مرگ رویاهای من

«وقتی که با جیمز ازدواج کردم انتظار داشتم زندگی رویایی مثل همه آن قصه‌هایی داشته باشم که در بچگی‌هایم می‌خواندم. من دختری بودم که در آرامش و آسایش بزرگ شده بودم و به همین خاطر هم چیز زیادی از زندگی و سختی‌های آن نمی‌دانستم. فکر می‌کردم زندگی مشترک هم داستان‌های ساده‌ای همچون زندگی راحتی دارد که آن را از بچگی تجربه کرده بودم. دسترسی به هر آنچه که می‌خواستم سبب شده بود که طعم سختی را نکشم و ندانم که چطور ممکن است با مشکلات دست و پنجه نرم کرد و شکست نخورد. زندگی با جیمز به من نشان داد که تقدیر گاهی اوقات روی خود را چنان تلخ می‌کند که هضم آن کاری آسان نمی‌تواند باشد. من برای اولین بار بود که فهمیدم آرامش ارزان به دست نمی‌آید.»
کد خبر: ۳۱۴۳۰۲

«لاتویا نیکسون» دختر 26 ساله‌ای است که به اتهام به قتل رساندن شوهر 31 ساله خود «جیمز نیکسون» دادگاهی شده است. خانم نیکسون اعتراف کرده که پس از درگیری‌های فراوان میان این زوج که 5 سال زندگی مشترک پر از تلاطمی را تجربه کرده بودند دست به قتل شوهر خود زده است. قتلی که با شکایت خانواده جیمز از عروسشان پرونده قطوری شد که در دادگاه به آن رسیدگی خواهد شد. لاتویا در صورت گناهکار شناخته شدن به حبس ابد بدون امکان تخفیف در مجازات محکوم خواهد شد.

«وقتی که با جیمز آشنا شدم دانشجو بودم. زندگی مرفهی در خانه پدرم داشتم که آن را با هیچ چیز عوض نمی‌کردم. دوستان خوب زیادی در اطرافم بودند که همه وقتم را پر می‌کردند و فرصت زیادی برای آن که بخواهم به یک زندگی مشترک فکر کنم نداشتم اما وارد شدن جیمز به زندگیم همه چیز را تغییر داد. اوایل کششی به او نداشتم و اصلا حتی فکرش را نمی‌کردم که مردی با خصوصیاتی که او داشت بخواهد روزی همسر من شود. پدرم چند ماه قبل از این که برای اولین‌بار جیمز را ببینم او را به عنوان کارمندش در شرکت بزرگ تجاری که داشت به استخدام در آورده بود. نمی‌دانستم از چه خانواده‌ای است و چه گذشته‌‌ای داشته است. وقتی برای نخستین‌بار در جشن سالگرد تاسیس شرکت پدرم جیمز را دیدم با او هم مثل همه کارمندان دیگر برخورد کردم. او خوش برخورد و بسیار شیک‌پوش بود و پدرم گفت که یکی از افرادی است‌ که از زمان وارد شدن به این شرکت، کار و تجارت را بسیار بهبود بخشیده و کمک زیادی برای پدرم بوده است. آشنایی ما از همانجا آغاز شد و جیمز از روز بعد شروع به تماس گرفتن با من کرد.»

به گفته لاتویا پس از اولین برخورد این زوج در جشن بزرگ شرکت، جیمز مدام با او تماس می‌گرفته و از او می‌خواسته که فرصتی بدهد تا بیشتر با هم آشنا شوند. لاتویا که دختر مرفه و بسیار خوش برخوردی بود و دوستان زیادی داشت، مدام سعی می‌کرد برنامه‌اش را به شکلی تنظیم کند تا شاید بتواند قرار ملاقاتی هم با جیمز بگذارد اما وجود تعداد زیاد دوستان و آشنایان او سبب شد که قبل از ملاقات بعدی این زوج که به خاطر مشغله لاتویا 2 ماه بعد صورت گرفت، آنها تلفنی با هم در ارتباط باشند.

«ساعاتی که من می‌توانستم برای دیدار مجددمان ترتیب بدهم درست در ساعت اوج کار جیمز بود که نمی‌توانست از شرکت پدرم خارج شود و در ساعات مرخصی او هم من مدام برنامه‌‌هایی داشتم که دوستانم به من مهلت نمی‌دادند تا از آنها صرف‌نظر کنم. این بود که قبل از دیدار مجددمان من بارها و بارها تلفنی با جیمز صحبت کردم. این اولین بار بود که با فردی که شناخت زیادی از او نداشتم وارد صحبت‌های طولانی‌مدت تلفنی می‌شدم و در این مدت کوتاه احساس کردم که با همه مردهای دیگر فرق دارد. از صدایش، اقتدار و اعتماد به نفس کاملا مشخص بود و به گونه‌ای حرف می‌زد که انگار برای سال‌های سال بعدش هم برنامه‌ریزی کرده است. برای من که همه اطرافیانم آدم‌های مرفهی بودند که به واسطه خانواده‌هایشان در پول زیاد غوطه‌ور شده بودند این‌که می‌دیدم یک مرد جوان توانسته روی پای خودش بایستد و با تلاش زیاد بتواند به جایگاهی که داشت دست پیدا کند، جالب و هیجان‌انگیز بود. صحبت‌های طولانی‌مان موجب احساس دلبستگی از سوی هر دو طرفمان شده و سبب گشت که در ملاقات دوم به نحو آشناتری با هم برخورد کنیم.»

پس از دومین ملاقات لاتویا با جیمز بود که او با درخواست شوکه‌کننده جیمز مواجه شد. این مرد جوان تنها پس از دو جلسه دیدار از او خواست تا با هم ازدواج کنند و زندگی مشترکشان را شروع کنند. درخواستی که از سوی لاتویا در همان جلسه پاسخ مثبت گرفت.

«نمی‌دانستم چه‌کار می‌کنم. انگار در خواب و رویا بودم. احساس عجیبی به جیمز پیدا کرده بودم و فکر می‌کردم می‌تواند همان مردی باشد که من همیشه آرزویش را داشته‌ام. می‌دانستم که از لحاظ مالی تا حد زیادی تامین است و من هم خودم آن‌قدر از سوی پدرم در آسایش بودم که جای نگرانی از لحاظ مادی وجود نداشت. وقتی خانواده‌ام متوجه شدند که من به درخواست زودهنگام‌اش پاسخ مثبت داده‌ام بشدت ابراز خوشحالی کردند. پدرم معتقد بود که او پسری بسیار کارآمد و لایق است که خیلی زود به پله‌های بالاتر صعود می‌کند و می‌تواند خوشبختی را برای من هم به ارمغان بیاورد. من با همین افکار و با همین رویه بود که وارد زندگی مشترک با او شدم. زندگی مشترکی که همه پنج سال برایم هزاران سال گذشت. او اصلا آن شخصیتی نبود که از خودش بروز می‌داد. او یک بیمار روانی تمام‌عیار بود.»

ازدواج باشکوه لاتویا و جیمز به همان شکل بزرگ و مجللی که همیشه در ذهن خانواده لاتویا بود برگزار شد. آنها زندگی مشترکشان را با همه دارایی‌هایی که پدر عروس در اختیارشان گذاشته بود آغاز کردند. از نظر لاتویا این هیچ اشکالی نداشت که آنها بتوانند از منافعی که از سوی پدرش به آنها می‌رسید استفاده کنند و آن‌قدر به جیمز اعتماد کرده بود که می‌دانست هیچ‌چیز نمی‌تواند سبب تغییر در روش و رفتارهای بسیار عاقلانه او شود.

«چند روز اول رویایی بود. او همان مردی بود که در داستان‌های تخیلی همیشه از آنها خوانده بودم. همه چیز همان شکلی پیش می‌رفت که من دوست داشتم. مراسم باشکوهی برای ازدواجمان گرفته بودیم که همواره دلم می‌خواست و از این بابت خیلی خوشحال بودم. نداشتن تجربه باعث شده بود که فکر ‌کنم زندگی همین اتفاقات سطحی است که در زندگی هر کسی رخ می‌دهد، اما اشتباه کرده بودم. زندگی واقعی زمانی شروع شد که من و جیمز زیر یک سقف با هم شروع به تعامل‌های روزانه کردیم. آنجا بود که متوجه شدم بهتر است که از خواب و رویا بیرون بیایم و با همه آنچه که واقعیت داشت روبه‌رو شوم. زندگی سخت بود و بودن زیر یک سقف با مردی که چند ماه قبل با او آشنا شده بودم کاری به مراتب سخت‌تر.»

درگیری‌های میان این زوج از همان روزها و ماه‌های اول شروع شد. لاتویا نمی‌دانست که بقای یک زندگی مشترک تلاش و از خود گذشتگی زیادی لازم دارد و این همان چیزی بود که او هرگز آن را فرا نگرفته بود. لاتویا عادت به زندگی بسیار آسان داشت که همه چیز توسط پدرش فراهم شود و روزها و ساعت‌ها در آرامش و به دلخواه او سپری شوند اما جیمز به او یاد می‌داد که او در خواب و خیال زندگی می‌کرده و باید درست زندگی کردن را فرا بگیرد. جیمز بلافاصله بعد از ازدواجشان بود که اعلام کرد دیگر به هیچ عنوان کمک خرجی از پدر لاتویا دریافت نمی‌کنند و باید با همان درآمدی که او به عنوان یک متخصص در شرکت دارد زندگی خودشان را بسازند. ناگهان لاتویا با واقعیاتی روبه‌رو شده بود که توان و تحمل هضم کردن آنها را نداشت. سفرهای لوکس و مهمانی‌های پرتجمل او به حداقل رسیده بود و باید زندگی را به این شکل ادامه می‌داد.

«انگار با خودم لجبازی می‌کردم. می‌خواستم هر طور که شده این زندگی مشترک را ادامه بدهم. حاضر نبودم به هیچ قیمتی اعلام کنم که شکست خورده‌ام. جیمز مرد بدی نبود اما بسیار یک دنده و غیرقابل انعطاف و از همه بدتر خسیس و بسیار مادی بود. پدرم بارها و بارها به من گفت که از او جدا شوم اما حاضر نبودم قبول کنم که در انتخابم اشتباه کرده‌ام. دعوا و جدال‌های ما ماه‌ها و سال‌ها طول کشید. بچه‌دار نمی‌شدم چون می‌دانستم امیدی به این زندگی نیست. بالاخره افسردگی‌های طولانی مدت، کار خودش را کرد و در یکی از جدال‌هایمان به سویش حمله‌ور شدم و یک ضربه چاقوی بزرگی که در دست داشتم کافی بود که سبب پارگی ریه‌اش شده و مرگش را رقم بزند. مرگ او مرگ تمام رویاهای بچه‌گانه‌ام بود.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها