نقش‌های ‌ماندگار

شخصیت‌های به یاد ماندنی فیلم‌ها، همچون انسان‌های واقعی، زنده‌اند و از آن بالاتر، نامیرا و ابدی. نقش‌های ماندگاری که در شخصی‌ترین تصمیم‌گیری‌های مخاطبان نقش ایفا می‌کنند و این‌گونه به خیل تجربیات زیستی انسان می‌پیوندند؛ به تاریخ حیات بشر.
کد خبر: ۲۸۶۵۵۲

«کنستانس» در «طلسم شده*»

«کنستانس پیترسن»، روان‌شناسی است که خودش را وقف علم کرده. به قول همکارش، مانند کسی است که قالب یخ در کله‌اش است و از بس مطالعه کرده، ظاهرش هم شبیه کتاب شده است. استادش دکتر برولود درباره‌اش می‌گوید او جوان‌ترین اما بهترین دستیاری است که تا به حال داشته است. در ادامه این تعریف اضافه می‌کند که: «زن‌ها تا وقتی که عاشق نشدن بهترین روانکاوها هستن و بعد از اون تبدیل می‌شن به بهترین مریض‌ها.»! شاید بی اعتنایی اولیه کنستانس نسبت به عشق هم ناشی از همین اعتقاد استادش باشد و در واقع چه بسا او به دلیل همین پیروی از این نظر استاد بوده که بهترین دستیار او بوده است. با این همه، کنستانس برخلاف ظاهرش واقعاً علم‌زده و بی‌روح نیست و دست‌کم در این یک مورد به تعلیمات استادش وفادار باقی نمی‌ماند. او عاشق می‌شود. ابتدا به خیالش عاشق نویسنده کتاب‌های مورد علاقه‌اش شده و در واقع عاشق استادش، اما بعد می‌فهمد که برعکس، عاشق یک بیمار روانی شده، اما چه فرقی می‌کند. کنستانس به خود این مرد خوش قلب دل بسته، نه به نام و هویت و اعتبار او و همین عشق بی‌پیرایه است که او را در کشف معمای روان‌شناسی پیش آمده که در واقع کشف جرم هم محسوب می‌شود، بر استادش برولود و پس از آن بر رئیس مرکز درمانی محل کارش یعنی دکتر مرچیسن تفوق می‌بخشد.

این کنستانس عاشق پیشه، همان دکتر عینکی کتاب زده‌ای است که معتقد بوده عاشق‌ها بیماران روانی‌اند و شوهرها شیادانی که دائم ذهن مردم را با خیالات واهی درباره عشق پر می‌کنند! درست است. کنستانس را یک عشق رازگونه عوض می‌کند و این تغییر، هم به نفع زندگی شخصی اوست و هم به نفع حرفه روان درمانی‌اش. خود او درباره این تغییر اعتراف می‌کند: «این منم که تغییر کردم. به این می‌گن تغییر ماوراء الطبیعی.» کنستانس اگر تا به حال تنها به مغز و روان اعتقاد داشته، حالا به قلب هم ایمان پیدا کرده است و برای همین با جسارت تمام در مقابل استادش برولود می‌ایستد و از این ایمان تازه‌اش دفاع می‌کند: «تو مغزش رو می‌خونی، قلبش رو نه... مغز تمام وجود انسان نیست، قلب آدم گاهی از مغزش عمیق‌تر می‌بینه.» او نمی‌تواند این دریافت تازه را به استادش ثابت کند، چون ثابت‌کردنی هم نیست. کنستانس در جواب استدلال‌های برولود فقط می‌تواند بگوید: «من می‌دونم. من می‌دونم. من نمی‌تونستم نسبت به مردی که بد باشه این احساس رو پیدا کنم.» این همان تغییر متافیزیکی اوست که با خرد علمی‌ جور در نمی‌آید ولی با حقیقت امر، چرا. به ظاهر کنستانس است که به بیمار و معشوقش «جان بالنتاین» کمک می‌کند اما ما می‌دانیم که در واقع جان است که کنستانس را از پرتگاه خردگرایی و تجربه‌زدگی علمی‌نجات می‌دهد. کنستانس درگیر و دار این تجربه متافیزیکی، درمی‌یابد که حقیقت روان افراد آن چیزی نیست که فروید گفته و در کتاب‌های روان‌شناسی نوشته‌اند، بلکه انسان، موجودی پیچیده‌تر از آن است که بشود نسخه‌اش را با دریافت‌های ظاهری این‌چنینی پیچید.

* محصول 1945 آمریکا، کارگردان: آلفرد هیچکاک، بازیگران: اینگرید برگمن، گریگوری پک.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها