حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
زندگی در خانواده پرجمعیت سپیده را آزار میداد اما آنچه که روزگار را به کامش تلختر میکرد، رفتار برادران و پدر خانواده بود: «آنها فکر میکردند چون من دختر هستم، هیچ حق و حقوقی ندارم. فقط باید اطاعت کنم و هر چه گفتند چشم بشنوند. اوایل تحمل میکردم. چارهای نداشتم. چون جواب هر اعتراضی را با کمربند و مشت و لگد به من میدادند.»
فضای مردسالارانهای که بر خانواده سپیده حاکم بود، مادر این دختر را هم آزار میداد اما به گفته این دختر 17 ساله، مادرش به آن رفتارها عادت کرده بود. خود او هم دیگر داشت با این فضا و شرایط خو میگرفت تا این که: «تنها جایی که در آن احساس آرامش میکردم مدرسه بود. البته درسم خوب نبود، چون نه آرامش روحی داشتم و نه وقت مطالعه. از وقتی به خانه میرسیدم باید یکراست به آشپزخانه میرفتم و پابهپای مادرم بشور و بساب میکردم. به هر حال مدرسه جایی بود که چند ساعتی از طعنه و کنایه در امان بودم و میتوانستم با دختران همسن و سال خودم حرف بزنم، ولی پدرم یک روز به خانه آمد و گفت تا حالا هر چه درس خواندهام بس است و وقتش رسیده بروم خانه بخت.»
دختر نوجوان از این که پدرش برای او شوهر انتخاب کرده بود احساس بدی داشت. فکر میکرد هنوز وقت ازدواجش نرسیده و اگر هم بخواهد روزی شوهر کند باید خودش همسرش را بپسندد: «نمیخواستم آخر و عاقبتم مثل مادرم بشود ، اما خانواده من آنقدر سنتی و خشک بود که به نظرات دختر اهمیتی نمیداد.»
سپیده احساس میکرد به بنبست رسیده است. در همین اوضاع و احوال بود که پسری جوان سر راه سپیده قرار گرفت: «در راه مدرسه آن پسر را دیدم. میگفت دوستم دارد. از این که کسی به من این طور ابراز محبت میکرد خوشحال شده بودم، اما میترسیدم جوابش را بدهم. تا این که گفت هدفش خیر است و قصد ازدواج دارد. میدانستم اگر به خواستگاریام بیاید، برخورد خوبی با او نمیشود. پدرم میخواست مرا به پسر یکی از اقوام دورمان بدهد. قول و قرارهایشان را هم گذاشته بودند، اما من احساس میکردم میخواهم با آن پسر ازدواج کنم.»
سپیده در تمام سالهای زندگیاش هرگز در چنین شرایطی قرار نگرفته بود. او هیچ مهارتی برای زندگی کسب نکرده بود و با دنیای بیرون از خانه و شرایط جامعه کاملا بیگانه بود. به همین خاطر فریب حرفهای آن پسر مزاحم را خورد و فکر کرد میتواند به امید او خانوادهاش را رها کند و از این طریق خلا‡های عاطفیاش را جبران کند. دختر نوجوان که حالا عنوان متهم را یدک میکشد، میگوید: «فرار کردم. از هر چه زورگویی و بداخلاقی بود فرار کردم، به این امید که با آن پسر ازدواج کنم. ولی او رهایم کرد. من چارهای نداشتم جز این که از شهر خودمان فرار کنم. اگر دست پدر یا برادرانم به من میرسید، زنده نمیماندم. سوار اتوبوس شدم و به تهران آمدم.»
شهری ناشناخته و غریب برای دختری تنها و بیپناه. آینده از همان لحظه نخست واضح و آشکار بود؛ سوءاستفاده، اغفال و فریب. این تنها سهم سپیده از روزهای دوری از خانواده بود تا این که بالاخره دستگیر شد: «حالا که جای خواب و غذا به من دادهاند، آینده را نمیدانم چه میشود. به هر حال اگر به خانهمان برگردم، مرا میکشند. شاید اینجا ماندم و از من مراقبت کردند. اگر این اتفاق بیفتد، درس میخوانم تا برای خودم کسی شوم و دیگر هیچ پسری نتواند از من سوءاستفاده کند.»
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....