کوچهشان تنگ بود. وقتی دروازههای فلزی را میگذاشتند، فقط یک نفر میتوانست از کنارش رد شود. دروازهها را با کمک امیرخان ساخته بودند. امیرخان که تو همان محل یک مغازه جوشکاری داشت، از تکههای آهن قراضه، دوتا دروازه برایشان درست کردهبود. به جای تور هم دوتا گونی کشیده بودند روی دروازهها. دوتا هم توپ پلاستیکی تو هم که میشد باهاش خوب شوت زد.
چون کوچه تنگ بود، معمولا دو به دو بازی میکردند. گاهی هم سه به سه.
اگر تیمشان دو نفره بود، یعنی او بود با بهمن. اگر سه نفره، یعنی او، بهمن و یک نفر دیگر.
با این که بهمن از او 3 سال بزرگتر بود، بچههای محل به آنها میگفتند: «دوقلوهای به هم چسبیده» از بس که همیشه و همه جا با هم بودند.
بهمن همیشه هوای داداش کوچکتر را داشت. همیشه خدا اینطوری بود. یعنی از وقتی که خودش را شناخته بود، دیده بود سایه داداش بهمن روی سرش است.
حتی تو دو سال آخر بیماری پدر، که بهمن مجبور شد کنار درس و مدرسه، کار هم بکند، این احساس همیشه با او بود.
هیچوقت خودش را تنها حس نکرد.
روزها میگذشت... با کم و زیادش... با خندههای مستانه، شادیها و غصههای گاه به گاهش؛ اما مهم این بود که بهمن بود، حتی وقتی که نبود.
حتی وقتی رفت سربازی؛ حتی چهار ماه آموزشی که کمتر میآمد مرخصی.
بهمن دوران خدمت را میگذراند که راهپیماییهای مردم شروع شد.
هر روز خبر از یک شهر؛ خبر از یک اعلامیه؛ خبر از یک حرکت؛ هفتمها و چهلمها.
حالا کوچه باریک باز هم محل جمع شدن بچههای محل بود؛ محل رد و بدل کردن اعلامیهها و قرار و مدارهای شبانه؛ دیوارنویسیها.
یک شب در خانه را زدند. فکر کرد یکی از بچههای محل است. سریع خودش را رساند پشت در. پرسید: «کیه؟»
«باز کن. زود باش.»
در که باز شد، خشکش زد. زبانش بند آمد. بهمن آمد تو. با یک کلاه بافتنی و یک شال بلند. رفتند تو اتاق. مادر گریه کرد. بهمن را در آغوش گرفت. بهمن عکس پدر را بوسید. مادر چای آورد. بهمن چای مینوشید و تعریف میکرد. از خدمت، از خبرها، از تصمیم او و دوستهایش برای فرار از پادگان و.... مادر خندید. اما برادرها میدانستند او نگران است. بهمن دست مادر را بوسید و رفت
خوابید.
***
نوزدهم بهمن بود. بهمن هم همراه همه بچههای محل از صبح تا شب مشغول بود. البته کمتر آفتابی میشد. خبر رفتن پرسنل نیروی هوایی خدمت امام را که شنید روحیه تازهای گرفت. حسابی آمد به میدان...
بهمن گفت: «چند روز پیش که تو خیابون میرفتم، دیدم ارتشیها کارتهاشون رو گرفتن دستشون، راهپیمایی میکنن و شعار میدن ما پرسنل نظامی هستیم / همه فدایی هستیم/ به فرمان خمینی/ رویم راه حسینی منم کارتم رو گرفتم و رفتم داخلشون. نمیدونی چه حسی داشتم؟»
برادر کوچک گفت: «این ماه دیگه واقعا ماه توئه.»
بهمن خندید و دست کشید روی موهای پرپشت داداشش.
فردای آن روز خبر رسید ستاد نیروی هوایی شلوغ شده، بهمن که تو دوره آموزشی تشویقی هم گرفته بود، با یک گروه از بچههای محل رفتند خیابان نیرویهوایی. وقتی رسیدند، مردم دیوار انتهای خیابان اول نیروی هوایی را خراب کرده بودند. همه آمده بودند برای کمک به همافرها.
بچههای محل ما هم رفته بودند قاطی بقیه مردم.
وقتی برگشتند؛ همه از شجاعت بهمن میگفتند، از دل و جرأتش. اما بهمن برنگشت. دوتا از همخدمتیهایش را دیده بود. با آنها مانده بودند همانجا. برادر تا صبح تو فکر بهمن بود و برای همه دعا میکرد. صبح، بعد از نماز از خانه زد بیرون. تمام کوچه را دوید. یاد ظهرهای داغ تابستان و آن بازیهای فوتبال افتاد. یک آن برگشت. تیر دروازهها نبودند. شعارها، دیوارها را پوشانده بودند.
دوید. به خیابان رسید. همه جا خلوت بود. همه جا حال و هوای دیگری داشت.
با یک وانت خودش را رساند به خیابان نیروی هوایی؛ به همراه یک گروه از جوانها.
خیابانها سنگربندی شده بود. جلوی ستاد نیروی هوایی، غلغله بود. بهمن را دید؛ با دوستانش بود.
داد زد: «آقای راننده... وایسا.» ماشین ایستاد. پرید پایین. دوید طرف بهمن. صورت بهمن سیاه شده بود، از دود لابد. برادر را در آغوش کشید. دلش آرام شد. هر وقت کنار بهمن بود، آرام بود. حتی آن روز که شلوغ بود و پر از دلهره. نشستن داخل سنگر. آماده بودن. آژیر، چراغهای گردان قرمز، فریادهای مردانه، حرکت آمبولانسها. تیراندازیهای گاه پراکنده و گاه پرحجم. اما او آرام بود. تا آن لحظه که فریاد بهمن در خیابان پیچید. دوید، همان دو قدم را. خودش را انداخت روی برادر. بلندش که کرد، دستش گرم شد. قرمز شد. خون از دستهایش به صورتش دوید. فریادش چون رعد پیچید. تو خیابان؛ تو آسمان؛ بهمن خندید و گفت: «یاد قیصر انداختی منو.» و دست کشید روی موهای پرپشت
داداشش.
***
تیر از پشت به کمر بهمن خورده بود. ستون فقرات صدمه دیده بود. بهمن یک سالی در آسایشگاه معلولان بود تا بالاخره توانست با صندلی چرخدار به زندگی برگردد.
امشب، بهمن مشهد است. دل برادر کوچک برایش پر میکشد. اما مانده تا مادر تنها نماند. بهمن گفته این هم کمتر از زیارت آقا نیست. دل برادر کوچک پرواز کرده است. مثل یک گنجشک کوچک. نشسته به تماشای آن گنبد و آن همه دل عاشق. صدای باران میآید. چکچک قطرات روی آن کوچه تنگ. چکچک قطرات روی دلهای تنگ. با خود زمزمه میکند:
باران که میبارد... تو میآیی ... نه، شاید وقتی تو میآیی... باران هم میبارد.
کورش اسعدی بیگی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)