حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
سمانه از کرمان همسر من پزشک است، یک پزشک موفق. 3 سال است که ازدواج کردیم و به ظاهر هیچ مشکلی نداریم اما شرایط روحی من اصلا مناسب نیست. همسرم اصلا به حرفهای من گوش نمیدهد یعنی حتی حاضر نیست لحظهای از وقتش را به شنیدن حرفهای من اختصاص دهد. ما از نظر مالی در زندگی تامین هستیم و همسرم فکر میکند همین کافی است اصلا متوجه تنهایی و تکرار بیحوصلگیهای من نیست.
سمانه جان فکر میکنم همسر تو با وجود مدت زمانی که از ازدواجتان میگذرد هنوز نمیداند چطور باید به حرفهای تو گوش کند. احتمالا همسرت فکر میکند درآمد خوب به تنهایی میتواند پاسخگوی نیازهای تو باشد. بنابراین بیشتر وقتش را صرف کارش میکند. تو باید او را با نیازها و احساسات خودت آشنا کنی و به او بیاموزی که بیشتر به تو توجه کند. اگر فکر میکنی او علاقهای به شنیدن حرفهای تو ندارد بهتر است از یک مشاور کمک بگیری. جای نگرانی نیست فقط باید سعی کنی او را با نیازهای خودت آشنا کنی.
تهمینه از ساری مادر شوهرم از من متنفر است. از طرف دیگر همسرم عاشقانه او را دوست دارد. بیشتر از 8 ماه است که از ازدواجمان میگذرد اما مادر همسرم هنوز همان احساس تنفر را نسبت به من دارد. فکر میکنید من باید چه کار کنم؟!
ببینید دوست عزیزم عشق مادر به فرزند بخصوص به فرزند پسر در بین همه مادران هست آنقدر که بعضی از آنها نمیتوانند قبول کنند که پسرشان بزرگ شده و باید ازدواج کند تا زندگی مستقل را تجربه کند و اغلب به همین دلیل هم با عروسشان مخالفت میکنند. از طرف دیگر این احساس وابستگی، در برخی از مادران مثل مادر شوهر شما بعد از بزرگ شدن فرزند بیشتر هم میشود و این در حالی است که فرزند با به دست آوردن دیگری وابستگیاش به مادر کمتر میشود. در چنین شرایطی بهتر است از همسرتان کمک بگیرید تا او آرام آرام مادر را برای عادت کردن به نبودش آماده کند. در مقابل رفتار و صحبتهای شما هم باید طوری باشد تا مادر شوهرتان باور کند که قرار نیست شما برای همیشه پسرش را از او بگیرید. باید با رفتارتان به او اطمینان بدهید که درست مثل قبل همسرتان پسر او باقی میماند و او هر وقت که بخواهد میتواند پسر و عروسش را چه در منزل شما و چه در منزل خودش ببیند. همچنین سعی کنید در برابر رفتارهای غیر منطقی او عکسالعمل نشان ندهید چون در این صورت احتمال دارد همسرتان هم ناخودآگاه شما را در به وجود آمدن احساس مادرش مقصر بداند.
کژال از همدان یک سال است که ازدواج کردم و بعد از ازدواج ناگهان بیش از اندازه چاق شدم البته همسر من هم بسیار چاق بود. هر دو رژیم گرفتیم، او موفق شد به وزن ایدهآلش برسد، اما من نه! چندین بار رژیمهای مختلف را تجربه کردم، اما هیچ وقت موفق نشدم چون اراده من در نخوردن ضعیف است همین موضوع باعث شده که مدام به خاطر چاق شدنم سرزنش میشنوم. آنقدر که احساس میکنم همسرم دیگر علاقهای به ادامه زندگی با من ندارد... .
کژال عزیز به نظر من همسر شما بیشتر از لاغری دنبال زنده شدن نیروی اراده در شماست. احتمالا او وقتی شکستهای تو را در امر سادهای مثل رژیم گرفتن با پیروزی خودش مقایسه میکند بیشتر از چاقی، ضعف تو را در تصمیم گرفتن میبیند. تو باید هر طور که شده به همسرت ثابت کنی که میتوانی موفق شوی. نیروی ارادهات را اول به خودت و بعد به همسرت ثابت کن. طولی نمیکشد هم مشکل اضافه وزن تو برطرف میشود هم سرزنشهای همسرت.
آزاده تنها
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....