در مسیر رفتن به دانشگاه: اول صبح ایستادم کنار خیابون تاکسی بگیرم، در یک لحظه فکر کردم دارن منو از قله اورست پرت میکنن پایین، پشت سرمو نگاه کردم، دیدم یک خانم نیمه محترم با ماشین سمندش داشته دنده عقب خلاف میومده که منو ندیده( !حالا شانس آوردم سرعتش زیاد نبود وگرنه الان نمیتونستم به شما ایمیل بدم.) من که در اون لحظه نمیدونم چرا زبونم بند اومده بود؟ فقط کلمه «ببخشید» و یک لبخند مضحک رو تحویل گرفتم و والسّلااام... .
در تاکسی: همچنان وحشتزده از اون اتفاق داشتم خدارو شکر میکردم که زندهام، در همین افکار بودم که نمیدونم کِی کرایهام رو دادم و چقدر دادم. بعد از چند لحظه آقای راننده یه مقدار پول رو گرفت به سمت پشت ماشین و من هم بدون هیچ درنگی برداشتم و گذاشتم تو کیفم. ناگهان دیدم مسافر کناریم داره مثل مالباختگان به من و کیفم نگاه میکنه. بعد از چند ثانیه تجزیه و تحلیل فکری به این نتیجه رسیدم که اضافه پول بغل دستیمو برداشتم. منم بیمعطلی پولای اون بخت برگشته رو بهش پس دادم (البته خودم بخت برگشتهتر بودم) و آنقدر عذرخواهی کردم که نزدیک بود یه اتفاق دیگه بیفته!
در دانشگاه: داشتم سریع به کلاسم میرفتم که یک آقای محترمی از کنارم رد شد و انگار منتظر بود بهش سلام و عرض ادب کنم. من تو ذهن محدودم داشتم فکر میکردم که چقدر قیافهش آشناست که ناگهان انگار یک نفر یه بشکه آبجوش ریخت رو سرم! وااای، همون استادمون بود که... (ببخشید داستانش طولانیه)، حالا پیش خودش چی فکر میکرد؟
به ساعتم نگاه کردم. کلاسم شروع شده بود. وارد کلاس شدم فکر کردم همون استاد جدیدس که بچهها میگفتن. رفتم کنار دوستام بشینم، هیچکس نبود. همه غریبه بودن! بالاخره یه جا نشستم. دیدم همه دارن مات و مبهوت به من نگاه میکنن همچنین استاد. به تخته که نگاه کردم دیدم درس یه رشته دیگهست منم زیر نگاههای همگان به استاد گفتم ببخشید و دوپای دیگه قرض گرفتم و مثل جت از کلاس خودمو پرت کردم بیرون. هنوز در رو کاملا نبسته بودم که در کلاس از خنده دانشجویان محترم به لرزه در اومد، همچنین قلب بیچاره من!
بعد از کلاس: لگد کردن دامن چادر خانم مسوول آموزش همانا...، دهان باز کردن زمین همانا و فرو رفتن اینجانب در آن با کله همان!
در مسیر برگشت به خانه: از تاکسی پیاده شدم و به طرف خونه به راه افتادم، داشتم از یک قسمت پیادهرو که یک سربالایی کوچیک ولی با شیب تند داشت رد میشدم که... که یه دفعه یه لنگه کفشم از پام در اومد و دو قدم از من عقب موند!! آخه ای بند نالوتی، چه موقع بازشدن بود؟ طی یک عملیات انتحاری کفشمو پام کردم و چند تا بد و بیراهم نثارش کردم.چند نفر از همسایگان محترم ومحترمه منو روِیت کردن که فکر کنم تا الان همه اهالی چند تا خیابون قبلی و بعدی هم قضیه رو فهمیدن... » و البته این ماجرا همچنان ادامه داشت... .