همین شرم که توی تعطیلیهای عید فطر پخش شد، مثال خوبی است برای کهنه نشدن داستانها. و اما ویژگی غریبتر داستانهای مرادی کرمانی این است که در اوج تراژیک بودن با شکلی فانتزی تمام میشوند؛ از «قصههای مجید» گرفته تا رمان خاطره «شما که غریبه نیستید» و همین «پلوخورش.»
گره اصلی این داستانها یک موضوع ساده است که البته به مرور بشدت پیچیده و به مساله همه آدمهای داستان تبدیل میشود و البته در پایان به سادهترین و دمدستیترین شکل ممکن هم گرهگشایی میشود.
جملهای هست که میگوید سختترین و بدترین خاطرهها هم به مرور زمان شیرین میشود. این جمله درباره داستانهای مرادی کرمانی و قبل از آن نحوه سوژهیابی و روایتش کاملا مصداق دارد.
بیشتر داستانهای «پلوخورش» ایده سادهای دارد و در حد یک داستان لطیفهوار باقی میماند. مثلا در داستان «دوربین عکاسی» یکی از میمونهای باغوحش از توی قفس دوربین پسربچهای را از دستش میگیرد و تمام ماموران باغ وحش بسیج میشوند تا دوربین را از او پس بگیرند اما وقتی عکسها چاپ میشود میبیند که بچه میمون کوچولوی شیطون بلا کلی عکس گرفته از مردمی که برای دیدنش جلوی قفس جمع شدهاند. در نهایت هم همان عکسها در مسابقه عکاسی مدرسه، اول میشود.
اولین واکنش ما نسبت به این داستان یک لبخند ساده است. اما وقتی در ذهن آن را با معیارهای یک داستان رئالیستی میسنجیم، حفرههای زیادش، ناباوری این لبخند را کمرنگ میکند. آخر چطور ممکن است بچه میمون اینقدر دقیق و درست عکس بگیرد که عکسها توی مسابقه اول بشوند؟! اما جابهجایی دوربین از دست پسرک به میمون و تایید عکسهایی که او خیلی اتفاقی گرفته، تلویحا این طنز تلخ را تایید میکند که حالت دوم درستتر است و این جابهجایی دوربین از آدم به حیوان درست اتفاق افتاده!
داستانهای هوشنگ مرادی کرمانی را باید با ظرف و پیمانه خودش سنجید؛ همین و تمام. همین سادگی یکی از مهمترین دلایل موفقیت اوست که باعث شده حرفهایش به عنوان نویسندهای جهانی برای غیر همزبانهایش هم قابل درک و فهم باشد.
شاید همین ویژگی است که باعث شده او برای چندمین بار نامزد جایزه آسترید لیندگرن بشود که یکی از مهمترین جوایز ادبی کودکان در سطح بینالمللی است و فرصت خوبی است تا ادبیات کودک ما بار دیگر در سطح جهانی خودش را محک بزند.
جابر تواضعی