حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
با اینهمه ذرهای پیچیدهگویی به اصطلاح روشنفکرانه ندارد و به هیچ وجه پرگو، حراف و مدعی نیست و نه در ساختار و نه در مضمون خود اصلا بهگونهای نیست که بتوانیم بگوییم بیش از آنکه کودکانه باشد مناسب برای مخاطب بزرگسال است اگرچه میتواند در واقع امر اینگونه هم باشد! در واقع زمهکیس که در اصل کارگردان فیلم بزرگسال است تا انیمیشن کودک و اسکار بهترین کارگردانی را هم در سال 1994 برای فیلم «فارست گامپ» نصیب خود کرده، در «قطار سریعالسیر قطبی» توانسته به شکل شگفتآوری میان دو گروه مخاطب با نیازهای کاملا متفاوت و گاهی حتی متضاد، جمع کم سابقهای بوجود آورده و کاری کند که اثرش از حیث فرم و قالب ساختاری در عین انیمیشن بودن فقط کودکانه نباشد و از حیث مضمون و درونمایه در عین عمیق بودن و رنگ دینی و فلسفی داشتن، فقط بزرگسالانه نباشد. این فیلم زمهکیس شاید از این حیث بیش از دیگر جهات شایسته تحسین و تقدیر باشد.
«قطار سریعالسیر قطبی» در پی آن است که ثابت کند داوری درباره اعمال ما تنها مختص به روز قیامت و رستاخیز ابدی نیست و پندار، گفتار و کردار ما هر سال از سوی نیروهای ناظر بر اعمالمان مورد داوری و قضاوت قرار میگیرد. چه باور داشته باشیم و چه نه؛ چنانچه پسرک شخصیت اول این فیلم هم درست در زمانی که باور ندارد در معرض این داوری قطعی و هر ساله قرار میگیرد. او را درست در زمانه شکاکیتش فرامیخوانند به ایمان، تا بداند حقیقت همیشه آن چیزی نیست که به چشم میبینیم؛ به بیان مامور قطار سریعالسیر قطبی «بعضی وقتها دیدن باور کردنه اما بعضی وقتها واقعیترین چیزها توی دنیا چیزهایی هستن که نمیتونیم ببینیمشون»، و یا از این هم بالاتر، تا بداند محدوده مشاهده چشم و نیز شنیدن گوش بهطور کامل بستگی به محدوده شناخت و باور دارد؛ چنانچه گوش و چشم پسرک بعد از ایمان و باور به وجود داوری سال نو، واقعا میتواند بابانوئل را ببیند و صدای زنگوله سورتمهاش را بشنود.
در «قطار سریعالسیر قطبی» نیز روزی سال نو هر یک از شخصیتهای فیلم یا به عبارت دیگر هر یک از مسافران قطار سریعالسیر قطبی بر همین اساس و مبنای اصلی مبتنی است. حتی هدیه ویژه بابانوئل هم ـ که پسرک لایق دریافت آن میشود ـ درست مرتبط با همین تقدیر و روزی سال جدید است. هدیه او زنگوله سورتمه بابانوئل است که صدایش را فقط مؤمنان به داوری سال نو میتوانند بشنوند نه شکاکان و ناباوران؛ صدای بزرگسالی پسرک در پایان فیلم این ویژگی آن هدیه مخصوص را به ما یادآور میشود وقتی میگوید: «یه موقعی بیشتر دوستام میتونستن صدای زنگوله رو بشنون ولی با گذشت سالها به گوش همهشون بیصدا شد. حتی سارا هم توی کریسمس متوجه شد که دیگه نمیتونه صدای دلنشین اون رو بشنوه. با وجود اینکه بزرگ شدم زنگوله برای من زنگ میزنه همونطور که برای همه اونهایی که واقعا معتقدند این جوریه.»
قطار سریعالسیر قطبی قطاری است که کودکان را به سرزمین شگفتیها و شادیها میبرد. به دیار امید و سرزندگی و نشاط. به دیار ایمان، باور، اعتقاد و اعتماد. به وطن حقیقی کودک که بعضیها مثل پسرک شاید تحت تاثیر بزرگترها، این وطن اصلی را از یاد برده و به آن مشکوک و بیایمان شدهاند. قطار قطبی در ابتدای سال نو کودکان را با خود میبرد تا تقدیر سال جدیدشان را نخست در قالب وصفی که بابانوئل از آنها میکند و سپس در قالب نوشته روی بلیت هر یک، برای ایشان رقم بزند و آنها را به سمت و سویی هدایت کند که لازم است در مسیر آن گام بردارند. پسرک شرور و پر سر و صدای مدعی که اصرار دارد بابانوئل او را بهجای دیگران انتخاب کند با این نصیحت بابانوئل مواجه میشود که: «مرد جوان بردبار باش. قدری فروتنی هم برات خوبه» و میبینیم که نوشته روی بلیت او هست: «یاد بگیر». دخترک سیاهپوست را بابانوئل «دختر مصمم و سرشار از اطمینان و شور کریسمس» معرفی میکند و در ادامه مشاهده میکنیم که نوشته روی بلیت او هست: «راهبری کن». بیل کوچولو به دلیل اینکه از پیله تنهاییاش بیرون آمده و در این سفر مخصوص، چند دوست تازه پیدا کرده مورد تحسین بابانوئل قرار میگیرد و مخاطب این توصیه که: «هیچ هدیهای بالاتر از دوستی نیست». نوشته روی بلیت او هست: «تکیه کن، اعتماد کن، اطمینان کن». و بالاخره پسرک اصلی قصه که منتخب بابانوئل از میان همه بچهها و شایسته برخورداری از هدیه ویژه سال نو است و عبارت «من باور میکنم» او مورد توجه خاص بابانوئل قرار گرفته، نوشته روی بلیتش چیزی نیست جز: «باور داشته باش.»
چه چیز پسرک شکاک و پرتردید این فیلم را شایسته این همه لطف و توجه از جانب بابانوئل میکند؟ مگر نه اینکه شک تنها معبر است و گذرگاه و آنچه اصالت دارد ایمان و اطمینان است؟ بر این اساس آیا نمیتوان گفت دخترک سیاهپوست برای دریافت هدیه ویژه شایستهتر بود تا این پسرک نامطمئن؟ پاسخ این پرسش را شاید بتوان از این جمله مأمور قطار دریافت که به پسرک میگوید: «یه چیزی در مورد قطارها: مهم نیست اونا کجا میرن. مهم تصمیم به سوار شدنه» و نیز از جمله مرد ژولیدهای که اقامتگاه دائمیاش سقف قطار است و گویا جز پسرک هم کسی او را نمیبیند، که به پسرک میگوید: «تو میخوای باور کنی ولی نمیخوای فریب بخوری و سرت کلاه بره». بنابراین میتوان گفت آن چیزی که پسرک را از دیگران متمایز میکند تصمیم و به دنبالش تلاش و تکاپوی پیوسته و صادقانه او برای شناخت حقیقت بیفریب و ایمان آوردن به آن است. او اگرچه مردد است و بیاعتقاد و نامطمئن اما از اعماق جان آرزومند یقین، ایمان و باور است. او واقعا دلش میخواهد ببیند و بشنود و اصلا همین علاقه و اشتیاق فراوانش به حقیقت است که باعث میشود مستأصلانه در حالی که نزدیک است از درد ندیدن و نشنیدن بگرید، از صمیم قلب ایمان بیاورد و زیر لب زمزمه کند: «من باور میکنم، من باور میکنم». و این زمزمه برای بابانوئل از هرچیز دیگری شیرینتر است و در نظرش از هر ایمان ذاتی و موروثی عمیقی ارزشمندتر. به بیان دیگر گویا بازگشت یک کودک گمگشته، به ایمان و باور کودکانه برای بابانوئل شیرینتر از اصل بهرهمندی از ایمان قبلی و حتی رسیدن به مقام راهبری در نتیجه حفظ مداوم ایمان و باور است و چه بسا از همین رو بابانوئل این پسر تازه ایمان آورده را به آن دخترک سیاهپوست سرشار از ایمان و اطمینان و شور کریسمس، ترجیح میدهد و از میان همه بچهها این مرد کوچک جستجوگر را برمیگزیند. شاید دلیل این امر همان سرنوشتی باشد که پیشتر در قالب واگویه بزرگسالی پسرک، اشاره شد. اینکه به مرور زمان همه بچهها بیایمان شدند و ناتوان از شنیدن صدای زنگوله بابانوئل؛ و در میان این همه فقط همین یک نفر توانست حتی در سنین بالا که سنین غلبه تردید و فراموشی ناگزیر ناشی از روزمرگی و دلتیرگی است، مؤمن و معتقد باقی بماند و آنی از شنیدن صدای دلنشین زنگوله جادویی بابانوئل محروم نشود.
آزاد جعفری
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....