مگر نشنیدهاید حکایت آن شخصی را که زنگ زد به آتشنشانی و چون مختصری خسّت طبع داشت، گفت:« ببخشید قربان، منزل ما آتش گرفته؛ لطفا با این شمارهای که روی صفحه تلفن شما افتاده تماس بگیرید تا آدرس دقیق منزلمان را خدمتتان عرض کنم.»
نمونه نقد سالم:
دوست باید که عیب انسان را / مثل آیینه روبه رو گوید
نه که چون شانه با هزار زبان / پشت سر رفته، مو به مو گوید
فرهنگ نقد کردن و نقد پذیرفتن، به اندازهای که مثلا رودربایستی داشتن و تعارف کردن نفوذ عمیق پیدا کرده است؛ هنوز چنان که باید و شاید در مملکت محروسه ما جانیفتاده و اصطلاحا نهادینه نشده است. برای همین هم هست که بعضیها «انتقاد» را با «انتقام» عوضی میگیرند. بدون حضور شخص انتقادشونده دارد پاشنهاش را بر میدارد و بلاتشبیه مثل بولدوزر، اساس ساختمان شخصیتی او را تخریب میکند؛ بعد اسمش را میگذارد نقد! اگر این نقد است که ما کلی در جامعه نقدینگی داریم و خودمان خبر نداریم!
فلذاست که علاوه بر حقیر، یک همچو شخصیت سترگ و بزرگی مثل جناب آقای هاشمی رفسنجانی نیز خطاب به جماعت اهل رسانه و مطبوعات، بر ضرورت فرهنگسازی در زمینه نقد تاکید مجدد کرده و عنوان داشتهاند که: «مطبوعات و رسانه ملی به عنوان رکن چهارم دمکراسی، امکان نقد مسائل را در فضای رسانهای فراهم کنند.»
بسته پیشنهادی: از آنجا که نقد و انتقاد سازنده، قالبها و شگردهای خاص خودش را میطلبد و قالب طنز فخیم و فرهیخته نیز از جمله این قالبهاست؛ لهذا ما به عنوان یک فقره طنزنویس معتقد به حسن استفاده از فرصت، همینجا به تمامی مسوولان رسانهای مملکت، اعم از رسانه ملی و مطبوعات، علی قدر مراتبهم، پیشنهاد عاجل مینماییم که هرچه سریعتر بر تعداد برنامهها و ستونها و صفحات طنز خود بیفزایند. وزارت فخیمه ارشاد نیز اگر صلاح میداند، یک حمایتی، هدایتی، ارشادی، چیزی بفرماید تا برادران و خواهران طنزپرداز ما با جسارت و جرات بیشتر وارد گود شوند و نشریههای طنز جفت و جور کنند. باور بفرمایید که برای مملکت اهل فرهنگ و ادب ما خوبیت ندارد که یک نشریه طنز مطرح و فراگیر نداشته باشد. حالا از ما گفتن. فردا کسی نگوید نگفتیم که از کوره درمیرویم. نقدپذیری هم حدی دارد. هرچی ما هیچی نمیگوییم، هیچکس دیگری هم هیچی نمیگوید. آخر، این که نشد کار... !
نقد آخر: فعلا همین مقدار کافی است. بیشتر بگوییم، استبعادی ندارد که همین ستون ناقابل هم، چهلستون نشده، بر فنا شود. بیخود عرض نکردند که موش به سوراخ نمیرفت، جارو به دمش میبست! (البته بلانسبت ما)!