نرگس ستاری از نوشهر: ...بیا تا خوشبختیها را آنقدر روی هم بچینیم و از دیوار زندگی بالا برویم که بدبختیها زیر پایمان لِه شود...
زشتی و زیبایی، بد و خوب، نیمه پر و نیمه خالی لیوان رو با هم ببین حبه نبات مادر، وگرنه نگاهت، نگاهی واقعی نخواهد بود. وقتی هم که نگاه واقعی به مسائل پیرامونت نداشته باشی، اشتباهاتت زیاد میشه، آدمی هم که اشتباهاتش زیاد شه، آدم موفقی نیست. دیگه خود دانی و این ننه بزرگ ما با این نصایح و پند و اندرزهای حرص درآورش!!
رضا 15 ساله از تهران: اشکهایم را ببین که روی گونههایم سرازیر است و...
رضا جان، به صفحه خودت خوش اومدی ولی اگه میخوای نوشتههات اونقدر باحال شن که بین نوشتههای دیگر بدرخشن و ما هم البت، رغبت بیشتری برای چاپش داشته باشیم... چهجوری بگم که تو این سن و سال ناراحت نشی؟ ...میدونی؟ ...یه چی بگو که واقعاً فراتر از این چیزا باشه (اِ... اِ... اِ... بابا من دیدم استعداد داری، گفتم یه راهی برا پیشرفتت نشونت بدم، دیگه چرا میخوای گوشام ببری بذاری کف دستم؟! ها؟ ها...)!
مژگان نجفی از پاکدشت: ...یادم هست بهار بود که میرفتی و حالا زمستان است. انگار سالهاست روی خاطرات بودنت برف سپیدی نشسته که هر لحظه وجودم را سردتر میکند... باران میبارد و من هنوز پشت پنجرهام. انگار به نیامدنت عادت کردهام.
زهره محسنی از ورامین: بعضی وقتها که هوا ابری میشه، دلت میگیره. گاهی وقتها با اینکه هوا آفتابیه هم دلت میگیره. دلت از روزگار، از خودت، از آدمها، از زندگی میگیره... ببار، اگر چه هیچکس نمنم آروم بارون چشمانت را باور نکرد؛ اما دلگیر نشو. زندگی همینه.
دِ نه دیگه! زندگی که این نیس. این زندگی اوناس که به جای کمک گرفتن از عقلشون و دست رو زانوی خود گذاشتن و حل کردن مشکلاتشون، احساساتی میشن و میرن یه گوشه میشینن و میگن: ئوووومممم... نمیخواااام... چرا هیششششکی منو دوس نداااااره!! اِهِه... اِهِه... اِهِههههه!!
مژگان متینزاده، 14 ساله از پیشوا: میخواهم با تو پرواز کنم تا بیکرانهای آسمان، تا مرز سیاهی شب، تا آنجا که چشمانت، آسمانم و دستانت، بالی برای پریدنم باشد.
سمیه جنتیفر 17 ساله از زنجان: ...راستی میخواستم از «جعفر دردمندی» بابت نوشتههای خوبش تشکر کنم. در ضمن از «شبزده عاشق» اصلا خبری نیست. نکنه اون هم بعد از رفتن پاسخگو تصمیم گرفته که بره؟ آخی، دلم خیلی براش میسوزه...
بهاره رادهوش از اصفهان: ...جالب اینکه حرفهای «پایه یک بروبچ» دقیقاً حرفهای من بود که از زبون اون گفته شده بود و از خوندنش شگفتزده شدم...!
آههاااااا... دیدی حساب چیو نکرده بودی؟ حساب اینو که همین حرفها مججججبوووورم کرد، میفهمی؟ مجبوووورم کرد که برگردم( !ممنون و ایام تو هم به کام.)
رها از سوادکوه: تکرار واژهها مرا به یاد تمام روزهای زیبای زندگی خواهد انداخت. واژههای من مانند واژههای سکوت پرمعنایند و هر یک مرا به عمق زندگی، به عمق بودن و دل بستن خواهند برد... واژههای من عشق، دوستی، محبت، زندگی، خوبی و... است.