محبوبه بعد از جدایی همراه فرزندش به خانه پدری بازگشت اما در آنجا هم نتوانست شرایط را به نفع خودش تغییر بدهد او میگوید:با خانواده خودم به شدت اختلاف داشتم و نمیتوانستم با آنها زندگی کنم آن روزها با زنی به اسم مونا دوست شده بودم او در یک خانه که بیشتر شبیه به خانه تیمی بود سکونت داشت.
زن جوان در همان ایام بود که تسلیم فشارهای روانی شد و برای جبران کمبودها و کاستیها به ماده مخدر شیشه روی آورد:بالاخره از خانه پدرم فرار کردم دخترم را آنجا گذاشتم و همراه مونا رفتم در آنجا زنی بود که بقیه برایش کار میکردند من هم برای این که سرپناه و غذا داشته باشم چاره دیگری نداشتم جز این که به حرفهای آن زن گوش کنم.
زنی که متهم از او یاد میکند یک قاچاقچی مواد مخدر است. به این ترتیب محبوبه به یک خرده فروش تبدیل شد: در این مدت مرا 3 بار بازداشت کردند یک بار به اتهام ولگردی. وقتی به کلانتری رفتم گفتند خانوادهام باید دنبالم بیاید اما من نمیخواستم به آن خانه بازگردم.البته محبوبه چارهای نداشت و بالاخره به خانه پدریاش بازگشت اما خیلی زود دوباره از آنجا فرار کرد او میگوید: یکبار هم به جرم بدحجابی دستگیر شدم و در دادسرا برایم یک درگیری پیش آمد که باعث شد قضیه حاد شود یک بار هم کمی مواد داشتم که گیر افتادم.
اینگونه بود که محبوبه به مجرمی سابقهدار تبدیل شد او بدون ان که خود بداند چه میکند وارد این راه شد و هرگز نتوانست به زندگیاش سر و سامان بدهد او بعد از ازدواج اول دو تجربه دیگر هم کرد: با مردی که مواد فروش بود ازدواج موقت کردم و بعد از تمام شدن صیغه از هم جدا شدیم شوهر بعدیام هم موادفروش بود و من کمکش میکردم البته این زندگی هم دوام چندانی نداشت.
او که به جرم حمل و فروش مواد مخدر به حبس و تبعید محکوم شده است به آیندهاش چندان امیدوار نیست:برای من دیگر همه چیز تمام شده اگر آزاد هم شوم باز هم زندگی خوبی نخواهم داشت آدمهایی مثل من جایی در جامعه ندارند الان در زندان در کلاسهای آموزشی شرکت میکنم اما این که بعد از آزادیام چه پیش خواهد آمد نمیدانم. متهم یک جمله هم برای بخش پایانی دارد: جوانها باید به حرف خانوادههایشان گوش بدهند تا آخر و عاقبتشان مثل من نشود.من اینجا گوشه زندان تک و تنها ماندهام وآینده روشنی هم ندارم. نه خانوادهای برایم مانده و نه امیدی.