یک روز در مدرسه سبحان تا صحبت کرد تمام بچههای دور و برش فرار کردند و گفتند: اه اه... چه بویی.... چه بوی بدی...
سبحان که فرار آنها را دید، خیلی خجالت کشید؛ ولی اصلا از رو نرفت و به خوردن شکلات و شیرینی و نشستن دندانهایش ادامه داد.
یک روز در اتاقش نشسته بود و درد عجیبی تمام سر و صورتش را فراگرفت و احساس کرد تمام دندانهایش درد میکند. پدرش متوجه شد و سبحان و سارا را به دکتر برد. آقای دکتر اول به سارا گفت: بیا ببینمت دخترم.
سارا رفت و دهانش را باز کرد. آقای دکتر مهربان دندانهای سارا را معاینه کرد و گفت: سارا جان مطمئنا تو همیشه و هر روز مسواک میزنی و از دندانهایت مراقبت میکنی. سارا گفت: بله آقای دکتر. من روزی 3 بار صبح و ظهر و شب بعد از خوردن صبحانه و ناهار و شام دندانهایم را مسواک میزنم. آقای دکتر گفت: من تو را تحسین میکنم. دخترم و رو کرد به سبحان و گفت: مرد کوچک... تو بیا و ببینم . اینطور که قیافه گرفتی معلومه که دندانت درد میکند.
سبحان با ترس و لرز آمد نزدیک دکتر و گفت: یک کمی درد دارم.
دکتر گفت: دهانت را باز کن تا ببینمت.
سبحان دهانش را باز کرد و دکتر دندانهایش را معاینه کرد و گفت: بهبه چه دندانهای کثیفی داری. مطمئنا دندانهایت را هیچ وقت مسواک نزدی، تمام دندانهایت سیاه و خراب شده است.
سبحان گفت: آخه من حوصله ندارم که دائما مسواک بزنم. خسته میشوم و وقتش را ندارم.آقای دکتر گفت: اگر روزی یک بار یا حداقل شبها مسواک میزدی، دندانهایت به این روز نمیافتاد. الان همه دندانهایت را کرم خورده است و باید من قسمتهای خرابش را بردارم و با مواد آن را پر کنم؛ ولی از این به بعد باید بیشتر مراقب دندانهایت باشی.
و آقای دکتر یک آمپول به سبحان زد و گفت: دهانت را باز نگهدار و مشغول شد و دندانهایش را درست کرد و از سبحان قول گرفت که همیشه مسواک بزند و از دندانهایش مراقبت کند.
گلنوشا صحرانورد
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد