حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ای دوست مرا بخاطر بسپار: حمید نعمتالله اکنون با فیلم "بیپولی" بین عموم مردم معروف شده است. اما این کارگردان قبل از این فیلم سینمایی بوتیک را در ژانر سینمای اجتماعی ساخته است. فیلمی تلخ و گزنده که منتقدان سینمایی بشدت از آن استقبال کردند. نعمتالله 2 سال پیش و بعد از وقفهای طولانی در زمینه فیلمسازی، فیلم ای دوست مرا به خاطر بسپار را برای تلویزیون کارگردانی کرد. فیلمی که 2 سال پیش در ایام نوروز از تلویزیون پخش شد و هفته گذشته بار دیگر در جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد. ای دوست مرا بخاطر بسپار، فیلمی اجتماعی است که یکی از سنتهای قدیمی و رایج ایرانی را محور داستان خود قرار داده است. عروس و دامادی در شب عروسیشان، "جناق" میشکنند. برای عروس این کار یک شوخی است اما برای داماد خیلی جدی است و برنده شدن در این شرطبندی حکم حیاتی برای او پیدا میکند تا جایی که زندگی خانوادگی آنها را بعد از چند سال از هم میپاشد. شکستن جناق در میان ایرانیان یک سنت دیرینه است که در تلویزیون بعد از انقلاب اسلامی به آن پرداخته نشده بود اما نعمتالله با عبور هوشمندانه از این خط قرمز توانست جناق شکستن را به فیلمی تاثیرگذار تبدیل کند. او نشان داد که وقتی اصل زندگی در حاشیه مسائل متفرقه قرار میگیرد، شرطبندی که یک بازی بیش نیست اصل زندگی میشود و زندگی را تباه میکند. نعمتالله در فیلم ای دوست مرا بخاطر بسپار با فضاسازی مناسب توانسته قشر میانی جامعه را به تصویر بکشد. قشری که زندگی درخانه آنها گرمتر است و مرد خانواده همانقدر مهم است که زن خانواده و هر کدام که نباشند جایی از کار لنگ میزند. در این فیلم حسن معجونی و الهام حمیدی نقشهای اصلی را بازی کردهاند. بازی هر دوی آنها در این فیلم درخشان است. در واقع این فیلم را میتوان سکوی پرش معجونی از دنیای تئاتر به دنیای بازیگری در تلویزیون دانست. معجونی با نمایش تواناییهایش در این فیلم توانست یکی از نقشهای اصلی سریال مسافران را از آن خود کند و در این سریال طنز نقش "بهرام" را بازی کند. فیلم ای دوست مرا به خاطر بسپار لحظات طنزی هم داشت که تلخیهای داستان را جبران میکرد. این خصیصه را در فیلم بیپولی هم میتوان دید. نعمتالله تلخیها و شیرینیها را در کنار هم میبیند و به همین دلیل کارهایش دلنشین است.
آخرین گره خورشید
حدود 2 سال پیش همایون اسعدیان سازنده فیلم آخرین گره خورشید به عنوان کارگردانی انتخاب میشود که 3 فیلم درباره فرش ایرانی برای تلویزیون بسازد. اولین فیلمش را با نام "ده رقمی" مقابل دوربین برد. اما بعد از ساخت این فیلم که کمدی بود تصمیم گرفت آن را در سینما اکران کند. اما فیلمهای بعدی را برای تلویزیون ساخت که یکی از آنها رنگ ترنج نام داشت و دیگری، آخرین گره خورشید که فیلم آخری در جشنواره فیلمهای تلویزیونی مورد توجه داوران قرار گرفت و چند جایزه هم دریافت کرد. آخرین گره خورشید فیلم خوشساختی است که داستان آن مخاطب حرفهای سینما را به یاد فیلمهای نقش عشق ساخته زندهیاد شهریار پارسیپور و گبه به کارگردانی مخملباف میانداخت. قصه آخرین گره خورشید داستان یک فرش و چگونگی بافتن آن بود. مردی که عاشق فرشهای ایرانی است و مجموعهای از فرش نفیس دارد توجهش به قالیچهای جلب میشود و درست در آستانه جدایی از همسرش راه میافتد تا قصه فرش و چگونگی آن را پیدا کند. در طول فیلم میبینیم که قصه نقشه فرش، قصه آدمها و عشقهای آنهاست. ناکامیها و پیروزیهای زندگی نقش میشود و با تار و پود به صورت فرش بافته میشود. خورشید دو عاشق دارد. اما او دلباخته یکی از آنهاست. اما یکی از عشاق، دیگری را از پای درمیآورد و خورشید خودکشی میکند.
در طول فیلم میبینیم که قصه آدمهای دیروز که فرش را بافتهاند مانند قصه آدمهای امروز است. فقط آدمها رختهایشان عوض شده و جملاتشان را با کلمات جدیدتری میسازند اما دردها و گرفتاریهای آنها همانی بوده که از قدیم بوده و تا به امروز ادامه یافته است. قهرمان فیلم با بازی درخشان شاهرخ فروتنیان در انتهای فیلم به این نتیجه میرسد که باید در زندگی و رابطه عاشقانهاش با همسرش تجدیدنظر کند.
مهمانخانهای در برف
فیلم مسافرخانهای در برف را میتوان در ردیف فیلمهای ترسناک جای داد. فیلمی که سعید سلطانی آن را برای تلویزیون کارگردانی کرده است. مهمانخانهای در برف فیلم خوشساخت و خوش آبرنگی است که میزانسنها و نورپردازی خوبی دارد که آن را تا حد یک کار سینمایی ارتقا داده است. بازی یکتا ناصر و لاله اسکندری قابل توجه است و نشان میدهد که آنها درک درستی از نقشهایی که به آنها واگذار شده است، داشتهاند. داستان فیلم درباره زوج جوانی به نام آهو و سامان است که برای برگزاری مراسم عروسی خود در ترکیه با اتومبیل راهی جاده برفی میشوند. هر کدام از این زوج رازی را در سینه دارند؛ همسر اول سامان خودکشی کرده است و آهو صبح سفر متوجه این قضیه میشود. از طرفی آهو چند سال پیش با ماشین خود به یک عابر زده است. این تصادف رازآلود است و سامان از کم و کیف آن باخبر نیست. آهو و سامان در حالی که از هم دلچرکین هستند، شب در جاده با درختی تصادف می کنند و ماشینی که به صورت مرموز در جاده منتظر آنهاست، آن دو را به مهمانپذیری مرموز میبرد. درقسمتهای پایانی فیلم بیننده متوجه میشود که صاحب این مهمانپذیر همان زنی است که آهو با او تصادف کرده و باعث مرگش شده است. در واقع آهو و سامان در میانه مرگ و زندگی هستند. سامان میمیرد و به آهو فرصتی دیگر داده میشود تا گذشته را جبران کند. مهمانپذیری در برف بیننده را یاد فیلمهایی مانند تلالو و دیگران میاندازد. کارگردان با نگاهی به این فیلمها تلاش کرده است که فیلم خوش ساخت و قابل قبولی را به بیننده ارائه کند شاید به همین دلیل است که فضای مهمانپذیر (لوکیشن اصلی داستان) فانتزی از کار درآمده و اصلا شباهتی به ذهنیت ایرانیها از برزخ و میانه مرگ و زندگی ندارد. مهمانخانهای دربرف داستان کیفر آدمهایی است که بسادگی از اشتباهات خود در دنیا میگذرند بدون توجه به این نکته که نتیجه کارهایشان به آنها برخواهد گشت. با همه اینها فضاسازی فیلم چنان نیست که مخاطب ایرانی آن را به عنوان یک اعتقاد باور کند. او با دیدن این فیلم فقط فکر میکند یک فیلم خوش آب و رنگ و خوش ساخت دیده است.
پرویز سعیدی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....