به هر حال، چسبیده به ورودی غربی پارک خیابانی که من در آن زندگی میکنم یا همان محله ما، یک کتابفروشی جمعوجور هست. دو فروشنده جوان دارد؛ حمید و مهدی. هر وقت فرصتی کنم سری به آنها میزنم.
در همین پارک، یک دکه هم هست که چیپس، پفک، شکلات، نوشابه، دلستر، آشرشته، باقالیداغ و... میفروشد.
هر وقت میخواهم سری به کتابفروشی بزنم، راهم را کج میکنم و از توی پارک میروم تا شاید یک بار ببینم کتابفروشی شلوغتر از دکه تنقلات است که البته تا حالا چنین نشده است.
در یکی از همین سر زدنها و گفتگو درباره کتابخانه چاردیواری، کتاب امروز را با مشورت آقا مهدی برای شما انتخاب کردم. با خودم فکر کردم، مهدی، کتابفروش است پس باید ذائقهها را بهتر بشناسد. امیدوارم اشتباه نکرده باشم.
***
نام کتاب: انگار گفته بودی لیلی/ نویسنده: سپیده شاملو/ ناشر: نشر مرکز/ برنده جایزه بهترین رمان سال 79.
بله این کتاب، 9 سال پیش نوشته شده اما سال 88، چاپ یازدهم آن هم به بازار آمده است. کمتر کتاب ایرانی در حوزه ادبیات داستانی را با چنین استقبالی در خاطر دارم، مگر داستانهای زویا پیرزاد.
من فکر میکنم علت این استقبال، بیشتر در سوژه کتاب است. در انگار گفته بودی لیلی، همه جا با عشق روبهروییم. عشقی که گویی خداوند در وجود زن به ودیعه نهاده است.
عشق به همسر، عشق به فرزند، عشق به خانواده و عشق به زندگی.
شراره، زنی است عاشق همسرش و این داستان، درد دل اوست با همسری که زود از دستش داده است. بیان زندگی او و تنها پسرش، با همه درگیریها، سختیها و شیرینیهایش. نمایش رابطههای خانوادگی که گاه تا سر حد عصبیتها پیش میروند و گاه تنها راه ادامه حیات من و شما هستند.
ماجراهای کتاب، همه در کنار هم، برشی از یک زندگی هستند که من، تو، دوستان و خانواده ما ممکن است با آن یا نمونهای چون آن، درگیر شویم.
سپیده شاملو، بدون نزدیک شدن به اغراق، در میان صفحات کتاب و افت و خیز داستانها، نقش عشق را در مقابله با سختیهای زندگی نمایان میکند.
اگر مستانه هم در هم میشکند، این نیز بخشی از واقعیت زندگی ماست. آنچه که ما خود برمیگزینیم، بر آن پای میفشاریم و به یقین، آثارش را در زندگی خود میبینیم.
نویسنده کتاب در جایی، دیدگاه خود در مورد ادبیات و نوشتههایش را چنین بیان داشته است: «من دوست دارم طوری بنویسم که زنهای خانهدار بتوانند آن را بخوانند. به دلیل اینکه مردی که روشنفکر نیست و مردی که سر و کار زیادی با ادبیات ندارد معمولاً اصلاً مطالعه ادبی ندارد و نمیخواند. قشر کتابخوان ما زنان هستند... مردهایی که کتاب میخوانند درصد بسیار کمی را تشکیل میدهند. اصولاً سعی من در کارهایم این است که همه فهم باشد و در عین حال نازل نباشد و ادعایی هم راجع به آن ندارم که چقدر موفق بودهام.»
انگار گفته بودی لیلی نیز چنین است. همانگونه که نویسندهاش گفته است.
کتاب 8 فصل دارد. به جز یک فصل، در بقیه کتاب، راوی، شراره است. او ما را به درونیترین روابط یک خانواده میبرد. از انسانها میگوید و خلقوخویشان از ظاهر و باطن آنها و در هر گام، گویی بر تجربیات ما افزوده میشود. همان کاری که از یک داستان انتظار داریم. در ابتدای فصل 2، چنین میخوانیم:
«در را که باز کردم، روزنامه لوله شده را از پشت در داد دستم. اسمش را که توی روزنامه دیدم، دلم آرام شد. همان رشتهای قبول شده که تو دوست داشتی. سیاوش هم دوست دارد... رفتم شیرینی خریدم و پایین اولین عکس خوبی را که عکاسی کرده بودم امضا کردم. آن را گذاشتم توی پاکت و با دسته گل آمدم خانه. گفت «ولی من یه چیز دیگه میخوام»...... «میخوام با بچهها برم مسافرت.»
دلهره کنکور تمام نشده، دلهرهای دیگر؛ حتی برای یک سفر، اما باید مادر بود تا این دلشورهها را فهمید.
در صفحه 49 کتاب نیز از نگاه نویسنده، با مادر و مادر بودن چنین مواجه میشویم.
«تمام یک سالی که بدون تو میرفتم آنجا از تو چیزی نپرسید. مستانه و پدر میگفتند مادر نمیداند... اما نه پدر و نه مستانه مادر نبودند که بدانند مادر میداند.»
و به نظر من وقتی که سپیده شاملو مینویسد: «ضریح را از دور شانههای من گرفته بودی» اوج عشق مردی را به همسرش بیان میکند. عشقی که مزه آن پس از سالها، تمام وجود زن را پر کرده است.
***
من چاپ هشتم کتاب را 2500 تومان خریدهام اما چاپ یازدهم 3600 تومان شده است. اگر میخواهید آن را بخرید، تا گرانتر نشده سری به کتابفروشی محل بزنید.
کورش اسعدی بیگی