پرنیان خانم چه عجب. شعرت خیلی با حال بود، حیف که اجازه چاپ نداده بودی. البته که من از خواندن نامههای تو خوشحال میشوم.
هستی راستین هم ضمن فرستادن فروند فروند ایمیل برای عرشیا آرزوی سلامتی کرده است. الهی آمین.
«هپچو...... سلام... خوبید؟ حالتون در سلامتی به سر میبره ؟ هپچو................. اگه خوب نیستی بگو تا خودمان بیایم حالتو بدرستیمش! ما که الان کاملا خوب شدیم. حتی یک دانه ویروس هم در بدنمان نیست نترس. هیچ بیماری رو بهت منتقل نمیکنیم... هپچو...» بهناز خانم از اندیمشک کلی با خواندن متن نامهات یاه یاه کردیم. دخترم زیاد غصه نخور. کار درست همان است که بنشینی و صبر پیشگیری و دنباله کار خویش گیری. یعنی کنکور را نه خیلی جدی بگیر نه خیلی شوخی... چی گفتیم... خلاصه که موفق باشی و اینها...
زهره شیرعلیپور خدا را شکر که از ما بسی راضی و خوشنود هستی. زیاد حرص امتحانات را هم نخور. شما باید حرص بخورید یا من؟ ای خدا یا باید از دست کنکور بکشم یا از دست میان ترم، یا آخر ترم به ناگهان بگویید این کافه را تعطیل کنیم برویم بستنی بفروشیم دیگر...
سپیده از تنکابن هم به راستی که شرح درد دل ما را نوشته است همی: «ای خدااااااااااااااااااا دبیرستان تموم میشه، میگن درس بخون، کنکور قبول بشی، قبول که میشی تازه اول بدبختیه!!!! باید هی درس بخونی تا واحدا پاس بشن و خبر داخل پرانتز (از آقای رضا فلاحتی خواهشمندیم لطفا دیگه اسم انتگرال دوگانه و سه گانه رو نیارین من شبها کم کابوس امتحان پارسه رو میبینم!!! حالا حضرات انتگرال با فامیل ارجمندشون تشریف فرما میشن به خواب من بیچاره. آقای فلاحتی شما هنوز ندیدی ریاضی مهندسی یا فیزیک2 چه به سر بچههای مردم میاره)!!!»
آ. فرهادی از اهواز آخر چقدر تهمت؟ چقدر بدبینی؟ چقدر نامهربانی؟ داداش چرا دیگر با نخواندن کافه کاغذی چیزی برای از دست دادن نداری؟ خب ما دقیقا چه خاکی باید حالا به سرمان بریزیم؟ بعد هم که این جمله درخشان را میفرستی که این پنجرههای جامجم هی ما را وسوسه کنند، برای پریدن: «من که میدونم تو فقط نامه کسانی که از تو تعریف میکنن چاپ میکنی» خب گناه دارد این جوان مردم، مگر چند سالش است؟ فقط 17سال و چهار ماه... ای... روزگار...
یک داداش باحالی هم گفته که میخواهد از این به بعد، دلنوشته هایش را برای ما بنویسد اما اسمش را ننوشته. به هرحال داداش جان شما خیلی به ما لطف داشتی و ما را بسی مشعوف نمودی. بیصبرانه منتظر ایمیلهایت هستیم فقط این شتر را تکه تکه کردهای، اسمت را هم بنویس. دست شما درد نکند.
ققنوس هم یکی از روزنوشت هایش را نوشته که خیلی جالب است: «اصلاحال هیچی روندارم، همینجوری یه دفعه به ناگاه دلمان گرفت! واقعا محتاج اینترنت هستیم، همچنین اینترنت خونمان کم شده، گفتهایم برایمان بیاورند تا تزریق کنیم! ولی، کو گوش شنوا؟ هی ما سرمان را بکوبیم به سر مبارک دیوار بگوییم: آهای اهل منزل ما تا ساعاتی دیگر به دلیل نبود اینترنت به بیماری لاعلاج دپسردگی دچار میشویم، ولی خوب باز هم به قول شاعر گوش شنوا کو؟ ما هم چارهای نداریم، جز زدن یک لبخند (البته گمان میبرم به جای لبخند بهتر است از لفظ نیش باز استفاده کنیم تا جلوه واقعیتری پیدا کند) بله عرض مینمودیم، چارهای جز بازکردن نیشمان نداریم آن هم به صورت کارخانهای و وارداتی تا یک وقت والده گرامی نفرمایند، امشب ظرفها برای تو!!! چون اگر این سخن گرانبها و شیرین از دهان مبارک والده محترم بیرون بیاید، پدر جان شروع میکنند بدین صورت هر کدام را میشمرند: 1 از صبح که آمدی رفتی در اتاقت. 2 بعدآمدی خوردی. 3 بعد خوابیدی. 4 بعد تلویزیون نگاه کردی. 5 ... پدر جان (ازسفره جمع کردن فاکتور میگیرد و میرود سراغ مورد 6.) 6 دوباره آمدهای و همراه من تلویزیون نگاه کردهای. 7 بعد رفتی خوابیدی. 8 الان بیدار شدهای . 9 حالا هم درس نخواندهای .........
تمام اینها که گفته شد مقدمهای بود بر شروع فعالیتهای دشوار من اما با یک نیش باز که مثلا نشان دهد از شرایط پیش آمده کاملا راضی و خوشنود هستی. میتوانی از تمام موارد فوق جیم شوی بعله به همین سادگی و به همین راحتی. در ضمن ققنوس جان شعرت هم خیلی خوب بود، ولی اندکی ایراد وزنی داشت ادامه بده که ما میچاپیم.
باباسارا خانم، چرا به ناگهان قاط زدی؟ ما که هر بار ایمیل شما رسیده جواب دادیم که! میترسیم فردا پس فردا بگویید؛ فقط جواب دادن کافی نیست، پس چرا کله ملق نزدی! که البته آن را هم با کمال میزنیم بخصوص برای مشتریهای قدیمی کافه.
مهندسی فیزیک جامدات! چطوری؟ چه عجب! حالا تازه این نرفتن و گم نشدنت بود که بعد از 30سال یاد ما کردی؟ با آن قسمت نردبان خیلی همذات پنداری کردم. آنجا که گفته بودی: «من نمیدونم چرا این قد من فقط به درد بشقاب و لیوان دادن میخوره. مثل اینکه اگه تو داروخونه به جای نردبون مورد استفاده قرار بگیرم، خیلی پر درآمدتر از دادن لیوان و بشقاب به اطرافیان محترم باشه.» امیدوارم هر چه زودتر صاحب خانه شوید.
خب ما رفتیم. شما هم بروید. بیخودی اینجا نایستید. اه... بروید دیگر مگر خودتان کوچه ندارید؟ بروید دم خانه خودتان بازی کنید... تا هفته بعد عزت همگی زیاد.