گفتگوی توهمی ایادی مشت بر دهان خورده با زمستان

آقای اجل معلق

ایادی مشت بر دهان خورده این روزها با هر چیزی که سر راهش سبز شود بنای دوستی می‌گذارد. حالا چرا؟ خدا می‌داند چون اصولا نقشه‌های پلید صفتی است که برای فکرهای ایادی ساخته‌اند. اما همه اینها دلیل نمی‌شود ایادی نرود و ننشیند پای تنظیم مصاحبه‌اش. به خاطر همین این بار بخوانید تا بفهمید چه بلایی بر سر ایادی مشت بر دهان خورده آمده است.
کد خبر: ۳۰۳۳۰۸

ایادی به یکی از بچه‌های تحریریه: اوه اوه اوه ببین چه سوزی می‌یاد داداش، ببین کجا پنجره بازه یخ زدیم...

چند دقیقه بعد...

من چرا اینقدر سردمه؟

چون من اینجام...

ایادی: کی بود؟ کی بود؟

زمستان: من

ایادی: تو کی هستی؟

زمستان: دوست داری کی باشم؟

ایادی: نه... نه... به جون مادرم من هنوز جوونم کلی آرزو دارم، کلی مصاحبه دارم که انجامش ندادم، آقای اجل معلق به خدا اشتباهی اومدی. اشتباه آدرس دادند...

زمستان: مگه تو ایادی مشت بر دهان خورده نیستی؟

ایادی: نه آقاجان من! شما بیا دهن منو نگاه کن. کو مشت؟‌ هان؟ کو مشت؟ کدوم مشتی می‌تونه خورده باشه توی این دهن؟ دهن به این سالمی،‌ قشنگی...

زمستان: پس ایادی کیه؟

ایادی: اون... اون که اونجا نشسته داره دستور می‌ده. اونه. حالا تو رفتی سراغش ممکنه دروغکی بهت بگه من سردبیر نسل سومم ولی تو باور نکن. می‌خواد تو نشناسی‌اش. اونه به خدا...

زمستان: نه بابا اون واقعا سردبیره می‌شناسمش.

ایادی: یعنی منو هم می‌شناسی؟

زمستان: اوهوم...

ایادی (با نیش باز) ببین این فقط یه شوخی بود... می‌خواستم ببینم واقعا عزرائیل هستی یا نه،‌ خب... خب حالا فهمیدم که واقعا عزرائیلی... جانم؟ چی می‌خوای؟‌ با کی کار داری؟ بگو من سریع می‌رم برات صداش می‌کنم.

زمستان: ‌با تو

ایادی: با من؟ آخه با من چیکار داری آقای اجل معلق؟ من بیچاره مگه همه‌اش چند سال عمر کردم که تو می‌خوای خدمتم برسی؟ من که...

زمستان: برو بابا تو هم. آقای اجل معلق چیه؟ من زمستونم... مگه نگفتی بیا باهات مصاحبه کنم...

ایادی: مسخره کردی خودت رو؟ نمی‌تونی از اول مثل آدم بیای بگی من زمستونم. مردم از ترس. این ادا اطوارها چیه از خودت درمیاری؟

زمستان: به من چه؟ مگه تو گذاشتی من حرف بزنم؟ بی‌مزه...

ایادی: یه چیزی هم طلبکار شدی دیگه...

زمستان: ولی خودمونیم خوب رفتی سر کارها... آقای اجل معلق تو رو خدا... تو رو خدا...

ایادی: قارپوز. نیشت رو ببند. زمستون اینقدر جلف نوبره.

زمستان: خیلی هم دلت بخواد.

ایادی: حالا چرا اینقدر لاغر شدی؟

زمستان: لاغر نشم چیکار کنم؟ بدبختم دیگه... این جوری که وضع و اوضاع داره پیش می‌ره احتمالا تا چند سال دیگه اصلا از من بدبخت خبری نیست... بس که هوا گرم شده.

ایادی‌: نخیر، دیگه واقعا باید به ما نوبل صلح رو به خاطر این همه تلاشی که برای محیط زیست می‌کنیم بدهند.

زمستان: ببخشید اون وقت شما چیکار کردین برای محیط زیست؟

ایادی: واه واه دیگه چیکار می‌خواستی بکنم؟ دم به ساعت با پاییز و زمین و زمستون و.... برو تا آخر مصاحبه کن، این همه بگو زمین رو گرم نکنید خطر داره حسن... اینا همه فعالیته دیگه...

زمستان: شما لازم نکرده این جوری فعالیت کنید. راست می‌گی برو موتور ماشینت رو درست کن مثل لکوموتیو دود نکنه...

ایادی (با نیش باز): مثل دیزل

زمستان: افتخار هم می‌کنی نه؟

ایادی: نه بابا افتخار چیه؟ آخی من اینقدر تو رو دوست دارم...

زمستان: برو اون طرف به من نچسب یخ می‌زنی

ایادی: نه بابا! دیگه گذشت اون وقت‌ها...

زمستان: کدوم وقت‌ها؟

ایادی: وقت‌هایی که آدم از زور سرما توی زمستون می‌مرد. اون وقت‌هایی که مجبور بودیم از وسط برف‌ها تونل درست کنیم تا بتونیم از خونه‌هامون بیایم بیرون،‌ اون وقت‌هایی که یه هفته یه هفته مدرسه به خاطر یخبندان و این حرف‌ها تعطیل می‌شد، اون وقت‌هایی که... هی... آخه زمستون هم اینقدر بی‌بخار؟ خجالت نمی‌کشی فصل حسابی؟ شرم نمی‌کنی؟ اسم خودت رو هم گذاشتی زمستون؟ خجالت هم خوب چیزیه...

زمستان: چته؟ حالا چرا این جوری قاطی کردی؟

ایادی: راست می‌گم دیگه. از اول دی‌ماه باید بشینیم زل بزنیم به آسمون دو پر برف آیا بیاد آیا نیاد... بیاد هم که همه‌اش اون بالا شهر می‌باره انگار نه انگار که ما هم آدمیم...

زمستان: مگه آدمی؟

ایادی: حالا یه چیزی بهت می‌گما.

زمستان: مگه چیز دیگه‌ای هم مونده که نگفته باشی؟

ایادی: مگه دروغ گفتم؟

زمستان: میگی چیکار کنم عزیز من؟ زورم کم شده،‌ به خورشید،‌ به تابستون، ‌به این گازهای گلخانه‌ای به هیچی نمی‌رسه،‌ چیکار کنم؟ فکر می‌کنی خودم بدم می‌یاد از این چیزهایی که گفتی؟

ایادی: والاه... این جور که بوش می‌یاد تا چند سال دیگه شاعرا به جای این که منتظر بهار باشند باید برای تو شعر بگن. همه چیز عوض می‌شه. مثلا می‌گن سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت... تابستان است... کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران که گرما سخت سوزان است و از این حرف‌ها...

زمستان: می‌بینی به چه روزی انداختید منو؟

ایادی: چرا جمع می‌بندی؟‌ من که خودم فعال محیط زیستم.

زمستان: برو خجالت بکش...

ایادی: ببین جون خودم راست می‌گم. تازه کلی با خودم حرف زدم، خودم رو ادب کردم که از این به بعد آشغال از پنجره ماشین بیرون نندازم...

زمستان: ای هواااار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها