دخترت میگوید: اگر آن روزها آنقدر به خودت فشار نمیآوردی امروز اینطور افتاده و بیمار نبودی. زیاد هم بد نیست. با خودت میگویی هر چیزی وقتی دارد. آن موقع وقت کار بود و حالا وقت استراحت. هر وقت دخترها از سنگینی و سختی کار نق بزنند باخنده به آنها میگویی بیایید یک چای داغ بخورید خستگیتان را بگیرید. خانه تکانی فرار نمیکند کار همیشه هست.
و بعد زیر لب میگویی: به سن شما که بودم کوه را جا بهجا میکردم. نوهات خوابش برده است. سرش را از روی پایت برمیداری و روی بالش میگذاری و چادرت را رویش میکشی.
طاقچه قدیمی هنوز یاد آقا رمضان را روی پیشانی دارد. آقا رمضان با عرقچین سفید و عبا لب باغچه ایستاده و دو پسرش در کنارش هستند. گلهای یاس امینالدوله انگار از توی عکس هم عطر میافشانند و یاد آن روزها را زنده میکنند.
بوی عید میآید و خیلی دلت هوای گمشدهات را کرده است. خیلی سال گذشته اما هنوز برایت تازه است. قطره اشکی که کنار گونهات نشسته است را پاک میکنی و یک چای لب طاقچه میگذاری. انگار مثل همیشه تقاضای ناگفته شوهر را میخواهی اجابت کنی.
گلدانهای نقرهای که اولین عید برایت خریده بود را از سر طاقچه بر میداری و با پارچه پشمی و سرکه برق میاندازی. بچهها را صدا میکنی که برای خوردن چای و خستگی درکردن به اتاق بیایند. همینطور که نشستهای گلدانها را سر جایش میگذاری و فکر میکنی: آقا رمضان چند تا عید دیگر میرود و میآید تا من بیایم سر طاقچه و با تو زندگی کنم؟ مثل قدیمترها که دلمان یک لحظه از هم جدا نبود. دم عید که میشد کاسبی را نیمه وقت تمام میکردی و میآمدی برای کمک به خانه تکانی. نمیشود حالا هم یک نیمه وقتی به ما سر میزدی و دوباره میرفتی؟
صدایی تو را از خودت بیرون میآورد: چطوری حاج خانم؟ بوی کباب و نان سنگک داغ توی اتاق میپیچد. جوان رعنایی در آستانه در ایستاده. آقا رمضان انگار 40 سال جوانتر شده است، با لبخندی که تمام صورتش را پوشانده نگاهت میکند و میگوید: مادربزرگ دیر آمدم اما دست پر. اشک از گوشه چشمت میغلتد. میدانی آقا رمضان هنوز هم همین دور و برهاست.
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد