ستوان ظهوری نمیتوانست این پرونده را درک کند. او میدانست مهندس هیچ وارثی ندارد، از خانهاش هم که دزدی نشده بود پس قاتل از کشتن پدر و دختر دنبال پول و منافع مادی نبود. کارآگاه هم همین عقیده را داشت و میگفت قطعا قضیه انتقامگیری یا خصومت شخصی است. دو همکار سراغ کبری رفتند. زن آنقدر گریه کرده بود که چشمانش کاسه خون شده بود. همانطور که مرثیه میخواند، لابهلای جملاتش از پا درد هم مینالید. با اینکه 50 سال بیشتر نداشت خیلی شکسته و پیر شده بود. او 20 سال قبل، وقتی ازدواج کرد وارد خانه مهندس شد و در تمام این سالها زن و مرد برای این خانواده کار میکردند تا این که پارسال شوهرش به خاطر سکته قلبی فوت شد. کبری وقتی 2 افسر پلیس را بالای سرش دید، خودش را مرتب کرد و منتظر سوالها ماند. او نه قاتل را میشناخت و نه میتوانست حدسی در این باره بزند. 2 روز قبل از قتل به خانه برادرش در شهریار رفته و وقتی برگشته با این صحنه فجیع روبهرو شده بود. کبری برای بیشتر سوالات کارآگاه جوابی نداشت. برای همین شهاب ترجیح داد زن به میل و اختیار خودش هرچه که درباره خانواده فخوری میداند بگوید. خدمتکار هم بدون مقدمه به 7 سال قبل برگشت: «مریم خانم سرطان داشت. مدتها بود که دکترها جوابش کرده بودند تا این که 7 ماه پیش مرد. مجلس ختمش خیلی غریبانه بود. دلم برایش کباب شد.» مهندس و همسرش روابط خانوادگی زیادی نداشتند. مریم فقط یک خواهر داشت که ساکن آمریکا بود و از 30سال پیش با هم قهر بودند. نه شاهدی و نه قوم و خویشی. هیچکس برای بازجویی و پرس و جو وجود نداشت. ستوان ظهوری همان طور که در خانه ویلایی قدم میزد سعی میکرد راه چارهای پیدا کند. باید برای مجلس ختم آگهی بدهیم. این را کارآگاه شهاب گفت و ادامه داد: «فردا صبح به شرکت فخوری میرویم و بعد برای مجلس ختم آگهی میدهیم این طور دوستان و آشنایان خانواده دور هم جمع میشوند. شاید بتوانیم چند نفری را پیدا کنیم.» چند دقیقه بعد، کبری همراه 2 مامور پلیس از خانه خارج شد و چند نفر مشغول پلمب در شدند. صبح اول وقت، قبل از این که همه کارمندان شرکت فخوری در محل کارشان حاضر شوند شهاب و ظهوری در اتاق انتظار روبهروی منشی جا خوش کردند و تا 2 ساعت بعد، بازجویی از کارمندان را به پایان رساندند، اما باز هم دست خالی ماندند. مهندس فخوری مردی آرام و سر به زیر بود نه دشمنی داشت و نه بدهکار و طلبکاری. البته این را کارمندان میگفتند و معلوم نبود آیا آنها از همه کارهای مهندس و دخترش باخبر هستند یا نه. ظهوری کاملا به بنبست رسیده بود و عقلش بهجایی قد نمیداد اما کارآگاه در تمام طول مسیر شرکت تا اداره آگاهی با خودش زمزمه میکرد و بالاخره به حرف آمد: «باید ببینیم مهرانه خواستگار نداشته شاید با یک جنایت عشقی طرف باشیم.» بهترین کسی که میتوانست به این سوال جواب بدهد کبری بود. جواب او به این سوال هم مبهم بود و میگفت تا آنجا که خبر دارد موضوع عشق و عاشقی در میان نبوده اما معمولا مهرانه و پدرش او را از کارها و زندگی خصوصیشان با خبر نمیکردند. بالاخره مجلس ختم مهندس و دخترش آن طور که کارآگاه شهاب تدارک دیده بود برگزار شد. در تمام طول مراسم ستوان و رئیسش شش دانگ حواس خود را به مهمانها داده بودند و یک فهرست بلندبالا هم تهیه کردند تا بتوانند سرفرصت از تکتکشان پرس و جو کنند. این کار خیلی زمانبر بود اما چارهای هم نبود. تنها نگرانی کارآگاه از روزنامهها بود که هر روز خبرهایی درباره جنایت در خانه ویلایی قیطریه مینوشتند و مردم را برای دستگیری هرچه زودتر قاتل بیتاب میکردند. اگر او نمیتوانست مچ عامل این جنایت را بگیرد، برای پلیس خیلی گران تمام میشد از طرفی شهاب نمیتوانست به خاطر این فشارها تحقیقات را سرسری برگزار کند این پرونده نیاز بهزمان داشت و راه چاره دیگری نبود. درست در همین روزها که او به تمرکز نیاز داشت، پسرش مهبد هم پایش را در یک کفش کرده بود که میخواهد با دوستانش به یک سفر چند روزه برود. این اولین بار بود که او چنین خواستهای را مطرح کرده بود و کارآگاه نمیدانست چه جوابی باید بدهد. ضمن این که یک مشغله بزرگ دیگر هم داشت و باید هرچه زودتر خانهاش را تخلیه میکرد. پسر صاحبخانه ازدواج کرده بود و به آنجا احتیاج داشت. شهاب احساس کرد در یکی از بدترین مقاطع زندگیاش گیر افتاده است و نمیتواند با یک دست همه این هندوانهها را بردارد برای همین دلش میخواست بیشتر کارها را به ستوان محول کند اما ظهوری هنوز کمتجربهتر از آن بود که از پس چنین پروندههایی برآید. مجلس ختم که تمام شد، کارآگاه و دستیارش بازجوییها را شروع کردند و 3 روز تمام وقت گذاشتند تا این که بالاخره متوجه شدند 2 نفر از دوستان فخوری به اسامی کمالی و قمریان، اخیرا در یک پروژه با مقتول شریک و هر 3 گرفتار یک کلاهبردار شده بودند. هر کدام از این شرکا در این پروژه یکمیلیارد تومان سرمایهگذاری کرده بودند اما پولشان را از دست داده بودند. همین موضوع میتوانست سرنخ خوبی باشد. دو شریک ماجرا را برای شهاب تعریف کردند و گفتند خواهرزاده همسر فخوری به اسم جمشید که تازه از آمریکا به ایران آمده بود به آنها پیشنهاد سرمایهگذاری در ساخت دو مجموعه بزرگ تفریحی توریستی در اصفهان یا شیراز داد، اما بعد از گرفتن پولها فرار کرد. آنطور که قمریان و کمالی میگفتند، جمشید در آمریکا یک شرکت بزرگ ساخت و ساز داشت و بتازگی 2 پروژه را در ایران شروع کرده بود. ظهوری از اینکه بالاخره اتفاقی در این پرونده افتاده و آنها موضوعی برای پیگیری و تحقیق پیدا کردهاند، راضی بود اما میدانست هنوز تا پایان ماجرا راه زیادی در پیش دارند. 8 روز از کشف اجساد میگذشت و هنوز پیشرفت دندانگیری نکرده بودند. او و کارآگاه آن روز کمی زودتر کار را تعطیل کردند تا شهاب بتواند چند ساعتی را دنبال خانه برود. صبح روز بعد دو همکار راهی شرکت قمریان شدند تا درباره ماجرای کلاهبرداری بیشتر پرس و جو کنند. دفتر شیک و مجللی بود و همه کارمندان کراواتزده و مرتب آماده بودند کار ارباب رجوع را راه بیندازند اما کارآگاه و ستوان باید منتظر خود قمریان میماندند. ساعت از 10 گذشته بود که مهندس وارد شد. او انتظار دیدن 2 مامور پلیس را نداشت. منشی هم گفت قبلا به آنها توضیح داده که امروز روز پرکاری است، اما آنها برای ماندن اصرار کردهاند. قمریان بناچار از شهاب و ظهوری دعوت کرد وارد اتاقش شوند او بعد از اینکه به منشی دستور داد برای مهمانها قهوه بیاورد، شروع کرد به تعریف ماجرای کلاهبرداری: «جمشید شرکت بزرگی در آمریکا دارد البته ما که او را نمیشناختیم، فخوری معرفیاش کرد خود او هم زیاد با جمشید آشنا نبود و اولین بار بود که آن دو همدیگر را میدیدند. به هر حال وقتی موضوع شراکت پیش کشیده شد، من و کمالی گفتیم باید تحقیق کنیم. جمشید هم موافقت کرد. او یک کتاب به ما داد که پر بود از عکس ساختمانهایی که در آمریکا و اروپا ساخته بود. روی همه ساختمانها هم آرم شرکتش را زده بود کارها حرف نداشت. باید خودتان ببینید. وقتی کتاب را دیدیم، تقریبا خاطرمان جمع شد، اما کمالی و حتی خود فخوری اصرار داشتند باز هم نباید بیگدار به آب زد. برای همین از جمشید خواستیم ما را سر 2پروژه اصفهان و شیراز ببرد. او باز هم استقبال کرد. خودش برایمان بلیت رفت و برگشت گرفت و ما را سر مجموعهها برد. آنجا پر بود از کارگرانی که با لباسهای شرکت جمشید کار میکردند و همه به او احترام میگذاشتند. دیگر مو لای درزش نمیرفت. مطمئن شدیم اگر با پسر آمریکایی شراکت کنیم، میتوانیم حسابی بار خودمان را ببندیم. اما از 2 روز بعد از این که 3 میلیارد را به حسابش ریختیم او ناپدید شد فخوری هم میگفت خبری از جمشید ندارد. بدجوری دلشوره به جانمان افتاد، برای همین خودمان 3نفری به اصفهان رفتیم و هم شیراز و بالاخره فهمیدیم بازی خوردهایم. آن دو پروژه هیچ ربطی به جمشید نداشت و پیمانکار آنها شرکتهای دیگری بودند که کار را نیمه تمام رها کرده بودند.بدجوری رو دست خوردیم خودمان هم باورمان نمیشد کسی بتواند ما را به این شکل بازی بدهد.» هنوز داستان قمریان تمام نشده بود که قهوهها را آوردند. مهندس بعد از آن حرف مهم دیگری برای گفتن نداشت. ستوان ظهوری همان طور که داشت پشت سر کارآگاه از پلههای شرکت پایین میرفت، به او گفت حتم دارد قتل زیر سر قمریان و کمالی است اما کارآگاه معتقد بود هنوز برای نتیجهگیری زود است او خطاب به دستیارش گفت: «فکر میکنی چرا کبری ماجرای آمدن جمشید به ایران را از ما پنهان کرد؟» ستوان برای این سوال جوابی نداشت.
علیرضا رحیمینژاد