گفت: خانوم، جون مامانت یه دونه بخر. بخر دیگه ... الآن چراغ سبز میشه؛ تو رو خدا یه دونه بخر.
التماس توی چشماش موج میزد.
دستهگل رو گرفت و پولش رو داد.
چراغ سبز شد. حرکت کرد.
***
به بهشتزهرا(س) رسید.
خیلی قبلها، این کار همه شبجمعههاش بود؛ اما حالا یک سالی میشد که نیومده بود، تا این شب جمعه آخر سال.
دستهگل رو روی سنگ قبر گذاشت و گفت: همیشه گل دوست داشتی. حتی وقتی که قهر میکردی و اَخم میکردی با دیدن گل میخندیدی.
بعد از یک سال که تنها بودی اومدم؛ مامان.
ببین؛ برای سنگ قبرت یه دستهگل رز خریدم. بیا آشتی. مادر.
و به یاد حرف مادرش افتاد، اون روزها که میخندید و میگفت: مگه مادرا هم قهر میکنن؟
***
یاد همه رفتگان به خیر.
با تشکر از: هدا موحدی اهل قم