در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
جوجه تیغی:...بهار نشانه دوباره زیستن است، نشانه دوباره زنده شدن. خواستم بدانی بدون تو حتی بهار هم برایم پاییز است.
آه... کلئوپاترا! از تو درخواست میکنم تابستانها، زیر تیغ آفتاب ننشین! دِ... نشین دیگه، چرا گوشت بدهکار نیس؟!
بدون نام: حسامی عزیز، این آخرین مطلبیست که مینویسم. قصه ما چه شد؟
هااااا؟ چه قصهای؟! چی میگی اصن؟ از آخر ماجرا تعریف میکنی میخوای اول ماجرا رو ، حدس بزنم؟ من به این مظلومی! من به این آلزایمرداری! من به این حسسسسّاسسسی! دلت مییاد؟
سید علیرضا موسویان نژاد: لبخند میزنم اما مثل تهمانده یک فنجان قهوه، سرد و تلخم. این لبخند نیست، تلخند است (خودم میدونم چفت و بستش درست نیست، به درد کسی هم نمیخوره... فقط میخوام نظر شما رو بدونم.)
خوبه، مختصره، مفیده، به درد دیگرانم نخوره، درد خودت رو نشون میده.
بدون نام:...میخواستم بپرسم در چه صورتی شما به نویسندگان تازهکاری که برای نشریهتان مطلب تهیه کنند حقالتحریر میدهید؟
در صورتی که مثل حقالتحریریهای دیگه، قلمت یه حدی از قوت و پختگی رو داشته باشه که بتونی بدون دخالت دست (هههههه!) هر هفته یکی از مطالب نشریه رو به سردبیر بدی و سردبیر هم قبلا مُخ یکی دیگه رو واسه ارائه یه همچون مطلبی کار نگرفته باشه.
علیاکبر حیدری از گچساران: عشق ابریست که میگرید، رودخانهایست که از میان جنگلهای انبوه و پیچ و خمهای کوههای سر به فلک کشیده برفی میخروشد و خود را به دست سرنوشتی نامعلوم میسپارد و...
راننده عاشق! آقا با احتیاط بزن کنار... بزن کنار آقا! وقتی حین رانندگی تو واقعیت زندگی، بنزین تخیل و شعر میریزی تو باک ماشین همین میشه دیگه. ماشینت که اکس زده! خودتم تابلوی «سرنوشت نامعلوم» رو نمیبینی! حتماً باس بیفتی وسط دره؟ میخوای فردا بیای بگی: اشتب کرده بیدم... بازم سرم کلاه رفت...؟ بابا عشق یعنی شیفتگی شدید، شیفتگی از بخش احساسات مغز سرچشمه میگیره، باعث کور شدن چشم منطق و نگاه عقلانی میشه، عیب و ایرادها رو نمیبینی، در نتیجه تصمیم درستم نمیتونی بگیری. اینو علم میگه. حالا ما هی گلومون رو جر بدیم، شما هی بگو: عشق یعنی دیم دارام، رام دام دارام! عشق یعنی، عشق یعنی...!
جعفر دردمندی از سلماس:...دوباره این منم که با تنهائی، تنها ماندهام و حس بیحسی را لمس میکنم... امشب به بهانه عرض تسلیت هم که شده به دیدارم بیا.
ضمن عرض تسلیت، گفتم حداقل یکی دو خطشو اینجا جا بدم! (غم آخرتون باشه!)
زهرا فرخی 29 ساله از همدان: بَه! سلاااااام! ف. حسامی خودمون! پارسال پاسخگوی قبلی، امسال پاسخگوی فعلی!... حالا که برگشتین یاد اون جمله معروف افتادم که میگه: «وقتی رفتی نفهمیدم چرا رفتی ولی حالا که برگشتی، دستت درد نکنه، دَرم پشت سرت ببند سوز نیاد تو»! هر کاری کردم که این نامه رو ننویسم نشد... میدونستم هر طور بنویسم آخرش متهم میشم به پاچهخواری (اینا همهش تهمتههاااااا)! ولی حالا که قراره بریم تو تلگرافخونه دیگه چه باک! از حس و حال اون دوشنبهای که رفتین نمیگم (که پاچهخواری نشه) از دوشنبه تاریخی که برگشتین هم حرفی نمیزنم (خب پاچهخواری میشه!)... در جواب همه اون صوبتا یک حرف کوچولو میخوام بزنم نه در حد کلید طلایی شما، بلکه قد یه سنجاق سری که از مادر بزرگمون به یادگار مونده (که اگه قِلقش رو بدونی و لِمش دستت بیاد بعضی از قفلها رو میتونی باهاش باز کنی!) شما گفتین نمیخواین تو فیلمی که فیلمنامهش نوشته خودتون نیست بازی کنین اما من میگم خلاقترین بازیگرها اونایی هستن که اگه تو بدترین فیلمها هم بازی کنن، چیزی از خودشون به نقش اضافه میکنن که اون فیلم موندگار میشه... اگه بازیگری جایزهش رو از مخاطباش بگیره براش لذتبخشتره یا از...؟!
جدّی میشویم! (هههههه!) یه زمونی من تو عصر یخبندان گیر افتاده بودم؛ نه ایمکاناتی، نه یه خط وایرلِسِ دودیای! با کلی اشتباه ناشی از نادانی و ناآگاهی. دوره گذر ازافکار و رفتار نئاندرتالیام، با هی خوندن و نقد کردن خودم، سخت و دیر گذشت و حالا مدتیست من دیگه اون آدم قبلی نیستم! دارم درس پس میدم بلکه جبران کنم. تو بگو اگه فردام یکی یقهم رو بگیره، بگه نقش یا دیالوگی که از خودم نبوده، باعث گمراهی یا زحمت و ضررش شده، چی بگم؟...جایزهش با من، جوابش با تو!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: