبا شوند. سرشان گرم همین لحظه است و به خاطر همین است که این همه خوشی را به آدم منتقل میکنند. چون با تمام وجود خوشحالند. حالا شما بگویید واقعا چه چیز ما از آن بید مجنونی که ممکن است همین الان در حوزه دید شما باشد یا نباشد کمتر است؟ چه چیز ما کمتر است که نخواهیم به بهانه همین بهار خیلی چیزها را از نو دوباره شروع کنیم.
دوباره دل ببندیم، دوباره تلاش کنیم، یا اصلا دوباره عزممان را جزم کنیم برای این که ما هم مثل این درختها جوانه بدهیم، سبز شویم و تازه شویم؟ نگاهی به اطرافتان بیندازید، بهار هم همین را میخواهد.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....