«سرزمین گوجههای سبز» عنوان انگلیسی کتابی است که به زبان آلمانی با عنوان «قلب حیوان» منتشر شد. سراسر این کتاب هم درباره قلب همان حیوان است. حیوان دیکتاتوری که تمامی زندگی یک ملت را در اختیار گرفته است و راهی جز فلاکت جسمی و روحی برایشان باقی نمیگذارد. مولر با بازنگری خاطرات خود از زندگی در حکومت سرکوبگر رومانی در «سرزمین گوجههای سبز» زندگی چند جوان را بازگو میکند که به خیال رسیدن به فردایی بهتر، از روستای خود به شهر میآیند. آنها وارد دانشگاه شدهاند و میخواهند دنیا را کشف کنند؛ اما در ورطهای میافتند که تنها 2 راه پیش پایشان قرار میگیرد: فروختن روحشان یا پایان دادن به زندگیشان.
هرتا مولر، رژیم سرکوبگر را زمینه تباهی روح انسانهایی میداند که مجبورند برای دوام خود به نزدیکترین کسانشان خیانت کنند. آنها در برابر بازجوهایی که جیبهایشان پر است از گوجههای سبز، راهی ندارند جز تسلیم، اما مولر خودش همواره «نه» گفتن را انتخاب کرده است. مولر از این قدرت برخوردار است که این قصه مکرر زندگی با ترس را با زبانی شاعرانه بیان کند و با استفاده از اصول مدرن داستاننویسی، دور باطلی را تصویر کند که دوباره فروتر از قبل، سرجای خود بازگشته است.
قهرمانهای مولر 4 شخصیت اصلی او که به نظر میرسد کاملا همدلانه با رژیم خودکامه حاکم مخالف هستند، وقتی پای عمل میرسد، جا میزنند؛ برخی با همان اولین تهدیدها کوتاه میآیند و میپذیرند تا تاییدگوی مربی ژیمناستیک بشوند که شخصیتی حزبی است و با تراموا به سر کار نمیرود و راننده دارد.
همین مربی است که موجب شده تا یکی از سادهترین این دانشجویان که از شهرستانی دور میآمد و در آرزوی این بود که کسی بشود، خود را در گنجه حلق آویر کند و همین مربی است که برای اخراج او از حزب، رایگیری میکند و پیش از همه دستش را بلند میکند. برای نابودی بقیه هم از پیش، دستهایی بلند شده است. حتی دانشجویی که دیگر تاب تحمل این همه حقارت را ندارد و به آلمان میرود، همه آلودگیهایی که روحش با آن انباشته شده را تاب نمیآورد و کابوس گذشته او را نیز وادار به بریدن از زندگی میکند.
نویسنده که خود مهاجرت را لمس کرده است، میداند که از فشار گذشته نمیتوان فرار کرد. گذشته باری است که همواره باتوست. مثل یک کیسه سیاه. اگر بازجو بودی و با مشت، دندان کسی را خرد کردی، بوی این خون را فردا بچه خودت وقت بوسه شامگاهی، حس میکند؛ راه گریزی نیست.