نگاهش را به اطراف انداخت، حیاط همان بود، اما بیروح و تاریک ... .
به سمت حوض سمت حیاط پا کشید. کنارش ایستاد و نگاهی به قرص ماه که از زیر پاره ابر درآمده بود انداخت. خم شد و به تصویر خمیدهاش خیره شد. حس بدی به او دست داد. با انگشتانش ضربهای به پوست لجنآلود آب زد، تصویر شکست و او همانجا نشست.
صدای شاد بچهها در فضا پیچیده است، دور حوض دنبال هم میکنند و گرگم به هوا بازی میکنند. یکباره با سر میرود توی حوض... .
لبخند کمرنگی گوشه لبهایش را پر کرد، اما بزودی آه سردی جایش را گرفت. چشم گرداند. خانه در سکوت فرو رفته بود، برای لحظهای نگاهش روی نهالهایی که با تولد بچههایش در باغچه کوچکشان کاشته بود متوقف شد: برای خودشان درختی شدند دیگر ... .
سرش را بلند کرد نگاهی به طبقات بالا انداخت. هیچ صدایی نمیآمد. نگاه چرخاند. از پس ابرهای غبار گرفته چشمانش به تک اتاق زیرزمین خیره شد. دستش را روی قلبش گذاشت: حالا سهم خانواده من از خونهای که زمانی همش مال خودم بود این اتاق نمور و کوچیکه. فقط... .
نفس حبس شده در سینهاش را بیرون فرستاد. آرام و بیصدا به سمت زیرزمین روان شد. کلید انداخت، لای در را به نرمی باز کرد، نور کمرنگ ماه ریخته بود وسط اتاق، نگاه جستجوگرش را به اطراف چرخاند. هر سه خواب بودند. نزدیک پسرش رفت، خم شد و آهسته بوسهای بر موهایش زد. پتویش را که کنار رفته بود رویش کشید و مرتب کرد. زیر سرش دفتر مشق و کمی آنطرفتر جعبه فالش ولو بود. مرد آهی کشید و دستش را دراز کرد. پاکت فالی را برداشت، بویید، بوسید و در جیب کتش گذاشت.
نگاهش به چرخ خیاطی و سرویسهای آشپزخانه افتاد، برای یک لحظه وسوسه شد، اما یکباره گرمای زیادی وجودش را فراگرفت، خواست کتش را درآورد که دستش به چراغ والور گرفت و ... آخ ... .
نجوایی برخاست: بازم تو... دیگه چیزی نیست به دردت بخوره، مگه چند تا شکم گشنه ... .
هیس... فقط اومدم بچههامو ببینم تورو خدا سروصدا راه ننداز...
فقط برو گمشو، نمیخوام ببینمت برو.
زنش بیتوجه پشت به او کرد و پتو را روی سرش کشید.
مرد دیگر روی ماندن نداشت، خیسی زیر چشمانش را گرفت، خود را به سمت دخترکش کشید، پیشانیش را بوسید دلش میخواست محکم بغلش کند، اما ... نگاهش روی عکسی که دخترک به سینهاش فشرده بود ماند، آهسته آن را بیرون کشید ... .
تصویر خانوادگیشان بود. زمانی داخل قاب خاتم خودنمایی میکرد، اما حالا کدر و شکسته شده بود. چیزی درونش شکست، سر را میان دستان گرفت، به دیوار تکیه زد، اتاق دور سرش میچرخید. نفسش به شماره افتاده بود. با خود زمزمه کرد: باید بروم... .
شانه از دیوار کند و لک و لککنان خود را به در حیاط رساند.
سپیده صبح بود که از خانه بیرون زد. از جیبش آدرس کمپ را بیرون آورد به همراه آن پاکتی به زمین افتاد، خم شد و آن را برداشت، در تاریک روشن تیر چراغ برق آن را گشود خواجه شیراز با او سخنی داشت:
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان، زطوفان غم مخور
آهی از ته دل کشید، خیسی زیر چشمانش را گرفت برگه را به سمت لبهایش برد و بوسید و به قلبش فشرد. برای لحظهای خماری و خستگی از وجودش پر کشید، تکانی به هیکل خمیدهاش داد و با قدمهایی لرزان خود را به خیابان رساند. با نزدیک شدن اولین اتومبیل گذری دست تکان داد: دربست...
صدای ترمز ماشین با صدای راننده در هم آمیخت: کجا میری آقا؟
دستش را از شیشه نیمه پایین به سمت راننده دراز کرد و کاغذ نمداری را نشانش داد: داداش... منو به این آدرس ببر لطفا... حالم بده خیلی...
راننده کاغذ را گرفت، ابروانش در هم رفت: ای خدا شکرت این هم از شانس امشب ما... خوب چقدر میدی؟ اصلا پول داری؟
مرد چند اسکناس مچاله شده را از جیبش بیرون کشید و بدون آن که بشمارد به سمت راننده گرفت.
باقیاش هم از اوساکریم بخواه که جورم بکنه.
خوب حالا شد! بپر بالا!
تن بیقرارش را روی صندلی عقب جا داد، سر و صداهای عجیبی در سرش پیچیده بود و تنش میلرزید. دستمال را از جیبش بیرون آورد و خیسی پیشانی و چشمانش را گرفت. زمان به کندی میگذشت... کشمکشهای درونی تمامی نداشت. چهره همسر و فرزندانش لحظهای رهایش نمیکردند، یادفالش افتاد و دل به آن سپرد... بعد از آن که از پیچ چند خیابان گذشتند با صدای راننده به خود آمد: آقا رسیدیم، پاشو.
تکانی به خود داد و ناله کنان از اتومبیل پیاده شد: داداش خیر از زندگیت ببینی.
پایش را که روی سنگفرش کنار خیابان گذاشت ایستاد سرش را به اطراف چرخاند نگاهش روی در نردهای خیره ماند، از پس غبار اشک تابلوی سر در را خواند: کمپ ... سری تکان داد و تن دردآلودش را جلو کشید، حالش مدام بدتر میشد. دچار تردید شد خواست برگردد، صدایی در گوشش پیچید. فقط برو گمشو. نمیخوام ببینمت برو.
دوباره به راه افتاد به نزدیک در رسید، زنگ را فشرد و از حال رفت...
چشمانش را که باز کرد مددکار جوانی بالای سرش ایستاده بود:
سلام، به جمع ما خوش آمدی.
دستش را بالا برد که جواب سلامش را بدهد اما تیزی سوزن سرم به جانش نشست...
آخ...
مددکار انگشتان مرد را در دست گرفت و فشرد.
نالهکنان گفت:
تنم خیلی درد میکنه.
کاملا طبیعیه، ما کمکت میکنیم تا کمتر اذیت شی. تو اولین قدم و مهمترینش روبرداشتی، یازده قدم دیگه مونده بزودی شروع میکنیم.
صبح زود با صدای پرندگان از خواب بیدار شد، نگاهی به شیشههای براق اتاق کرد، همه جا بوی عید میداد. روی تخت نیمخیز شد، کمرش را راست کرد و از تخت پایین آمد، شور رفتن سر تا پای وجودش را فراگرفته بود. به سمت روشویی رفت، آب خنکی به صورتش زد. سرش را بالا گرفت، نگاهش دیگر تار نمیدید، مرد درون آینه را زیبا دید... .
پس از گرفتن وضو و ادای نماز، دستانش را به طرف آسمان برد و زمزمه کرد:
خدایا برای همه چیز از تو متشکرم... ای کس بیکسان... .
کت و شلوارش را پوشید، پولی را که در کمپ جمع کرده بود و همین طور مدالی را که این اواخر نصیبش شده بود داخل ساک کوچکی جا داد و به سمت دفتر ترخیص روان شد. پس از گذشتن از کنار چند اتاق به دفتر رسید. چند ضربه به در زد، با شنیدن بفرمایید در را به سمت داخل فشار داد، رئیس طبق معمول با لبخندی گرم از او استقبال کرد. مرد دستش را به سینه گذاشت و سلام کرد:
سلام، امیدوارم مشاورههای تکمیلی را فراموش نکنید و به موقع بیایید.
برگه ترخیص را به سمتش گرفت.
با خوشحالی برگه را از او گرفت، تشکر کرد و از در خارج شد. احساس رهایی میکرد. به سمت در خروجی رفت. پس از خداحافظی از مرد نگهبان قدم به دنیای بیرون گذاشت.
ابتدا به سمت بازار رفت، چیزهایی که در نظر داشت خرید، سوار اتوبوس شد و دو ایستگاه مانده به خانه پیاده شد. دلش میخواست قسمتی از راه را پیاده برود، هوا بخورد، نفس عمیق بکشد و همه چیز را روشن ببیند... صدای ضربان قلبش به او نشان داد به خانه نزدیک شده. ساک و وسایل را در دستش فشرد، صدای خنده عروسک در فضا پیچید. حالا دیگر به در خانه رسیده بود. دیگر لازم نبود از دیوار بالا برود. انگشت لرزانش را به سمت زنگ در برد و آن را فشرد... .
معصومه حسینی