از خانه که خارج میشوم خیابانها خلوت هستند. یک ساعته میرسم. دوباره به آدرس نگاه میکنم. کاش آژانس گرفته بودم. یک راست میرفتم به محل قرار. دوباره به ساعتم نگاه میکنم. به ایستگاه که میرسم تاکسیهای خطی پشت سر هم ایستادهاند. آخر خط پیاده میشوم و در تمام راه فکر میکنم، این مرد تقریبا 40 ساله چه شکلی است؟ خدا کند آدم سالمی باشد. معتاد نباشد و مشکلی پیش نیاید. هرچند که رابطمان از سلامتی و پاک بودنش مطمئنم کرده است. با این حال دیدار با یک غریبه آن هم به این شکل برایم مشکل است. از چهارراه رد میشوم و از مغازهدار سرچهارراه سراغ خیابان گلفام را میگیرم. مغازهدار نگاهی سرتاپا به من میاندازد،دلم فرو میریزد. خودم را در شیشه در ورودی مغازه نگاه میکنم. عیب و ایرادی در سر و لباسم نمیبینم. اهل آرایش هم که نیستم. پس این نگاه چرا اینجور مشکوک است. شاید هم خیابان گلفام جای خوبی نیست؟ اما رابطمان جای بدی قرار نمیگذارد، همان یک بار که او را دیدهام به نظرم آدم سالم و منطقی میآمد. مغازهدار با اشاره دست خیابان گلفام را نشان میدهد و میپرسد: کافه گلفام؟ او از کجا میداند؟ با تعجب میپرسم: شما از کجا میدانید؟ میگوید: معمولا قرارها را آنجا میگذارد. 200 متر جلوتر سر سهراه. از مغازه میزنم بیرون. آنقدر آشفتهام که ماشینی را که از خیابان بیرون میآید نمیبینم. راننده میزند روی ترمز. قبل از این که حرفی بزند، عذرخواهی میکنم. او هم میگوید: خدا ببخشه آبجی! اجازه میدهد رد شوم. داخل خیابان گلفام میشوم. 200 متر شاید هم بیشتر جلو میروم.
کافه گلفام! با رنگ قرمز روی شیشه نوشته است. وارد کافه میشوم. روسریم را بیشتر جلو میکشم. پسر جوانی از پشت پیشخوان بلند میشود: امری بود بفرمایید. میگویم قرار دارم با آقا کریم و آقای عبدالصمد. به یک گوشه دنج کافه اشاره می کند و میگوید: شما بفرمایید تا حالا اینجا بودند رفتند دوکوچه بالاتر، برمیگردند. به ساعتم نگاه میکنم هنوز یکربع تا ساعت قرار مانده. مینشینم و چتر خیسم را به صندلی آویزان میکنم. پسر با احترام انگشتهایش را به هم قفل کرده میپرسد: امری نیست؟ چای. نسکافه؟ تشکر میکننم. میگوید: شیرکاکائو گرم هم داریم با کلوچه لاهیجان. نمیخواهم تعارفش را رد کنم. صبح هم با آن دلشوره نتوانستم صبحانه بخورم. میگویم: ممنون، لطفا.
شیر کاکائو و کلوچه را با یک سینی تمیز میآورد. میل ندارم. شیر را تا نصفه مینوشم. به منوی بالای پیشخوان نگاه میکنم. کلوچه لاهیجان و شیر کاکائو هزار و دویست تومان.
به ساعتم نگاه میکنم دلشورهام بیشتر میشود، میخواهم از پسر علت رفتنشان را بپرسم که دو مرد وارد میشوند. پسر میگوید: آقا کریم و آقا عبدالصمد... آقا کریم را میشناسم. آن مرد لاغر و ریز اندام هم آقای عبدالصمد است. هر دو روبهرویم روی صندلی مینشینند. پسر جوان میپرسد: آقا کریم چای؟ مرد با علامت دست، نه میگوید، کمی روی صندلیش جابهجا میشود و میگوید: ببخشید توی این باران تا اینجا به زحمت افتادید. میگویم: باران رحمت است و مبارک. اما از حرف خودم دلخور میشوم. برای من شاید مبارک باشد ولی برای آن مرد محجوب و ریزاندام چی؟ میپرسم: حالتان خوب است آقای عبدالصمد؟ همه فکرهایتان را کردهاید؟ معامله برای یک عمر است.
سر تکان میدهد: بله خانم مهندس. آقای مهندس چطور هستند؟ میگویم بد نیست لااقل تا دیشب که من دیدمش. امروز هم تلفنی باهاشون حرف زدم.
آقا کریم میگوید: آقا عبدالصمد 5 سر عائله دارد. کارگر روز مزد و این یک کلیه. الان هم ناشتا آمده است تا با شما بیاید برای آزمایش و بیمارستان. یک برگه آزمایش نشانم میدهد: این هم گروه خون و آزمایش عدم اعتیاد. شما که با مبلغ پیشنهادی مخالفت ندارید؟
سر تکان میدهم. نه. اگر از نظر پزشکی مشکلی پیش نیاد.
آقا کریم میگوید: این آقا عبدالصمد مثل گل پاکه. مومن و اهل نماز. توی بچههای این محل زبانزده. بسوزه پدر بیپولی و نداری. یک دختر دم بخت عقد کرده که اگر جهازش جوربشه همین روزها میره خونه شوهر. یک پسر دانشجو هم داره که از سر نداری دو ترم از دانشگاه به هزار بهانه مرخصی گرفته.
میپرسم: آقا عبدالصمد پسرت چه رشتهای قبول شده.
میگوید: مهندسی ساختمان خانم مهندس. میگویم: دعا کن مهندس شفا پیدا کنه، پسرت درسش که تمام شد کارش رو جور میکنه. میگوید: خدا شما را از خواهری کم نکنه خانم مهندس.
تلفن میزنم به دکتر تا بگویم مورد، آماده آزمایش است. دکتر میگوید: مهندس بدحال است هر چه زودتر بهتر. چک را که مهندس دیشب نوشته و امضا کرده با قید مورد استفاده چک، به آقای عبدالصمد میدهم. آقا کریم میگیرد، نگاه میکند و میگوید: خدا از بزرگی کمتون نکنه. بلند میشوم و از در کافه بیرون میروم. زن جوان و دختری صورتهاشان را محکم با چادر گرفته، سلام میکنند.
آقا کریم میگوید: خانواده آقا عبدالصمد هستند. خانمش و آبجی سهیلا دخترش. دختر سر خم میکند، رنگ پریده و نگران به نظر میرسد.
زن میگوید: کنیز شماست و چشمهایش خیس میشود. آقا کریم میگوید: آقا مهندس بزرگواری کرده مبلغ رو یک میلیون هم اضافه نوشته. به خودم میلرزم. در مقابل از دست رفتن سلامت این مرد جوان با 5 سر عائله؟
مهندس را روی برانکارد از اتاقش بیرون میبرند. بیشتر به یک مرده شبیه است تا یک زنده. خوب نگاهش میکنم. همسن و سال عبدالصمدست. به همان لاغری و نحیفی.
زن و دختر عبدالصمد ساعتها روبهرویم نشستهاند. ساکت و صبور، گرسنه و تشنه. از آقا کریم خواستم برایشان نوشابه و ساندویچ گرفت. آنها را توی کیفشان گذاشتند و گفتند میل ندارند. هنوز هم دارند به گوشهای خیره نگاه میکنند. آنها هم حتما مانند من به دو مرد فکر میکنند دو مرد ناقص هر کدام با یک کلیه. دکتر از اتاق عمل بیرون میآید. از جا میپرم و میپرسم: حالشان چطور است؟ زن و دختر عبدالصمد دنبالم میآیند. دکتر خسته اما با رضایت میگوید: هر دو خوبند. جای نگرانی نیست. زن عبدالصمد و دخترش سر روی شانههای من میگذارند و گریه میکنند. پشت سر دکتر میروم و آهسته میپرسم: خطر رفع شده هیچ مشکلی نیست؟ دکتر با لبخند میگوید: هر دو مقاومت کردند مثل دو مرد و حالا هر دو خوبند مثل دو جوان برومند. تشکر میکنم و میدانم که هیچکدام از آن دو، دیگر جوانی برومند نخواهد بود. دو مرد هر کدام با یک کلیه، اگر آن یک کلیه هم بیمار شود؟ لبم را گاز میگیرم و دستهای زن عبدالصمد را میفشارم و لبخند میزنم، دستهایش دارد میلرزد.
آقا کریم از این که معاملهاش بخوبی پایان گرفته لبخند میزند. رو به همسر و دختر عبدالصمد میگوید: به خیر گذشت خدا بخواهد سهیلا خانم بعد از مرخص شدن باباش،میره خونه خودش. سهیلا سر بر میگرداند و شانههایش میلرزد. همسر عبدالصمد میگوید: خدا از بزرگی کمتون نکنه. میگویم: فردا یک وانت بگیر با آقا کریم بیا خونه ما جهیزیه سهیلا جان با من. یک خرده وسیله گرفته بودم برای... بقیهاش را نمیگویم. آدرس را مینویسم و میدهم به همسر عبدالصمد. میگویم: جهیزیهاش کامل است. با خودم میگویم: چه معاملهای! سهیلا و پدرش با یک کلیه، من و همسر آیندهام با یک کلیه.
منیرالسادات موسوی