شنیدهام که در روزهای اول انقلاب کوچهها و خیابانها ناامن بود و در همه جا ردپای ترور دیده میشد. به فرمان امام برای حفظ امنیت شهرها پایگاههایی به نام نیروی مقاومت بسیج تشکیل شد. من آنقدر کوچک بودم که نمیتوانستم به مسجد محل بروم و در پایگاه بسیج مسجد محل نامنویسی کنم و در لباس یک بسیجی در سنگر دستساز کنار مسجد که درست روبهروی خانهیمان بود، بایستم و از کوچه و محله پاسداری کنم، اما یادم هست یک روز صدای مهیبی از جلوی در به گوش رسید و نمیدانم مادرم از لای در چه دید و از زن همسایه چه شنید که دست و پایش شروع به لرزیدن کرد. من و خواهرانم را هراسان در میان بازوانش پیچید؛ به گوشه اتاق پناه برد و هایهای گریست. چند ساعت بعد پدرم دیر وقت؛ رنگ پریده با چشمانی سرخ و صورتی خیس به خانه آمد. آن روز نفهمیدم چه اتفاقی افتاده است، اما بعدها شنیدم که حسین همبازی دیوار به دیوار کودکی، همکلاسی دوران درس و دوست دوره جوانی پدرم در اثر همان صدای مهیب در میان سنگر کنار مسجد؛ همینجا روبهروی در حیاط ترور شده و بدنش پاره پاره و پخش خیابان شده بود. آن روز پدرم، حسین را یعنی گوشهای از خاطرات کودکی و جوانیاش را غرق در خون به خاک سپرد.
آن روزها ما مثل بچههای امروز حوصله تلویزیون نگاه کردن نداشتیم. اصلا تلویزیون مثل حالا نبود که برنامههای مخصوص کودک داشته باشد و تنها صدایی که از تلویزیون سیاه و سفید خانهیمان به گوش میرسید مارشی تند و پراضطراب بود به معنی آن که همه باید آماده میشدند. من از مادرم شنیدم که جنگ شده است، اما نمیدانستم جنگ یعنی چه!
صدای تلویزیون خانه همسایه هم همین بود. انگار خانم و آقای همسایه نیز جلوی تلویزیون میخکوب شده بودند و من نمیدانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. تنها وقتی به خودم آمدم دیدم در دنیای بچگیام به جای لیلی بازی تفنگبازی میکنم و به جای خالهبازی شهیدبازی. تفنگبازی اینطوری بود که چند بالش را روی هم میچیدیم تا سنگر شود و از پشت سنگرها به دشمن شلیک میکردیم و بعد دشمن را میکشتیم و پیروز میشدیم و بعد از تفنگبازی نوبت شهیدبازی بود. چون حتما یکی در تفنگبازی شهید میشد. همیشه بر سر این که چه کسی نقش شهید را بازی کنند دعوا بود اما هیچکس دوست نداشت، در نقش فرزند شهید باشد. لباس کسی را که نقش شهید بازی میکرد، با رنگ پر از خون میکردیم، و رویش پارچه سفید میانداختیم و دوربرش گریه میکردیم بعد کسی که نقش شهید را بازی میکرد بلند میشد و لبخند میزد و میگفت گریه نکنید فرشتهها آمدهاند مرا به بهشت ببرند جای زخمهایم هم نمیسوزد.
من فرزند شهید نبودم تا در التهاب رفتن و آمدن پدرم هر ثانیه هزاران بار جان دهم. برادر بزرگی نداشتم تا موقع رفتن برایش آب و قرآن بگیرم و هر روز برایش نامه بنویسم و نامههایم از اشک چشمانم خیس شود. من آنقدر بزرگ نبودم که بتوانم به مراسم تشییح پیکر پاک شهدا بروم و خواهر و مادر شهیدی را دلداری دهم و دست محبت روی سر فرزند معصوم و بهت زدهاش بکشم او را در آغوش بگیرم و آرامش کنم. اما روبهروی خانه ما مسجد بود و یک فیلم که هر روز و شاید روزی چند بار پخش میشد. یک جعبه به بلندی قد یک مرد که با پارچه سه رنگی که مادرم میگفت پرچم ایران است پوشیده شده بود و بعد از آن پدر پیری که پشتسر جنازه کشانکشان میآمد. مادری که چادر خیس روی صورتش نمیگذاشت چهرهاش را ببینی و 2 نفر که گریان زیر بغلش را گرفته بودند و زن جوانی که آرام جیغ می زد و کودکی که در آغوش زنان همسایه بود و دیگران با دست نشانش میدادند آنفرزند شهید است و کودک معصوم بهتزده به اطراف مینگریست.
صدای محکم اللهاکبر همراهان، قلب هر شنوندهای را تکان میداد. شهید را به مسجد میبردند و به التماس پدر و مادر و همسر و فرزند شهید تابوت را باز میکردند و برای چند دقیقه همه جا ولوله میشد و از هر گوشه صدایی زمزمه میکرد. من خود از دهان مردمی که چشمهایشان خیس بود شنیدم:
شهید سر نداشت. بیچاره مادرش از خال پهلویش شناساییاش کرده است.
شهید بدنش پاره پاره شده بود.
تابوت خالی بود تنها چند تکه از زیرپوش و یک پلاک پر از خون داخل تابوت بود.
این حرفها در سرم صدا میکرد و من نمیدانستم جنازه بیسر یعنی چه؟ بدن پاره پاره یعنی چه؟ تابوت بیجنازه یعنی چه؟ و یک پلاک پر از خون چیست؟
اما میدانستم آنقدر دردناک و عذابآور است که مادرم هر بار برای پاسخ به این سوال من اشک میریخت و میگفت: صد دفعه نگفتم تو دم در نیا!
من فرزند شهید نیستم اما یادم هست آن روزها که به مدرسه میرفتیم، هر از چند گاهی یکی از بچههای کلاس غایب میشد و خانم معلم همراه مدیر به خانهشان میرفتند و بعد از چند روز ما هم به دیدنش میرفتیم و خانم معلم میگفت بچهها از این به بعد باید به این دوستتان بیشتر از قبل محبت کنید و باید به او احترام بگذارید، چراکه او فرزند شهید است و او بعد از چند هفته رنگ پریده به مدرسه میآمد و ما نمیدانستیم باید به او چه بگوییم و خانم معلم به ما یاد میداد که بگوییم شهیدان زندهاند و ما را میبینند. پدرت هم در آسمان تو را نگاه میکند.
من فرزند شهید نیستم، اما یادم هست که آن روزها پدرم هیچگاه مرا در میان جمع در آغوش نمیگرفت و در کوچه و خیابان دستم را در دست نمیفشرد، مبادا فرزند شهیدی من و پدرم را دست در دست ببیند و دلش هوای دستها و آغوش پدر را کند.
آن روزها روزهای جنگ و آشوب بود. پدرها و مادرها مثل پدر ومادرهای امروز نبودند که تمام بازیگوشیها و شیطنتهای بچههایشان را به بچگیشان ببخشند و به قولی همیشه حق با بچهها باشد، آن روزها اگر مواظب رفتارمان نبودیم حتما کتک میخوردیم تا تربیت شویم. یادم میآید وقتی از دست مادرم کتک میخوردم به محض اینکه پدرم از راه میرسید خود را در آغوشش میانداختم و میگفتم بابا! مامان منو زد. بعد پدر نوازشم میکرد و دستی را که پشت دستی خورده بود میبوسید و میگفت: قول بده دختر خوبی باشی و حرفهای مادرت را گوش کنی...
من فرزند شهید نیستم اما یادم هست روزی را که یکی از دوستانم که فرزند شهید بود کاری کرد که مادرش او را کتک زد او چند دقیقه گریه کرد بعد خود را در آغوش مادر انداخت چشمهایش را بست سرش را به سینه مادر فشرد و در میان هایهای گریهاش گفت: بابا! مامان منو زد و مادر دو دستی کودکش را در آغوش فشرد و سرش را بوسید و اشک چشمانش در میان اشکهای کودکش گم شد.
من فرزند شهید نیستم اما سالها بعد که دختر جوانی شدم و گمان میکردم بهترین لحظه زندگی هر دختر لحظهای است که در سر سفره عقد مینشیند عروس زیبایی را بر سر سفره عقد دیدم؛ زمانی که همه منتظر صدای بله عروس خانم بودند تا کل بکشند و سفره عقد را گل باران کنند با شنیدن صدای پر از بغض عروس برای جای خالی پدر عروس که با سبد گلی مزین شده بود اشک ریختند:
«با اجازه روح بلند و پر فتوح پدر عزیزم شهید محمدصادق مومنی و با اجازه مادر خوب و صبورم... بله. »
من فرزند شهید نیستم و نفهمیدم حجم سنگین غمی را که بر قلبشان فشار میآورد اما دیدم گوشهای از رنجهایشان را و سوختم در غمهایی که شاهد بودم؛ منی که تنها دستی از دور بر آتش داشتم.
پس باید و باید خون هزاران هزار شهید بی ادعایی را که خاک وطنمان را گلگون کرد گرامی بداریم و خون جگری را که پدران و مادران شهیدان بر دل کشیدند، حرمت نهیم و غم تنهایی و حسرت نبودن سایه مرد خانه همسران شهید را خاضع باشیم و تحمل سنگینی بار زندگی را بر دوشهای پرتوانشان مرحبا گوییم و بر بغضهای نشکسته فرزندان شهدا خالصانه سر احترام فرود آوریم.
فرزانه نکو