جام جم آنلاین : مادربزرگ پیر با دختر و نوه اش زندگی می کرد مادربزرگ به جای این که کمکی در کارهای خانه باشد این اواخر ظاهرا مایه دردسر شده بود: ظروف را می شکست ، چاقوها را گم می کرد و آب را هدر می داد.
کد خبر: ۲۹۶۴۷
یک روز ، دختر از این که مادرش یک بشقاب گرانبها را شکسته بود عصبانی شد و به پسرش گفت یک بشقاب چوبی برای مادربزرگ بخرد.
پسر تردید داشت زیرا می دانست این کار توهین به مادربزرگ است و او را ناراحت می کند اما
مادر اصرار می کرد و پسر به ناچار دنبال خریدن بشقاب رفت . وقتی برگشت به جای یک بشقاب
دو بشقاب چوبی آورده بود و در جواب مادرش که با عصبانیت گفت مگر نگفتم یک بشقاب پس
چرا دو تا خریدی ، به آرامی گفت : برای این که وقتی تو پیر شدی ، یکی داشته باشم .