حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
او در ساختههای قبلیاش فضاهای متفاوتی را خلق کرده که شاید برای تماشاگر عادی و معمولی سینمای ایران کمی «سخت و با زحمت» همراه بوده اما برای مخاطبانی که از سینما چیزی بیش از قصههای تکراری دوستت دارم (I LOVE YOU) توقع دارند! فیلمهای این کارگردان همیشه دلنشین و دوست داشتنی بوده است.
«صداها» به تعبیر کارگردان آن «فیلمی نیست که مخاطب از آن بدش بیاید.» هرچند مخاطب علاقهمند برای تماشای این فیلم باید به زحمت فراوانی بیفتد تا از میان معدود سینماهای نمایشدهنده این فیلم، یک سئانس را برای تماشای این فیلم پیدا کند که با برنامه کاری خودش هم جور در بیاید.
در روزهای اکران 5 فیلم شبیه هم، موتمن گلایه دارد که چرا به تجربه تازهای مانند صداها امکان عرض اندام داده نمیشود و چرا وقتی یک فیلم متفاوت اکران میشود، این فیلم در نطفه خفه میشود؟ او معتقد است فیلمی تجربی برای مخاطب خیلی خاص و ویژه نساخته و سعی کرده فیلمی برای مردم بسازد. فیلمی پرتعلیق و جنایی براساس داستانی سرگرمکننده و با حضور بازیگران سرشناس که میتواند برای بیشتر مخاطبان سینما راضی کننده باشد.
فیلمهایی مانند صداها که قصه و ساختاری نامتعارف دارند به قلابی نیازمندند تا مخاطب را گیر بیندازند و به دنبال خود بکشند. از نظر خودتان در صداها این قلاب چیست؟
به نظرم صحنه آغاز فیلم است. فیلم به شکل غیرمنتظرهای با یک قتل آغاز میشود و همان ابتدا قصه در چند پلان روایت میشود و برای مخاطب لو میرود. فیلم با دست خونی رویا آغاز میشود که یک تیغ جراحی در دست دارد و تیغ را رها میکند و بعد چهره مضطرب و آشفته او را نشان میدهیم و این برای او کنجکاوی برانگیز است که از خودش بپرسد چه اتفاقی افتاده است. نکته مهم بعد این است که فیلم چطور ادامه پیدا کند.
به عنوان تماشاچی فکر میکنیم ادامه فیلم پیگیری این قتل است. به عنوان یک تماشگر پس از این صحنه منتظرم رویا فرار کند، زیرا در همان بخش پلیس هم سر میرسد، اما این اتفاق نمیافتد و شما بلافاصله به سراغ خانواده دیگری میروید. این جنس از فیلمنامه پیشبینیهای مخاطب را مرتب به هم میریزد. پرسش من این است که چه تقسیمبندی مشخصی در مورد این 3 خانواده داشتید؟ در مورد پیش و پس شدن آنها چه ایدهای داشتید؟
فیلم، اکشن خود را همان ابتدا به مخاطب عرضه میکند. اگر قرار بود فیلم با اکشن و حادثه جلو برود داستان به شکل خطی روایت میشد، وقتی قصه به شکل غیر خطی روایت میشود، یعنی اینکه تماشاچی دقت کن! قصه این فیلم خیلی جذاب نیست. قصه کهنه است و چیز تازهای نیست. جنس و معماری روایت، تازه است. پس به این جنس توجه کن. خود جنس روایت به فیلم میگوید که قتل و در واقع اکشن فیلم مهم نیست، بلکه ریاکشن مهم است. یعنی ببینید چه شرایطی به وجود آمد که منجر به قتل شد. فیلم به جای حادثهپردازی، شخصیتپردازی و اتمسفرسازی میکند و هر چقدر به پایان فیلم نزدیکتر میشویم، شخصیتها و اتمسفرها عمیقتر میشوند تا شرایطی که منجر به قتل شدهاند بازتر شوند. فیلم در پی بیان همین مساله است. به همین دلیل 2 داستان کمکی در کنار داستان اصلی روایت میشوند تا درونمایههای داستان اصلی را تقویت کنند.
از نظر شما داستان مربوط به رویا نونهالی و رضا کیانیان، داستان اصلی است؟
بله. 2 داستان دیگر این قصه را حمایت میکنند. خود آن داستانها هم منطق اصلی خود را دارند. در واقع مسیر فیلم این است که انتهای فیلم بیننده غافلگیر نشود که قاتل این شخصیت بود. ما قاتل را ابتدا نشان دادیم و معلوم شد قاتل رویاست. غافلگیری اصلی جایی است که پایان فیلم رضا وقتی در حال خروج از خانه است میگوید: «برمیگردم عزیزم، برمیگردم.» او دوبار تاکید میکند، اما تماشاچی میداند او بر نمیگردد، چون دیده که او کشته شده است. وقتی رویا به دنبال شوهرش از خانه خارج میشود، دوربین روی 2 مبل خالی، 2 چای نخورده و دو کیک دست نخورده متمرکز میشود. این آن چیزی است که از یک عشق باقی مانده است. وقتی فیلم تمام میشود یک دریغ برای تماشاگر باقی میماند که چرا اینطور شد.
فیلم در واقع قصه 2 آدم میانسال است که در 50 سالگی دارند فکر میکنند میتوانند با هم زندگی کنند. حالا چرا جامعه این خوشبختی را نمیخواهد.
چرا پیش از ورود رضا کیانیان به خانه، آتیلا پسیانی کفش خود را عوض میکند و یک کفش کوه میپوشد؟
انگار میخواهد کفش رزم بپوشد. در واقع در آن فرصتی که رضا بالا میآید، آتیلا باید کاری میکرد و بهترین چیز این بود که دمپایی را عوض کند و کفشی بپوشد که مناسب دعوا باشد؛ البته او واقعا رضا را به خانهاش دعوت نکرده که با او دعوا کند و او را بکشد. او رضا را دعوت کرده تا او را بچزاند. چون آدم مهاجم و بیماری است و میداند میمیرد و این مرگ او را در جایی قرار میدهد که به هر کسی حمله کند تا همه را با خودش نابود کند، دعوا از دستش خارج میشود. او رضا را هل میدهد تا به او چند لگد بزند، اما از آنجا که رضا آدم دعوا نیست و نمیتواند مقاومت کند، این درگیری منجر به مرگ رضا میشود.
نکته جالب داستان این است که آتیلا پسیانی با آنکه میداند بزودی خواهد مرد، از رویا نونهالی میخواهد او را به جایی برساند و نجاتش دهد.
همه آدمها میدانند روزی میمیرند، اما دلشان نمیخواهد در این لحظه بمیرند و دوست دارند این موضوع را عقب بیندازند. واکنش آتیلا هم دقیقا به همین دلیل است.
وقتی که آتیلا پسیانی برگه آزمایش ایدز را به رضا کیانیان نشان میدهد مخاطب تصور میکند رضا کیانیان با رویا نونهالی زندگی مشترک داشته و حالا کیانیان هم آلوده است، اما وقتی در پایان فیلم میبینیم آنها در روز عقد دچار این مشکل شدهاند، غافلگیری بزرگتری به وجود میآید.
فیلم در یک روز و چند ساعت اتفاق میافتد. نکتهای که در مورد ایدز هست، این که وقتی حمید به رضا میگوید: «من دارم اونم داره»، رضا میگوید: «همچی معلوم هم نیست»، چون رضا میداند رابطه حمید و رویا از سالها پیش به هم خورده بوده و در نتیجه آنها سالها رابطه مشترکی نداشتهاند. این موضوعی است که حمید را وحشیتر و او را داغان میکند.
نگاه شما به عشق در 3 مقطع سنی مختلف جالب است. عشق پیری به فرجامی دردناک، اما شکوهمند میرسد. عشق میانسالی معلوم نیست چیست. عشق جوانی هم ابعاد عجیب و غریبی دارد. هم طناز طباطبایی زندگی درب و داغانی دارد و هم پگاه آهنگرانی که دوستش در حالی او را به آشنایی با پسری جوان ترغیب میکند که خودش در بخشهای بعدی فیلم از خودروی همان پسر پیاده میشود و معلوم میشود پیش از اقدام طناز طباطبایی با آن پسر دوست بوده است. این استنباط کلی شما از عشق است؟
فیلم صداها بیشتر درباره رابطههای از هم گسسته، به بن بست رسیده و بحرانی شده است و کمتر درباره عشق می گوید. انعکاس این مساله را در چند رابطه میبینیم. ازدواج حمید و رویا به طلاق رسیده است ودرست در روز عروسی مجدد رویا به قتل منجر میشود. در روز ازدواج رویا و رضا قتل اتفاق میافتد. ازدواج سهیل و مریم به طلاق کشیده نشده، اما در آستانه طلاق هستند و درست وقتی مریم دارد رضایت میدهد که دوباره با سهیل زندگی کند و میگوید دادگاه نمیرود و پسرشان را به مسافرت میبرد تا دوباره روی پیشنهاد سهیل فکر کند و شاید دوباره استودیویی که راه انداختهاند را با هم بچرخانند، صداهایی از طبقه بالا میشنوند و سهیل ناگهان در گوش مریم میزند.
این صحنه خیلی غیر منتظره است.
بله. چون انتظارش را نداریم. صدایی هم که روی این صحنه گذاشته شده به تاثیرگذاری آن کمک میکند. وقتی کسی سیلی میخورد، تا چند ثانیه صدای یک سوت را در گوش خود میشنود و در این صحنه همین صدا میآید و تماشاچی فکر میکند خودش سیلی خورده است. این صحنه خیلی غیرمنتظره است. زن میگوید: «دیگر به دادگاه نمیروم»؛ اما آن سیلی همه چیز را نابود میکند و در حالی این صحنه به پایان میرسد که مخاطب میداند این زندگی دیگر از هم پاشیده شده است. 2 دختر جوان هم تا به حال ازدواج نکردهاند و باید در آینده ازدواج کنند، اما فضای موجود در فیلم میگوید به نظر نمیرسد چشمانداز خوبی در مقابل آنها باشد. بدون توجه به داستان فیلم، در واقعیت آمار طلاق بسیار بالاست. خانوادهها بسرعت از هم پاشیده میشوند و عمر ازدواج کوتاه شده و گاهی به چند ماه بیشتر نمیرسد. به نظر میرسد عصبی بودن و آشفتگی در جامعه ما وجود دارد و این عصبی بودن در حال نفوذ به خانههاست. این موضوع هم طبیعی است، چون ما زندگی بیرونی نداریم. شکل شهرسازی ما هم به گونهای است که تفاوت زیادی با شهرهای اروپایی دارد.
در شهرسازی اروپایی جایی به نام مسیر عشاق وجود دارد. خیابانهایی هست که زن و شوهرها با فراغ بال دست به دست هم مسیری طولانی را راه میروند. در زمان کودکی ما خیابانی بود که پدر و مادرم به آن میرفتند و دست در دست هم راه میرفتند. من و خواهرم هم به دنبال آنها میدویدیم، اما امروز در کشور ما چنین فضایی وجود ندارد. ما جای توقف در شهرمان نداریم. پاریس پر از کافههای کنار خیابان است که آدمها در آن مینشینند و همراه با خوردن چای و قهوه با هم معاشرت میکنند، اما در کشور ما به جای این فضای باز و آزاد، کافی شاپهایی وجود دارد که در فضاهای تنگ و تاریک شکل گرفتهاند و پس از 20 دقیقه توقف به دلیل تنگی جا باید از آنجا بیرون رفت. در واقع ما زندگی خارج از خانه نداریم. زندگی شبانه هم نداریم و قید و بندهایی که در جامعه ما وجود دارد و قوانین با آن مخالفت میکند تا دم در خانه ما کشیده شده، ممکن است به دلیل مخالفت با این مسائل دم در خانهمان توسط پلیس دستگیر شویم. به همین دلیل همه اضطرابها و عصبی بودنهای ناشی از اجتماع وارد خانه میشود. فیلم صداها، فیلمی جنایی است اما پس زمینه اجتماعی دارد و ما به جای اینکه جامعه را ببینیم آمدیم خودمان را در اتاقهای دربسته محصور کردیم و اجازه دادیم جامعه در این اتاقها کپسول شود و اضطراب ناشی از زندگی اجتماع را در این خانهها ببینیم. این فیلم درباره اضطراب ناشی از زندگی در خانههای خفه است.
نورپردازی، فیلمبرداری و دیگر عناصر هم این موضوع را تشدید کرده است.
بله. پیش از آغاز ساخت این فیلم از طراح صحنه خواستم فیلم «سکوت برهها» را ببیند. این فیلم خیلی به صداها نزدیک است و صحنهای را که به طراح مثال زدم طراحی اف.بی.آی است. در آن فیلم این مکان چنین ساخته شده بود که یک سری اتاق وجود داشت که هیچ پنجرهای به بیرون نداشته، مثل کیوسک بود و عدهای در این کیوسکها نشسته بودند که یک سمت آنها عکس قاتلهای سریالی و یک سمت دیگرشان عکس جسدهای تکهتکه شده به چشم میخورد. فیلم به ما میگوید آدمهایی که در چنین محیطی زندگی میکنند و فقط با قتل و خون و جسدهای مثله شده روبهرو هستند چقدر با آن شخصیت قاتل فیلم فاصله دارند.
به اندازه یک موقعیت شغلی فاصله دارند. به همین اندازه که یکی از آنها قاتل و دیگری پلیس است و این موقعیت به سادگی قابل جابهجایی است.
من آن فیلم را به این دلیل مثال زدم تا آتوسا قلمفرسایی، طراح صحنه فیلم بداند که پنجرههای این خانه باید بسته و راهی به بیرون نداشته باشد. به همین دلیل از پنجرههای چوبی استفاده کردیم تا جلوی روشن شدن خانه را بگیرد.
چرا این داستان در یک آپارتمان مدرن و امروزی اتفاق نمیافتد؟ این خانه خیلی قدیمی است.
آپارتمانی که در فیلم میبینید قدیمیتر از آپارتمانهای معمول است. میتوانستیم محل داستان را عوض کنیم، اما آن موقع دیگر با 3 طبقه نمیتوانستیم کار کنیم. آپارتمانهای 3 طبقه ما معمولا کمتر مدرن هستند و از این نظر داستان دچار ضعف منطقی نیست، اما من به لحاظ مضمونی ترجیح میدادم ساختمان مدرنتر باشد.
در پایان فیلم وقتی رویا از خانه بیرون میرود این پرسش برای تماشاگر پیش میآید که او چطور فهمیده رضا در خانه حمید است؟
به نظرم این موضوع تا حدودی در بازی رویا نونهالی وجود دارد. واضح است که وقتی رضا هنگام خروج از خانه میگوید رفقا زنگ زدند، دروغ میگوید. هیچ مردی در روز عروسیاش با تماس تلفنی رفقا از خانه بیرون نمیرود. روز عروسی برای همسر است و او کنار همسرش میماند. رضا هم آدم بیملاحظهای نیست و رویا هم مطمئن است رضا به او دروغ گفته است. رویا وقتی به جای خالی رضا نگاه میکند لحظهای با خودش نام حمید را میگوید و به دنبال این حدس میرود. زمانی هم که حمید میگوید اینجا نیست، آن صحنه طولانی سیگار کشیدن آتیلاست که میگوید: اومد اینجا مثل دو برادر حرف زدیم و من بهش گفتم من که قدرش رو ندونستم تو قدرش رو بدون. آنقدر آتیلا پسیانی خوب بازی میکند که رویا هم مجاب میشود و فکر میکند او دیگر اینجا نیست. او وقتی تلفن میزند، صدای زنگ تلفن همراه از اتاق بغلی به گوش میرسد و او متوجه میشود حمید دروغ گفته است.
صحنه ورود رضا و رویا به خانه رویا هم پرداخت خاص و عجیبی دارد. گریم رویا نونهالی در نماهای درشت حالتی ماورایی دارد. انگار تجسمی از یک فرشته است.
در آن صحنه تاکید بر چشمهای رویا به این دلیل است که انگار او میخواهد با عشق خود رضا را نجات دهد. رضا هم در همین صحنهها از چشمهای کمیاب حرف میزند، اما انگار هیچکس نمیخواهد این دو به هم برسند و شرایطی به وجود میآید که ظرف نیم ساعت 2 جسد در یک خانه باشد و زنی که در آستانه اعدام است.
در صحنهای از فیلم که پگاه آهنگرانی داخل اتاق است، وقتی مادر به اتاق نزدیک میشود، صدای موسیقی بلندی شنیده میشود اما وقتی پگاه هدفون را از گوشش درمیآورد، متوجه صدای پایین هدفون میشویم. هدفون تا این لحظه در گوش او بوده است. استنباط خاصی باید از این صحنه کرد؟
در این صحنه صدا را با ذهنیت پگاه رفتیم. انگار این صدایی است که او میشنود و وقتی هدفون را برمیدارد وارد این دنیا میشویم.
در صحنهای از فیلم هم مادر مقابل تلویزیون نشسته و صدای تلویزیون شنیده میشود، اما تصویری دیده نمیشود. نکته این صحنه چیست؟
مادر نمونه والدینی است که این روزها هم زیاد دیده میشود. آنها افسرده و ناامید هستند و متاسفانه به طرز بدی این افسردگی و ناامیدی را به فرزندان خود منتقل میکنند. اتفاقا این نسل، همیشه پای تلویزیون است و مهم نیست چه پخش میشود. آنها از این کانال به آن کانال میروند و به نظر میرسد هیچ عکسی در زندگی آنها نیست. مادر نمونهای از این آدمهاست. فیلم نشان میدهد تماشاکردن تلویزیون مانع ارتباط گرفتن مادر با دخترش شده است و حتی وقتی میخواهد با دخترش حرف بزند، صدای تلویزیون را کم میکند و بعد دوباره بلند میکند. او آنقدر تلویزیون نگاه میکند که فرزندش را نمیبیند.
تنها صحنهای هم که تصویر تلویزیون دیده میشود، حضور سهیل در تلویزیون و پخش مصاحبه با اوست.
این صحنه تنها جایی از فیلم است که اتفاقا تلویزیون برنامه خوبی پخش میکند، چون بقیه برنامهها دکتری است که درباره خواص شنبلیله صحبت میکند.
این صحنه در جهت تایید شخصیت سهیل است یا اینکه میخواستید او را دست بیندازید؟
این صحنه صرفا شخصیتی است که بعد به نحوی در زندگی پگاه است و هر دوی آنها درگیر یک موضوع میشوند بهتر دیدیم این صحنه باشد. البته الان احساس میکنم این ایده کمی گل درشت شده و اگر دوباره فیلم را میساختم فقط صدای او را نمایش میدادم.
تماشاگری که بخواهد فیلم شما را ببیند بیشترین انگیزهای که از این کار باید داشته باشد، چیست؟
هر کسی با یک چیزی از فیلم میتواند ارتباط بگیرد. برای علاقهمندان جدی سینما شکل روایت خیلی جذاب است. برای مردم عادیتر عصبیت موجود در فیلم جذاب است. میگویند فیلم برخی از حقایق موجود در جامعه را نشان میدهد. برای برخی وجه جنایی و برای برخی دیگر وجه پلیسی جذاب است. در سالنها تماشاچی را راضی میبینم. او احساس میکند تجربه متفاوتی دیده و این مساله برایش جذاب است.
فیلم زمان و مکان خاصی هم ندارد؟
چرا دیگر. زمان حال است.
اما زمانی که میتواند هر زمان دیگری هم باشد.
نه. اتفاقا برای همین سالها و روزهاست. لباسها، آرایش و آکساسوار میگوید فیلم برای الان و مکان هم برای همین امروز است.
یکی از نکات جالب توجه فیلم صداها شیوه استفاده از عنصر صدا در فیلم است. شما به بحث طراحی صدا هم فکر کرده بودید؟
صداها درباره ماهیت صدا هم است. خیلی از حوادث در فیلم دیده نمیشود و فقط شنیده میشود، به همین دلیل صدا در فیلم اهمیت زیادی پیدا کرده است. درباره برخی از این صداها در فیلمنامه اشاره شده بود که ما این صداها را میشنویم. بعضی پس از تدوین هم با توجه به حجم فیلم، بعضی از صداهای پیشبینی شده در فیلمنامه را استفاده نکردیم و از صداهای دیگری بهره بردیم. در برخی موارد هم از همان صدای اصلی استفاده کردیم. برای این صحنهها هم فکر شد. چون صداها باید در خارج از قاب شنیده، حس و دیده شوند. مثلا قتل آخر فیلم دیده نمیشود و فقط از طریق صدا شنیده میشود. به همین دلیل حدود 4 ماه صداگذاری طول کشید.
سینماهایی که حاضر به نمایش فیلم شما نشدند یا بد نمایش دادند آیا فیلم را تا پایان دیدند؟
از این موضوع بیاطلاع هستم، اما به نظرم از ابتدا یک تقسیمبندی وجود دارد که فیلمهای کمدی لوده میفروشد، اما هرچیز دیگری غیر از این نمیفروشد و به همین دلیل فیلمهای دیگر باید قربانی شوند تا این فیلمها بفروشند.
تهیهکننده و پخشکننده تمهیدی برای جلوگیری از این ماجرا نداشتند؟
وقتی فیلمی برخی از قواعد سینمای تجاری را رعایت نمیکند و در برخی زمینهها دست به تجربه میزند، پخشکننده دچار یک جور عدم اعتماد به نفس در اکران فیلم میشود و به همین دلیل میگوید چطور اکران کنیم؟
گاهی فکر میکنند تعداد کم سالنهای سینما به فیلم لطمه میزند اما به نظر من چنین نیست. اگر در مورد این فیلمها اثر در چند سینمای محدود و در مدت زمانی طولانی نمایش دهد به فروش خوبی میرسد. این تجربه را در فیلم شبهای روشن به کار گرفتیم و تجربه موفقی بود. در آن زمان فیلم در 3 سالن نمایش طی 4 ماه نمایش داده شد. البته یک سینما که در محل پرتی قرار داشت و عمل تنها یک سینما به نمایش این فیلم اختصاص داشت.
در مورد این فیلمها معمولا پخشکنندهها با محافظهکاری عمل میکنند.
وقتی شورای صنفی پیشنهاد میکند این فیلم را در باکس طرح اکران فرهنگی بگذاریم فکر میکنند این راهی برای حمایت فیلم است، البته درست فکر میکنند. طرح اکران فرهنگی قرار نبود اینطور باشد. قرار بود این فیلم 4 هفته در هر سالن 70 سئانس داشته باشد. آنها میگویند اگر کف فروش را حفظ کرد پس از 4 هفته ادامه پیدا کند و اگر نه جای خود را به فیلم دیگری بدهد.
به نظرم پخشکننده راه درستی رفته است. البته اگر 5 سالن میگرفت بهتر بود.
چرا چنین اتفاقی نیفتاد؟
وقتی من فیلمی را میسازم آن را به تهیهکننده تحویل میدهم و طبیعتا از جزییات چنین مسائلی اطلاع ندارم. فقط این را میدانم که سینمادارها به مصوبات شورای صنفی عمل نکردند.
اریکه ایرانیان قرار بود اکران کند، اما چند روز اول اکران نکرد و بعد یک سئانس گذاشت.
آزادی یک سئانس گذاشت. 2 شب اول سئانس 10 گذاشت که خیلی خوب فروخت. هر سئانس 800 هزار تومان فروخت، اما شب سوم ساعت 12 و نیم شب گذاشت. چرا؟ در جامعه ما که از 11 شب یک جوری خاموشی داریم چه کسی به سینما میرود؟ جالب اینکه حتی همان ساعت 12 و نیم شب را هم عمل نمیکند و خیلی از دوستان من که در این ساعت به سینما آزادی رفتند متوجه شدند سینما ساعت 12 تعطیل شده است.
در برخی سئانسها اعلام کردند بلیت تمام شده و وقتی افرادی رفتند بلیت بگیرند گفتند در این محل فیلم نمایش داده نمیشود و همایش در حال برگزاری است.
3 سئانس فیلم هم مربوط به ساعت 11 صبح، 4 بعدازظهر و 12 و نیم نیمه شب است که در این ساعت کسی به سینما نمیرود. فرهنگ روزهای اول یک سئانس داشت. بعد رئیس جدید فارابی گفت سنیما فرهنگ 4 سئانس بگذارد.
فیلم «هفت پرده» هم فیلم نامتعارفی بود که بنا به دلایلی تا امروز اکران نشده است. مشکل آن فیلم چه بوده است؟
علت اکران نشدن این فیلم ورشکستگی تهیهکنندگانش بود. شرکت آنها هم از بین رفت و چند سالی طول کشید تا دوباره بتوانند شروع کنند. فیلم «پاداش» را ساختند که آن هم بلاتکلیف بود.
فیلم به فارابی فروخته شد و فارابی هم اکران نکرده است. شاید دلیلش این بود که تهیهکنندگان فیلم هنوز به برخی جاها مقروض هستند و این نگرانی وجود دارد که اگر فیلم به نمایش دربیاید طلبکارها به فارابی بریزند.
فیلم شما هنگام نمایش در جشنواره بازخوردهای خوبی داشت. آیا این مساله کمکی به نمایش فیلم نکرد تا در زمان اکران با استفاده از این ظرفیت شرایط بهتری برای فیلم ایجاد شود؟
فیلم بازخوردهای خوبی داشت. منتقدان درباره فیلم نگاه مثبتی داشتند، اما خیلی بی سر و صدا نمایش داده شد. فیلمی بود که حاشیه نداشت و در عین حال هیات داوران خیلی کم لطفی کردند و در چند رشته کاندیدا شد، اما هیچ جایزهای به فیلم ندادند. البته من انتظار ندارم و قرار نیست این جنس فیلمها در کشور ما جایزه بگیرند و اگر بگیرند من متعجب میشوم.
با عرض تاسف باید بگویم جامعه ما خیلی غوغا سالار است. باید درباره یک چیز جنجال شود تا توجه مسوولان به آن جلب شود. فوتبال، سینما و انتخابات نمونههای خوبی برای غوغاسالاری هستند و وقتی کسی مثل بچه آدم بخواهد کار خودش را بکند، دچار مشکل میشود. من هیچ وقت این احساس را نداشتم که باید تماشاگر را مرعوب خودم کنم. من آدمی هستم که فقط کارم را انجام میدهم. بظاهر این مساله در جامعه ما جواب نمیدهد. شاید اگر صداها هم پس زمینههای جنجالی داشت و آن را توقیف میکردند، ما میتوانستیم داد و بیداد به راه بیندازیم و بگوییم: آی مردم! ببینید فیلم ما را توقیف کردند. ببینید ما دچار مشکل هستیم. شاید آن موقع توجه بیشتری به این فیلم میشد.
این ویژگی آدمهای فیلم شما هم هست. آنها هم تا حدودی از جامعه فاصله گرفتهاند و خیلی اهل جنجال نیستند.
بیشتر آدمهای فیلمهای من آدمهای اقلیت هستند. میتوانم بگویم چه به شکل مثبت مثل استاد شبهای روشن و چه اسی در فیلم باج خور. هر دو آدمهای اقلیت و حاشیه هستند. من البته این جنس شخصیتها را دوست دارم، چون حس میکنم دراماتیکتر هستند. البته امیدوارم در آینده فیلمی بسازم که شخصیتهای آن شبیه گرایشهای اصلی جامعه باشند؛ مثلا در آینده فیلمی کمدی خواهم ساخت که شخصیتهای آن کمی هم غوغاسالار هستند. البته ذات کمدی این است، اما من تا این لحظه معمولا با شخصیتهای حاشیهای کار کردهام.
خود شما هم اینطور هستید؟
من یک آدم معمولی هستم. زن و بچه دارم. معمولا در محافل حضور پیدا نمیکنم. در زمان بیکاری با فرزندم بازی میکنم. در خانه کتاب میخوانم. موسیقی گوش میدهم. فیلم میبینم. خیلی معاشرت نمیکنم. سینما نمیروم و فیلمها را در خانه میبینم.
حتی فیلمهای ایرانی را؟
بله.
از شبکه قاچاق هم فیلم میگیرید؟
بله. من عاشق شبکه قاچاق هستم. برای چه باید به سینما برویم و فیلم را با کیفیت و صدای بد تماشا کنیم؟
نسخههای خیابانی با هزار تومان قیمت، کیفیت بهتری دارند. نیازی نیست تا جلوی سینما بروی که جای پارک پیدا نکنی و مجبور شوی با آژانس به سینما بروی. تازه به سینما هم که میروی بلیت فروش به تو توهین کند و کسی که قرار است جای تو را نشان دهد به تو اهانت و بی احترامی کند و پیش از پایان فیلم در و پنجره را باز کنند و بگویند بفرمایید بیرون. با چنین شرایطی چرا باید به سینما رفت؟
رضا استادی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....