چرخ و فلک این ماجرا

خانه‌ای روی آب

نوشته: مارسیا مولر مترجم: سهراب برازش قسمت پایانی
کد خبر: ۲۸۴۳۹۴

خلاصه قسمت اول : اوالین، مادر دختر 10 ساله‌ای به نام مریل، به خانم شری مک کین که کارآگاه خصوصی است مراجعه می‌کند و می‌گوید دخترش از بعدازظهر روز قبل که برای بازی با چرخ و فلک به پارک رفته، هنوز برنگشته است. او اما حاضر نیست به هیچ قیمتی موضوع ناپدید شدن دخترش را به پلیس اطلاع دهد. شری مک‌کین با نشان دادن عکس مریل به کارکنان پارک از آنها می‌خواهد در پیدا کردن دختر به او کمک کنند، اما کسی او را به یاد نمی‌آورد. سپس به محل سکونت قبلی اوالین می‌رود و از همسایه آنها سراغ مریل را می‌گیرد. خانم همسایه می‌گوید اوالین با همسرش، باب، اغلب با هم مشکل داشتند و چند سال پیش از هم جدا شدند. دعوای آنها هم سر مریل بوده. کارآگاه همچنان ماجرا را پیگیری می‌کند...

پایان ماجرا را در این شماره می‌خوانیم:

خانه جدید اوالین که در قسمت شمالی پارک قرار داشت، مدرن و زیبا بود. او مثل صبح رنگ پریده بود. به داخل خانه تعارفم کرد. با چشمانی مضطرب در چهره‌ام دنبال چیزی می‌گشت. پرسید: چیزی دستگیرتان شد؟ ردی از دخترم پیدا کردید؟

مکث کردم و سپس گفتم: یه چیزهایی دستگیرم شده. می‌خواهم اتاق مریل را ببینم.رنگ اتاق دخترک زرد و روی دیوارها تابلوهایی از حیوانات آویزان بود. رختخوابش مرتب و همه چیز سر جای خودش قرار داشت. کتاب داستانی هم روی میز باز بود. اتاقش چنان به نظر می‌رسید که انگار کسی با عشق و محبت، آن را مرتب کرده.

اوالین نگاهش را به عکس ببری که روی دیوار بود، دوخت و گفت: او دیوانه حیوانات است. به همین خاطر به چرخ و فلک علاقه زیادی دارد.

نگاهی گذرا به نام مریل انداختم که با خطی کودکانه روی صفحه اول کتاب داستان نوشته شده بود. اوالین واقعا مادری دلسوز و علاقه‌مند به نظر می‌رسید. شاید بعد از رفتن همسرش حسادتش از بین رفته بود.

گفتم: اوالین، شنیده‌ام از همسرتان جدا شدید.

تایید کرد و گفت: بله. 3 سالی می‌شود.

همسر سابقتان کجا زندگی می‌کند؟

تو همین شهر. در قایق کوچکی که از آن به عنوان خانه استفاده می‌کند.

هنوز دوستش دارید؟

او سرخ شد و به لکنت افتاد: این موضوع چه ربطی به مریل دارد؟

خیلی ربط دارد. به خاطر این می‌گویم که شما با استفاده از کارآگاه خصوصی نمی‌خواهید پای پلیس وسط بیاید و همسر سابقتان آسیب ببیند.

او ساکت شد و با کتاب داستان روی میز ور رفت، سپس گفت: بر چه اساسی چنین چیزی می‌گویید؟

خیلی‌ وقت‌ها پیش آمده که پدر، بچه‌ای را که حضانتش را به عهده مادر گذاشته‌اند، می‌دزد. مادر حاضر نیست که پای پلیس به ماجرا کشیده شود، چون هنوز ته دلش همسرش را دوست دارد و دلش نمی‌خواهد برای او دردسری ایجاد شود. بنابراین به جای کمک گرفتن از پلیس، از یک کارآگاه خصوصی می‌خواهد که فرزندش را به او برگرداند. چرا به من نمی‌گویید که چه اتفاقی افتاده؟ اینطور کمتر وقت را از دست می‌دهیم.سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد، در حالی که چشمانش پر از اشک بود گفت: چون واقعا نمی‌دانم که مریل پیش اوست یا نه. سعی کردم با او تماس بگیرم اما او جواب نداد، فکر کردم شاید شما بتوانید...

چطور می‌توانم، وقتی شما حتی به من نگفتید که او اصلا وجود دارد.

نمی‌دانم. نمی‌خواهم که او عصبانی شود. من فقط بچه‌ام را می‌خواهم. خواهش می‌کنم!

دانه‌های اشک پهنای صورتش را پوشانده بود.

شانه‌اش را نوازش کردم و گفتم: نگران نشوید، فرزندتان پیدا می‌شود.کارم ساده‌تر شده بود. باید مطمئن می‌شدم که مریل واقعا پیش باب اسمیت است، سپس بدون این که او متوجه شود زیر نظرش می‌گرفتم و در یک فرصت مناسب بچه را می‌گرفتم و به مادرش تحویل می‌دادم. ساده بود، اما می‌خواستم قبل از این که به قایق مسکونی باب بروم، سری به پارک بزنم.

***

هنگامی که مقابل چرخ و فلک رسیدم شب بود و بوی اوکالیپتوس‌های اطراف پارک، فضا را پر کرده بود. چرخ و فلک کار نمی‌کرد و پیرمردی که قبلا با او صحبت کرده بودم، رفته بود. درون گیشه، زنی با موهای خاکستری تیره موجودی صندوق را می‌شمرد، قبلا او را ندیده بودم.

سراغ پیرمرد را از او گرفتم. او گفت: نمی‌دانم محل زندگی‌اش کجاست. کارتان مهم است؟

بله می‌خواستم بپرسم که دیروز مردی را که دنبالش هستم، ندیده.زن با چشمانی علاقه‌مند گفت: شاید من بتوانم کمکتان کنم.

شیفت شما یکشنبه‌هاست؟

یکشنبه‌ها و بعدازظهرها.

عکس مریل را به او نشان دادم: این بچه را به خاطر می‌آورید؟

زن خندید و گفت: البته. چنین بچه زیبایی را که کسی فراموش نمی‌کند. او و مادرش هر یکشنبه بعدازظهر به اینجا می‌آمدند و چرخ و فلک سوار می‌شدند. مادرش هنوز هم می‌آید. او روی آن نیمکت می‌نشیند و به بچه‌ها نگاه می‌کند. به نظر خیلی غمگین می‌آید، ببینم بچه‌اش مرده؟

متعجبانه پرسیدم: آخرین باری که این بچه را دیدید چه وقت بود؟

حدودا سه سال پیش، اما همانطور که گفتم محال است که قیافه این بچه از یاد کسی برود. مرده؟

سرم را تکان دادم و یاد آن کتاب داستان و اتاق زیبای مریل افتادم. گفتم: نه نمرده. حالش خوب است.

***

هنگامی که به حوالی خانه باب اسمیت رسیدم، هوا تاریک شده بود. تعداد زیادی قایق کنار ساحل قرار داشت. انعکاس چراغ‌های آنها بر سطح آب نمایان بود. موج‌های دریا به پایه‌های اسکله کوبیده می‌شدند. روی اسکله قدم گذاشتم. قایق باب اسمیت درست در انتهای آن قرار داشت. نورکم‌سویی از دور می‌درخشید.

در زدم و منتظر ماندم. پشت سرم صدای خش‌خش احساس کردم. فکر می‌کنم موش‌های آبی بودند. صدای قدم‌های شخصی را از درون قایق شنیدم.

دختر کوچکی در را به رویم گشود. موهایش موج‌دار و قرمز طلایی بود. با وجودی که لباس کثیف و پاره به تن داشت، چیزی از زیباییش کم نشده بود.

سلام مریل.

سلام شما کی هستید؟

من دوست مادرت هستم.

می‌دانست که راستش را به او نگفته‌‌ام. او همچنان نگاهم کرد.

اضافه کردم: دوست مامان و بابا.

مریل آرام شد و گفت: می‌خواهید پدرم را صدا کنم؟

بله، اگر این کار را بکنی ممنون می‌شوم.باب موهای پرپشت، به هم ریخته و قرمز تیره‌ای داشت و صورتش پر از آکنه بود. از پشت عینک بدون فریمش نگاهم کرد.

خودم را معرفی کردم و کارت شناسایی‌ام را نشانش دادم: آقای اسمیت، همسر سابق شما امروز صبح به من مراجعه کرده تا مریل را پیدا کنم. او گفته که دخترش از دیروز هنگام بازی با چرخ و فلک در پارک گم شده.

نگاهم کرد و گفت: مسخره است. چون دیروز بعدازظهر من و دخترم با قایق بادبانی رفته بودیم تفریح، تمام بعدازظهر. سروکله دختر کوچولو دوباره پیدا شد، گربه خرمایی رنگی هم روی شانه‌اش بود. در حالی که در افکارش غوطه‌ور بود نگاهم کرد و پرسید: آیا شما واقعا دوست مامانم هستید؟

آره عزیزم.

او گربه‌اش را روی الوارهایی که آنجا قرار داشت نشاند و با لنگر زنگ‌زده‌ای سرگرم بازی شد.

دوباره به طرف باب اسمیت برگشتم و گفتم: می‌دانم که داستانی که او سرهم کرده مسخره است. دارم می‌بینم که شما از مریل مراقبت می‌کنید.

بله، از بعد از جدایی‌مان.

اوالین رفتار خوبی نداشت؟

باب اسمیت به آن طرف نگاه کرد و گفت: بد نیست بدانید که اوالین آدم باثبات و سالمی نیست. با این وجود حاضر نیست که تحت درمان قرار بگیرد، او بیماری‌اش را قبول ندارد. این‌که او به مریل علاقه دارد مساله‌ای نیست، اما... این که چرا گفته مریل گم شده...؟

دوباره به این موضوع برمی‌گردم. آیا اوالین اخیرا تلاش کرده که دوباره حضانت بچه را به عهده بگیرد؟

بله، اما تصمیم دادگاه این بود که بچه نزد من بماند. حدس می‌زنم که ادعای این به اصطلاح گم شدن مریل هم علائم شروع مجدد بیماری‌اش باشد.

بعید نیست همسر سابق شما بیمار روانی باشد، اما بسیار هم باهوش است. با این که صلاحیت نگهداری از مریل را ندارد با این روش مرا مجبور کرده که بچه را از شما بگیرم.

شما چطور؟ می‌خواهید این کار را بکنید؟

خندیدم و گفتم: نه شاید بعضی کارآگاه‌ها این کار را بکنند، اما من نه. اوالین یک داستان سنجیده و دقیقسر‌هم‌کرده و مرا متقاعد کرد که باور کنم شما بچه را دزدیدید، چون من داستانش را باور کرده بودم لابد با خودش فکر کرده که یک زن به خاطر احساسات و عواطفش حرف‌های او را باور می‌کند.گربه خرمایی خودش را به پای من چسبانده بود. مریل گفت: بابا، گرسنه‌ام است.همین که باب اسمیت دهانش را باز کرد تا به دخترش چیزی بگوید، ناگهان حالت چهره‌اش تغییر کرد و شوکه شد.صدای کورانی پشت سرم احساس کردم. می‌خواستم برگردم که صدای فریاد مریل بلند شد.

چنان سریع به پشت سرم نگاه کردم که کم مانده بود تعادلم را از دست بدهم، چشم در چشم اوالین قرار گرفتم. او شانه‌های مریل را محکم گرفت و بعد با دست چپش گلوی دخترک را فشرد.

بابا!

باب اسمیت یک قدم به جلو رفت و گفت: اوا، لعنت بر شیطان...

رنگ اوالین مثل گچ سفید شده بود. فریاد زد: جلو نیا!

باب با شتاب جلو آمد، تنه‌اش به من خورد و از کنارم عبور کرد.اوالین عقب عقب رفت. او دست راستش را که چاقویی در آن بود، بالا برد.

از آنها فاصله گرفتم. در این اوضاع و احوال ناگهان به نظرم آمد که چاقوی اوا چقدر شبیه به چاقوی سبزی خردکنی‌ام است، در این موقعیت این دیگر چه فکری بود!

اوالین مریل را همراه خود به عقب کشاند. پاهای ظریف دخترک روی تخته‌های خشن اسکله خراشیده شدند. رنگش پریده بود.باب اسمیت آهی کشید و به طرف من برگشت و گفت: حالا همه چیز از نو شروع می‌شود. کاملا از نو.اوالین و مریل به انتهای اسکله رسیده بودند. آب دریا پشت سرشان برق می‌زد.

فریاد زدم: اوا، خواهش می‌کنم برگرد!

نه! می‌دانستم که مریل را پیدا می‌کنی و او پیش من برنمی‌گردد. شما خیلی زیرک هستید. باید آدم احمقی را مامور این کار می‌کردم.

اوا تو با مریل هیچ جا نمی‌توانی بروی.

برایم فرق نمی‌کند. اصلا نمی‌خواهم جایی بروم.

پس برگردید! مطمئن باشید جایی در این دنیا برای شما وجود دارد. دستم را دراز کردم ولی معلوم نبود که در آن شب تاریک دستم را می‌بیند یا نه.

نه به هچ وجه. می‌خواهم بیرون بمانم. فقط من باشم و مریل و آب...

صدایش گرفته بود. در کورسوی چراغ‌های اسکله برق چاقویش نمایان بود.

باب اسمیت که پشت سرم ایستاده بود، گفت: می‌خواهم پلیس را خبر کنم.

حرفش را تایید کردم. بعد با صدای بلند فریاد زدم: اوا، پس حیوان‌ها چی؟

کدام حیوان‌ها؟ هنوز صدایش طنین ناآشنایی داشت.

همان حیوان‌هایی که مریل دوستشان دارد.

چه حیوان‌هایی؟

حیوان‌های چرخ و فلک. زرافه‌ها، شترها و...

صدای ظریفی با ترس و لرز در ادامه حرفم گفت: و فیل‌ها، مامان و آن لاک‌پشت‌های ارغوانی. سکوتی طولانی در فضا حاکم شد. ناگهان صدای ضعیف اوالین که گفت: دوست داری حیوان‌ها را ببینی؟

دوست دارم دوباره چرخ و فلک سوار شوم، مامان. با تو. مثل همان موقع‌ها که با هم می‌رفتیم پارک.

کمی جلوتر رفتم و گفتم: من هم سوار شدم.

تو هم داشتی می‌افتادی؟

آره، من سوار بوفالو شده بودم. در عمرم چنین بوفالویی ندیده بودم.

کمی جلوتر رفتم.

دخترک گفت: دوست دارم من هم سوار بوفالو شوم، مامان.

اوالین سرش را به طرف آب چرخاند، جایی که خود و دخترش، اگر در آن می‌افتادند، به دست فراموشی سپرده می‌شدند. آب آنجا خیلی گود بود.

گفتم: اوا، برگردید. باید برویم پارک سوار چرخ و فلک شویم.

سرش را به طرفم برگرداند.

خواهش می‌کنم مامان.

اوا پرسید: فقط ما سه نفر، باب نمی‌آید؟

نه باب نمی‌آید.

آهی کشید، تیغه چاقو برق می‌زد، آن را بالا برد و سپس روی تخته‌های اسکله انداخت. خسته و کوفته مریل را رها کرد. جلو رفتم و با پا چاقو را به داخل دریا انداختم.

مریل تلوتلوخوران به طرفم آمد. پشت سرمان باب ایستاده بود و نفس عمیقی کشید. مریل همانجا ایستاد و به مادرش نگاه کرد. سپس دستش را دراز کرد و دست اوالین را محکم گرفت.

شانه‌های اوالین را گرفتم سپس گفتم: همه چیز روبراه است، مریل؟

مریل نگاهم کرد و گفت: من خوبم. حال مامانم خوب می‌شود؟

آره عزیزم خوب می‌شود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها