در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اگر در جمع فامیل و آشنا بودم و در بین آنها مردی خصوصا جوان به چشم میخورد به گوشهای میخزیدم و درون خود فرو میرفتم. در بین دخترها و زنها، چه دوست و چه همکلاسی اگر حرفی از مردی گفته میشد سریع اخم میکردم و از جمعشان پس میکشیدم. در شرکتی به عنوان حسابرس کار میکردم، هر وقت صحبت از مردی به میان میآمد، چهره درهم میکشیدم و اگر مجبور به حرف زدن بودم جوابها را سرسری میدادم. کم اتفاق میافتاد حضورا پیش رئیسام گزارش بدهم. بیشتر تماس تلفنی بود، آن هم مختصر و کوتاه. برخی اوقات دوستان و همکارانم، مردانی را با مشخصات روحی نزدیک به من، برای ازدواج معرفی میکردند. اما کجخلقی و بدبینیام، آنها را از خواستهشان پشیمان میکرد.
دنیای کوچکی داشتم. اطرافم را خلوت کرده بودم. فقط مادرم بود که انگار آینه دقش باشم، عبوس و اخمآلود با من زندگی میکرد روزی توی آینه دو طره موی سفید دیدم، ته دلم لرزید. آهی از سر درد کشیدم اما غرورم اجازه گریه کردن نداد.
تا این که پیشامد یک اتفاق، طرح و نقشه زندگیام را به کلی تغییر داد.
آن روز به مناسبت، سالگرد تولدم، یکی از همکاران توسط خدمتکار اداره دستهگلی برایم فرستاد. روی کارت نوشته شده بود تبریک مرا بپذیرید حمید صالحی. او را میشناختم؛ فردی بود موقر و بامتانت.
با این حال، با عصبانیت از خدمتکار خواستم کارت را روی دستگاه خرد کن بگذارد و دسته گل را داخل سطل آشغال بیندازد. فکر کردم او چطور جرات کرده بود دست به این حماقت بزند.
دقایقی نگذشته بود که از او درخواست ملاقات کردم. کنار میز و مقابلش نشستم. صورتش از ترس و خجالت به سرخی میزد. چشم توی چشمش انداختم و محکم گفتم:
ممکنه بپرسم قصدتان از این کار چه بود؟
حرفی نزد. صدای فرو دادن آب گلویش را شنیدم. با عصبانیت ادامه دادم:
پس بگذارید من برایت میگویم.
روی صندلی جابهجا شد.
به نظر شما زن موجودی است لذتبخش؟ مثل یک لقمه شیرین وچرب و نرم؟ درست میگم؟ یا بهتر بگم وسیلهای برای سرگرمی؟!
چشم از او گرفتم و به سمت در انداختم، میخواستم بر اعصابم مسلط باشم اما نمیتوانستم.
امروز مردها به زنان احترام میگذارند. توی اتوبوس صندلیهایش را به آنها میدهند. اگر وسیلهای از آنها روی زمین بیفتد، سریع خم میشوند و به او میدهند. حتی بعضی از این مردها حق کار کردن را در هر مقام اداری و اجرایی که باشد، متعلق به آنها میدانند. میدانید چرا؟
با جدیت نگاهم میکرد.
چون برده میخواهند!
مقداری آب از پارچ بلوری توی لیوان ریختم و سر کشیدم.
فکر میکنید چون 30 سالم شده دیگر وقتش رسیده که بیایم و برده شما شوم؟ باید بگویم که کور خواندید.
مکث کردم. نفسم آرام گرفت. نگاهی به او انداختم. همه وجودش سکوت بود، اما انگار نهیبی به او زده باشند، سرش را بالا گرفت و با لبانی لرزان گفت:
قصد من خیر...
نگذاشتم حرفش تمام شود، بیهوا بلند شدم. موقع رفتن، در اتاقش را محکم پشت سرم بستم.
آن روز آفتابی و گرم تابستان زودتر از هر روز دیگر از شرکت به خانه برگشتم. دنبال آن بودم تا توی خلوت خودم باشم. به یکی از رستورانهای اطراف میدان تجریش رفتم. فضای رستوران مطبوع و دلنشین بود؛ خنک ودنج. میزهای کوچک با 2 یا 3 صندلی. در بالای سر هریک از آنها، لامپی کمفروغ با رنگ آفتابی آویخته بود.
به انتهای سالن رفتم و پشت یکی از میزها نشستم. صورتم را از زیر نور چراغ بالای سرم کنار کشیدم و در نیمه تاریک کنار میز پنهان شدم. این طور بیشتر احساس آرامش میکردم.
مهماندار با لبخند مصنوعی مقابلم ایستاد. با ابروان درهم کشیده، درخواست آبهویج بستنی کردم. در موازات جایی که نشسته بودم، شیشه قدی بلندی قرار داشت که داخل خیابان کاملا پیدا بود.
وقت نوشیدن چشمم به دو میز دورتر دوخته شد.
2 زن و یک مرد پشت آن بودند و جلویشان چند فنجان. بوی ادکلن ورسوس فضا را خفه کرده بود. یکی از زنها دائما با دستمال کاغذی بینیاش را میگرفت. شوری در دلم افتاد تا حرفهای آنها را بشنوم. سراپا گوش شدم.
تانیا، آقا مایلند صحبت خصوصی با تو داشته باشند.
مرد حرف نمیزد. نگاهش به زیر بود. پکی به سیگارش زد، چند سرفه کرد و گفت:
خواهش میکنم، هرچه خانم بفرمایند.
زن چشمکی به تانیا زد و گفت:
نظرت چیه؟
احساس کردم سرگرمی خوبی برایم پیدا شده است. دستم را حائل چانهام کردم و به آنها خیره شدم.
باهم باشیم بهتره.
این را تانیا گفت. سرم را گرداندم طرف شیشه روبه خیابان. آدمهای توی پیادهرو با شتاب رو به پایین میرفتند. به نظرم میرسید شیب آنجا چقدر بیرحمانه است. نگاهم به طرف آن 3 نفر کشیده شد. زن با اشاره چشم و ابرو زمزمهای با تانیا کرد. گوشم را بیشتر تیز حرفهاشان کردم.
فکر میکنی آقا چقدر لطف دارند؟
مرد زیر لب خندید. فنجان را توی مشتش فشرد. دختر دستش را زیر چانهاش گذاشت، آب بینیاش را بالا کشید و گفت:
لطف آقا اینقدر هست که ما را مهمان یک سفر کند؟
پُکی به سیگاری که روشن کرد زد. چشمکی به مرد زد. مرد نفسی کشید و خود را روی صندلی کمی جابهجا کرد و به پشتی آن تکیه داد طوری که مقابل من قرار گرفت. در این وقت سیگار را کنار لبش گذاشت و پنجههایش را میان موهای پرپشت شقیقهاش فروبرد. ناگهان چشم انداخت تو چشم من. در این لحظه قلبم سُست شد طوری که دیگر صدای آن دو زن را بریده بریده میشنیدم.
آقا ... خجالتی یه ... فکر نکنم...
مرد گره کراوات زرشکیاش را که خطهای سفید و باریک داشت، زیر گلو جابهجا کرد. گردنش را نیمه کج کرد. چشمانش ثابت ماند. بیاختیار نگاهش را تعقیب کردم. این کار با کمی مکث و انتظار توا‡م شد. مرد پُکی به سیگارش زد و نیمه آن را توی جاسیگاری با فشار خاموش کرد.
ناگهان لبخندی همراه با چشمک به من زد. خود را در مردابی دیدم که در آن غرق شدم. خجالت کشیدم، شالم را محکم دور شانه پیچیدم.
چشمانم در صورتش قفل شده بود. احساس کردم فاصله صورتمان با هم به اندازه یک بند انگشت است. این زمان یک لحظه بیشتر نبود اما حسی سرشار از تأسف و شرمندگی و نفرت وجودم را فراگرفت آن هنگام که لبهایش را روی هم جمع کرد.
از صدای مهماندار که پرسید چیز دیگری میل دارید، به خود آمدم. به تندی بلند شدم و حساب میز را پرداخت کردم. وقتی بیرون آمدم، توی سراشیبی پیادهرو جلو رفتم. فصلی نبود که باران ببارد، اما میبارید. خیره شدم به سقف آسمان.
باران لبخند خداست، شاید این روح مرده جانی بگیرد.
توی اتاق در افکارم غوطهور شدم، به گذشته از دست رفته، به آینده ناامیدکننده. به خانه که رسیدم، غروب بود. کنار پنجره رفتم، پیشانیام را به شیشه چسباندم و تا توانستم گریه کردم. نگاه دور اتاق گرداندم، توجهم به کتاب هدیه شده از طرف یکی از دوستان قدیم، جلب شد. کتابی بود فلسفی، زیر نور رنگی غروب در اولین صفحه، این جمله میدرخشید.
تنها خداوند است که همه را دوست دارد. او دانا و از راز بندگانش آگاه است.
جمله انگار یک وحی بود که مرا به آرامش میخواند. امیدوار شدن به پایان بلاتکلیفی، در اندیشه فردا شدم، به دنبال سایهای که در پناهش آرام بگیرم. ناگهان حمید در فکرم قد کشید. آن نگاه محجوب، صورت نجیب و چهره مهربان. به دنبال بهانهای برای ملاقات مجدد شدم، کمی فکر کردم.
چه کسی بهتر از خدمتکار اداره.
مقدمات به خوبی پیش رفت او با چهرهای گرفته به سمتم چرخید اما صمیمانه سلام کرد. تحمل این نگاه برایم مشکل بود. روی مبل که نشست، سکوت را شکست و بیپروا و با صراحت شروع به حرف زدن کرد. اول بیاعتنا بودم. تظاهر به غمگین بودن کردم و هرچند گاه آهی از سینه میکشیدم. اما او با نگاه مهربان و صادقانه ولی دزدانه دعوت به آرامشام میکرد. بیمقدمه گفتم:
چه عاملی باعث شد بعد از آن برخوردی که با شما داشتم باز مرا ببینید؟
صورتش به سرخی زد و نگاهش را به زیر انداخت. آرام با صدای گرفتهای گفت:
میگویند واژهها پدیدهای هستند که با یکدیگر در ارتباطند.
از این جملهاش چیزی دستگیرم نشد، ادامه داد:
میگویند مردم با عمل هدایت نمیشوند بلکه با کلمات راه صراط را مییابند. اما من معتقد نیستم، در پشت کلمات دروغ، نیرنگ و ریا هست، اما در عمل نمیتوان اینطور بود.
دست دراز کرد و سیبی قرمز و درشت که بیشتر به سرخی میزد را برداشت. آرام بود. گاه آن را میبویید، گاه در دست میچرخاند و گاه نگاهش میکرد.
ناگهان صدایش لحنی شاد و مهربان به خود گرفت.
صداقت در رفتار و گفتارتان آشکار بود و این سبب توجه من به شما شد.
کمی مکث کرد، یک لحظه نگاهش رنگ شک و تردید گرفت و به تاکید گفت:
انشاءالله که همینطور هم باشد.
نگاهمان در هم گره خورد. میتوان پنداشت در آن چشمها صداقت و غرور موج میزد. ولی برای یک لحظه حس شرارت و برتری جوییام طغیان کرد. باید کاری کنم تا مهارش در دستم باشد، گره روسری را محکم کردم و با لحنی تند گفتم:
من زود رنجم آن چهرا که مخالف میلم باشد چه خوب، چه بد، با خشونت رد میکنم.
سرش را کمی خم کرد، در جوابم با لبخندی کوتاه و با صدایی ملایم گفت.
میگویند نباید از اسب زیبای چموش ترسید، کافی است با او مهربان باشی!
خود را به نشنیدن زدم، نگاهم را به زیر انداختم، لازم شد در درونم فرو بروم و جز به سعادتم به چیز دیگری نیندیشم. او از گذشته، از برنامههای آیندهاش و از اینکه تا به الان من اولین نفری هستم که انتخاب کرده است، حرفها زد و در انتهای صحبتش گفت:
از پرحرفیام که ناراحت نیستید؟ با پوزخندی ادامه داد.
در یک لحظه فضای اتاق پر از سکوت شد. اما زنگ ساعت که 10 بار نواخت به ما فهماند که وقت جدایی است.
شما اگر صحبتی ندارید از حضورتان مرخص شوم.
در که بسته شد، جای خالیاش را توی دلم حس کردم.
روی تخت نشستم، ترنم شادی، خواب را از چشمانم ربوده بود. نگاه به سقف اتاق کردم چقدر پرستاره. انگار سقفی نبود، همه آسمان بود.
احساس کردم در لباس سفید عروسی، یک ستاره نورانی شدم، حرارت درونم، قلبم را سوزاند. حمید با همان متانت و کمرویی، نگاهش را روی آیات سوره نور میغلتاند. کلمه بله، بعد از سه بار سوال، چه هیجانی به پا کرد!
ناصر غفاری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: