داستان

آخرین پرونده سال

کارآگاه شهاب روی مبل صورتی رنگی که در سه کنج هال قرار داشت نشسته و به لیوان روی میز خیره مانده بود، یعنی همه چیز به همین سادگی بود؟! دختری 19 ساله به اسم ناهید به قتل رسیده و قاتل تا توانسته بود از خودش ردپا جا گذاشته بود، اثر انگشتش روی لیوانی که آبمیوه مسموم در آن قرار داشت، جاسوییچی که عکس متهم در قاب کوچک و فلزی آن جا گرفته و کنار جسد رها شده بود، شهادت همسایه‌ها که امیر را موقع خروج از ساختمان دیده و حتی قبل از آن صدای داد و فریاد او و ناهید را شنیده بودند و... شهاب در طول دوران خدمت خود ندیده بود یک قاتل تا این حد بیگدار به آب بزند. هر چند این رفتار امیر سرگرد را به فکر فرو برده و به این نتیجه رسانده بود که یک جای کار ایراد دارد، دستیار او، ستوان ظهوری هیچ اشکالی در تحقیقات نمی‌دید از نگاه او همه چیز واضح و روشن بود و فقط باید یکی دو ساعت وقت می‌گذاشتند تا ماجرای قتل را از زبان امیر بشنوند. هنوز جسد را از خانه نبرده بودند که با بی‌سیم به شهاب اطلاع دادند امیر در خانه خودش دستگیر شده است این گزارش بر تردید‌های کارآگاه افزود چه طور ممکن است قاتلی بعد از جا گذاشتن این همه سرنخ یکراست به خانه خودش برود و منتظر بنشیند تا او را بازداشت کنند؟
کد خبر: ۳۱۸۱۰۶

شهاب تصمیم گرفت یک بار دیگر قبل از این که صحنه قتل به هم بخورد همه چیز را وارسی کند. جسد ناهید در صندلی کنار تلویزیون نشانده شده بود.دو پایش را بسته،کمرش را به صندلی طناب پیچ کرده و دست راستش را هم با چسب دور دسته آن محکم کرده بودند. سرگرد اولین ابهام را پیدا کرد چرا فقط یک دست ناهید را بسته و دست دیگرش را باز گذاشته بودند؟یک نکته عجیب دیگر هم وجود داشت معمولا وقتی کسی را طناب پیچ می‌کنند گره را پشت صندلی می‌بندند تا طرف نتواند آن را باز کند اما این بار گره جلوی صندلی و روی شکم مقتول بود.کارآگاه این ابهام‌ها را با دستیارش در میان گذاشت تا نظر او را هم جویا شود. ظهوری خونسردانه آب پاکی را روی دست رئیس‌اش ریخت و جواب داد: «این آقای امیرخان آنقدر عجله داشته که وقت نکرده اینجا را خوب بگردد تا لااقل جاسوییچی‌اش را بردارد یا آن لیوان را بشوید آن وقت توقع داری به گره طناب هم دقت ‌کند اصلا شاید ناهید جای دیگری از خانه مرده و بعد قاتل جسدش را اینجا کشانده یعنی لازم نداشته گره سفت و محکم بزند.»

جمله آخر ستوان از نگاه کارآگاه قابل تامل بود اگر ناهید جای دیگری مرده بود باید نشانه‌ای از کشیده شدن جسد روی زمین پیدا می‌کردند برای همین دوباره به جستجو ادامه داد اما هیچ علامتی به چشمش نیامد. دیگر کار تمام شده بود و سرگرد و گروه باید به اداره برمی‌گشتند. ظهوری در طول مسیر، خودش را برای یک بازجویی درجه یک آماده و سوال‌ها و جواب‌های احتمالی امیر را چند بار در ذهنش مرور کرده بود. برای همین وقتی با متهم روبه‌رو شد خیلی با تحکم حرف زد طوری که انگار زمان قتل خودش در خانه ناهید بوده و همه چیز را از نزدیک دیده است اما امیر زیر بار نمی‌رفت و می‌گفت زمانی که از خانه دختر بیرون آمد او زنده بود و مشکلی هم نداشت. بازجویی به لجبازی ظهوری و متهم تبدیل شده بود، ستوان اصرار می‌کرد و امیر انکار. شهاب که تا آن لحظه ترجیح داده بود ساکت بماند و فقط تماشاگر این گفتگو باشد، بالاخره به حرف آمد: «همسایه‌ها تو را دیده‌اند، صدای جر و بحث‌تان هم که گوش فلک را کر کرده بود آن وقت انتظار داری من حرفت را باور کنم؟»

امیر نفس عمیقی کشید طوری که انگار اسرار زیادی در سینه دارد و برای نوشتن حرف‌های او هفتاد من کاغذ لازم است. متهم تمام آنچه را که در دل داشت بازگو کرد و گفت: «وقتی من را گرفتند فکر کردم اتهامم چیز دیگری است. ناهید تهدید کرده بود از من شکایت می‌کند. او اهل سبزوار بود و امسال وقتی در دانشگاه علامه قبول شد به تهران آمد. او پدر پولداری داشت و برای این که در خوابگاه نماند و روحیه‌اش را از دست ندهد برایش یک خانه اجاره کردند. من اوایل ترم دوم بود که با ناهید دوست شدم و هرازگاهی به خانه‌اش می‌رفتم اول قرارمان ازدواج بود اما پدر و مادرم مخالفت کردند، من هم می‌خواستم این رابطه را تمام کنم ولی ناهید اصرار داشت به هر قیمت و هر طور که شده باید به خواستگاری‌اش بروم، برای همین با هم کشمکش داشتیم. امروز هم او تهدیدم کرد از دستم شکایت می‌کند.»

به نظر می‌آمد حرف‌های امیر حقیقت دارد اما این به معنی تبرئه او از اتهام آدمکشی نبود. همان کشمکش و تهدید به شکایت می‌توانست انگیزه‌ای برای قتل باشد. کارآگاه از امیر درباره جاسوییچی‌اش سوال کرد و متهم گفت: «آن کلیدها برای خانه ناهید است که خودش برایم درست کرده و عکسم را در آن گذاشته و به من داده بود وقتی دعوایمان بالا گرفت من دسته کلید را به طرفش پرت کردم و از خانه بیرون زدم.»

2 ساعت از شروع بازجویی گذشت و نتیجه‌ای حاصل نشد. کارآگاه دستور داد متهم را به بازداشتگاه ببرند، خودش هم همراه ستوان به اتاقش برگشت. ظهوری توقع داشت کارآگاه رازی را که از دید او پنهان مانده بود فاش کند اما شهاب حرفی برای گفتن نداشت کاملا گیج و متحیر بود. از یک طرف نمی‌توانست با قاطعیت بگوید امیر گناهکار است و از طرف دیگر اگر او در قتل نقشی نداشت پس آن همه مدرکی را که علیه‌اش وجود داشت چه طور باید توجیه می‌کرد؟

شهاب موقع خروج از اداره فقط به یک چیز فکر می‌کرد عید نزدیک بود و او باید هر چه زودتر تکلیف این پرونده را مشخص می‌کرد تا کار به بعد از تعطیلات موکول نشود. یک راه ساده این بود که امیر را به بازپرس معرفی کند و بقیه کارها را به او بسپارد اما هیچ وقت عادت نداشت کاری را ناقص و نصف و نیمه انجام بدهد.

روز بعد سرگرد به امید این که بچه‌های تشخیص هویت مطلب تازه‌ای برایش داشته باشند زودتر از همیشه سرکار رفت اما هنوز گزارش آماده نشده بود. پدر ناهید اولین کسی بود که شهاب او را به حضور پذیرفت. مردی حدودا 50 ساله، با چهره‌ای تکیده و صدایی لرزان. معلوم بود هنوز از شوک بیرون نیامده است. کارآگاه سعی کرد تمام اطلاعاتی را که تا آن لحظه به دست آورده بود با لحنی نرم و ملایم تعریف کند تا مرد از شنیدن رابطه دخترش با پسری غریبه به خشم نیاید و رفتاری غیرمنطقی از خودش نشان ندهد. پدر ناهید همان‌طور که هق هق می‌کرد به حرف‌های کارآگاه گوش داد و سر آخر گفت: دیروز بعد از ظهر وقتی تلفن زد خیلی ناراحت بود هر چه پرسیدم چه اتفاقی افتاده است چیزی نگفت ای کاش حقیقت را با ما در میان می‌گذاشت تا یک فکری می‌کردیم.»

کارآگاه یکدفعه گوشش تیز شد و از پدر ناهید پرسید: «دخترتان دقیقا چه ساعتی تلفن زد؟»

مرد ساعت دقیق را نمی‌دانست به همین خاطر ظهوری که تازه از راه رسیده بود مامور شد از بازپرس برای استعلام گرفتن از مخابرات دستور بگیرد.ستوان این بار خودش توانست فکر رئیس‌اش را بخواند هدف کارآگاه این بود که بفهمد تلفن قبل از خروج امیر از خانه ناهید زده شده است یا بعد از آن.

آن روز باز هم کاری از پیش نرفت و همه چیز به فردا موکول شد. این امروز و فرداها و آنچه که اسمش را گذاشته بودند روال اداری حوصله شهاب را سر می‌برد اما چاره‌ای هم نداشت تنها کاری که توانست انجام بدهد این بود که ساعت خروج امیر از خانه ناهید را از متهم بپرسد. آن‌طور که امیر می‌گفت حدود ساعت 5 بعد از ظهر از آنجا بیرون زده بود. او برای اثبات این حرفش مدرک محکمی هم داشت او را ساعت 10/5 در میدان هروی که تا خانه مقتوله فاصله زیادی داشت جریمه کرده بودند.

سومین روز از به جریان افتادن پرونده قتل دختر دانشجو روزی بود که کارآگاه و دستیارش دوباره به نقطه صفر برگشتند. طبق اعلام مخابرات ناهید ساعت 18/5 دقیقه با خانه پدرش تماس گرفته بود و این یعنی تمام حرف‌های تنها مظنون پرونده حقیقت داشت. امیر آزاد شد اما این که چه کسی قتل را انجام داده، هنوز معلوم نبود. پزشکی قانونی در گزارش خود تاکید کرده بود در معده ناهید آثار مصرف قرص برنج پیدا شده است. تشخیص هویت هم کف لیوان آبمیوه اثر انگشت خود مقتوله را یافته بود. همه چیز حالت معماگونه و مرموز داشت و حتی سرگرد هم نمی‌دانست چه طور می‌تواند این گره را باز کند تا این که حوالی ساعت 3 بعد از ظهر دختری جوان با راهنمایی یک سرباز وارد اتاق او شد. دخترک هیجان زده بود و ترس در نگاهش موج می‌زد نمی‌توانست بخوبی حرف بزند و به لکنت افتاده بود.

دختر جوان بعد از این که یک لیوان آب خورد و حالش کمی جا آمد خودش را معرفی کرد. او از همکلاسی‌های ناهید و دوست صمیمی او بود. دختر نامه‌ای را که در دست داشت به کارآگاه داد و گفت: «این را ناهید نوشته امروز پست پیشتاز برایم آورد. ناهید نوشته از دست امیر راهی به جز خودکشی برایش نمانده اما می‌‌خواهد از امیر انتقام هم بگیرد برای همین، طوری خودش را می‌کشد که همه فکر کنند قتل کار امیر است.»

کارآگاه بقیه نامه پر سوز و گداز ناهید را خودش خواند: «نمی‌خواهم او را بی‌گناه اعدام کنند، برای همین نامه را برایت پست کرده‌ام تا لااقل یکی دو روزی امیر در زندان بماند و کمی بترسد تا بفهمد بازی کردن با آبروی یک دختر یعنی چه اما وقتی نامه به دستت رسید حقیقت را به همه بگو.»

کارآگاه نامه را روی میزش انداخت، آهی کشید و به فکر فرو رفت.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها