حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
این روزها هر وقت فرصتی پیش میآید، میشود بنشینیم و پرونده کاری خودمان را ورق بزنیم و ببینیم که سال را با چه نیت و هدفی آغاز کردهایم و چگونه آن را به پایان رساندهایم.
مثلا اگر قرار بوده در این سال برای کنکور درس بخوانیم، چه نتیجهای گرفتهایم یا مثلا اگر قرار بوده در این سال گواهینامه رانندگی بگیریم و به هر دلیلی موفق به ثبتنام یا گرفتن گواهینامه نشدهایم، دلایلش را بیابیم و بعد برای برطرف کردن این دلایل، سال جدید را با برنامه آغاز کنیم. اینهایی که گفتیم همه در حد یک مثال بود و میتوانیم جای هر کدام از این مثالها را با گزینههای دیگری عوض کنیم و بعد بنشینیم و ببینیم که در انجام برنامههایی که داشتهایم، چقدر موفق بودهایم.در کنار همه اینها، البته یک گزینه دیگر هم وجود دارد؛ این که مثلا بیخیال همه چیز شویم و ابر و باد و مه خورشید و فلک را به حال خودشان رها کنیم و با این شعار که «هرچه پیش آید، خوش آید» آخرین روزهای سال را هم پشت سر بگذاریم، بعد هم تعطیلات و بعد هم که «روز از نو...»همه این گزینهها را میشود امتحان کرد؛ اما بدون شک باید این نکته را هم در نظر داشت که روزها با چنان شتابی میگذرند که تا به خودت بیایی، میبینی که یک سال دیگر بزرگتر شدهای و همین یک سال بزرگتر شدن دست و پای تو را برای انجام برخی از کارها بسته است.
اصلا نه آفتاب صبر میکند و نه ماه، خورشید فاصله مشرق تا مغرب را بدون توجه به ما طی میکند و شبها هم تا چشم روی هم بگذاریم، به صبح میرسند. این وسط فقط ما هستیم که باید قدر لحظهلحظه زندگیمان را بدانیم؛ لحظههایی که وقتی میگذرند، دیگر نمیشود برایشان جایگزینی پیدا کرد.
همین چند وقت پیش دوستی داشت کتاب تاریخ فلسفه به زبان ساده، نوشته دونالد پالمر را با ترجمه عباس مخبر میخواند. در این کتاب و در بخش فیلسوفان پیش از سقراط، جملهای از هراکلیتوس نظرش را جلب کرده بود؛ «شما نمیتوانید دوبار به خانه بازگردید. کودکی از دست رفته است.» حالا هم با این شتاب ثانیهها میشود، هر طور دلمان میخواهد رفتار کنیم؛ اما باید یادمان باشد، امروز که گذشت دیگر هیچ وقت برنمیگردد.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....