قهر و آشتی

کد خبر: ۳۱۷۷۸۵

گفت: خانوم، جون مامانت یه دونه بخر. بخر دیگه ... الآن چراغ سبز می‌شه؛ تو رو خدا یه دونه بخر.

التماس توی چشماش موج می‌زد.

دسته‌گل رو گرفت و پولش رو داد.

چراغ سبز شد. حرکت کرد.

***

به بهشت‌زهرا(س) رسید.

خیلی قبل‌ها، این کار همه شب‌جمعه‌هاش بود؛ اما حالا یک سالی می‌شد که نیومده بود، تا این شب جمعه آخر سال.

دسته‌گل رو روی سنگ قبر گذاشت و گفت: همیشه گل دوست داشتی. حتی وقتی که قهر می‌کردی و اَخم می‌کردی با دیدن گل می‌خندیدی.

بعد از یک سال که تنها بودی اومدم؛ مامان.

ببین؛ برای سنگ قبرت یه دسته‌گل رز خریدم. بیا آشتی. مادر.

و به یاد حرف مادرش افتاد، اون روزها که می‌خندید و می‌گفت: مگه مادرا هم قهر می‌کنن؟

***

یاد همه رفتگان به خیر.

با تشکر از: هدا موحدی اهل قم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها