تسلیم در برابر تقدیر

زمان آغاز ماجرا:1376 مکان: تهران شخصیت‌ها: سیاوش ن: زندانی سابق سیامک: برادر سیاوش فریده: همسر سابق سیاوش جمیله: خواهر فریده عرشیا و سارا: فرزندان سیاوش
کد خبر: ۲۸۴۳۷۷

وقتی افتادم زندان 40 سالم بود و الان 10 سال از آن روزگار سپری شده است. دیگر توان و حوصله پیگیری خیلی از کارها را ندارم و همه چیز را به خدا محول کرده‌ام. ماجرا از آنجا شروع شد که جمیله خواهر زنم زیر پای همسرم فریده نشست و آنقدر گفت و گفت تا این که زنم باور کرد که اگر در ایران بماند عمرش را تلف کرده است و هرگز نمی‌تواند پیشرفت کند، برای همین شروع کرد به گیر دادن و اصرار این که باید هر طور شده مهاجرت کنیم. می‌پرسیدم کجا؟ می‌گفت: فرقی نمی‌کند کانادا، استرالیا، سوئد هر کجا که شد. من در تهران برای خودم کار و زندگی داشتم. در یک موسسه خصوصی مدیر مالی اداری بودم و احساس رضایت می‌کردم. پسرم آن زمان 18 سال داشت و دخترم 20 ساله بود. فرستادن آنها به خارج از کشور آن هم بدون برنامه و هدف کار اشتباهی بود اما فریده دست‌بردار نبود و می‌گفت اگر خیال رفتن ندارم باید به طلاق رضایت بدهم، مرا سر یک دوراهی گذاشته بود. بالاخره تسلیم شدم. اول بچه‌هایم در دانشگاه‌های خارجی پذیرش گرفتند و بعد نوبت به خودمان رسید. آن زمان جمیله هم از شوهرش جدا شده و چمدانش را بسته بود تا امروز و فردا راهی شود. مخارج تحصیل عرشیا و سارا بچه‌هایم کمرم را شکسته بود و تازه باید پول برای مهاجرت خودمان جور می‌کردم. این طور بود که کم‌کم به فکر آن کاری افتادم که نباید انجام می‌دادم: اختلاس.

در چند مرحله پول کلانی از شرکت به جیب زدم و بعد همراه فریده و جمیله راهی استرالیا شدیم. عذاب وجدان داشتم، پول دزدی خوردن نداشت و می‌دانستم دیگر در ایران آبرو و حیثیتی برایم نمانده است. بعد از یک سال در به دری و کشیدن طعم غربت احساس کردم آنجا جای من نیست و باید به ایران برگردم اما فریده با تصمیم من مخالف بود، برای همین هم طلاق گرفتیم. قبل از این که پایم به ایران برسد از برادرم سیامک خواستم سر و گوشی آب بدهد و ببیند آیا پلیس دنبالم است یا نه. او به شرکت محل کار من و چند جای دیگر سر زده و مطمئن شده بود آب‌ها از آسیاب افتاده است اما همین که به مهرآباد رسیدم مرا به قول معروف کت بسته به بازداشتگاه بردند. ای کاش می‌ماندم؛ این را با خودم می‌گفتم اما بعد پشیمان می‌شدم چون اگر قرار بود آن شرایط را در استرالیا تحمل کنم هیچ بعید نبود در آنجا هم مرتکب کار خلافی می‌شدم و این بار باید زندان در کشوری غریب را تحمل می‌کردم.

خلاصه این که به زندان و رد مال محکوم شدم اما پولی برای پس دادن نداشتم. سیامک خیلی دنبال کارهایم را گرفت و با نزول کردن از این و آن توانست مرا بعد از دو سال حبس از زندان آزاد کند اما این تازه شروع بدبختی بود . خانه‌مان را که قبل از مهاجرت فروخته بودیم، شغل و منبع درآمد هم که نداشتم حالا باید چطور زندگی می‌کردم آن هم با کلی بدهی که تا سرت را می‌جنباندی به آن اضافه می‌شد. سیامک یک آژانس داشت. او مرا پیش خودش برد و شدم مسوول رزروشن، البته می‌دانستم برادرم چندان اعتمادی به من ندارد و شش دانگ حواسش به من است که دوباره دستم کج نشود و به دخل او ناخنک نزنم.

شب‌ها در همان آژانس می‌خوابیدم و حقوقم هم بابت پول نزول می‌رفت. دیگر از این وضع خسته و کلافه شده بودم. می‌خواستم هر طور شده کاری کنم تا زودتر از این مخمصه رهایی یابم، بهترین راه فرار بود. باید یک شب جول و پلاسم را جمع می‌کردم و سر به بیایان می‌گذاشتم و می‌رفتم جایی که هیچ کس مرا نشناسد و آشنایان هم دستشان به من نرسد اما آن وقت سیامک گرفتار می‌شد و باید بدهی میلیونی مرا می‌پرداخت. این شرط انصاف نبود. در این مدت بچه‌هایم هیچ سراغی از من نگرفته بودند. فریده که دیگر همسرم نبود اما عرشیا و سارا چرا پدرشان را فراموش کرده بودند؟

دیگر حوصله فکر کردن به گذشته را ندارم و نمی‌خواهم همین آرامش ظاهری و شکننده‌ام را از بین ببرم. پذیرفته‌ام تا آخر ‌باید همین‌طوری زندگی کنم، گلایه‌ای هم ندارم چون هر چه می‌کشم از اشتباه خودم است. مگر آنکه تقدیر ، سرنوشت دیگری رقم بزند

از نظر روحی پریشان و آشفته بودم، نگرانی بچه‌ها از یک طرف و شرایط خودم چنان بی‌تابم کرده بود که دیگر نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم، با همه دعوا می‌کردم، میلی به غذا نداشتم و لاغر شده بودم، همه اینها زیر سر جمیله بود، اگر همسر مرا وادار نمی‌کرد از ایران برود هرگز چنین روزهایی را در زندگی تجربه نمی‌کردم و هنوز همان صندلی مدیریتی خودم را داشتم و وضع مالی‌ام هم روز به روز بهتر می‌شد. از فکر فرار بیرون آمده بودم و دنبال راهی می‌گشتم که زودتر بدهی‌هایم را صاف کنم. سیامک حاضر نبود ماشینش را شبها برای کار در آژانس به من قرض بدهد اما وقتی این پیشنهاد را به یکی از رانندگان که وضع مالی خوبی نداشت دادم او قبول کرد و قرار شد 40 درصد درآمدم را به او بدهم. من که همین طوری شب‌ها خوابم نمی‌برد لااقل پولی به دست می‌آوردم.دو ماه به این منوال زندگی کردم اما دیگر از پا درآمدم و کارم به دکتر کشید. یک روز همان طور که داشتم با همکارم صحبت می‌کردم یکهو پشت سرم داغ شد، چشمانم سیاهی رفت و غش کردم. وقتی چشمانم را باز کردم که در بیمارستان رسول اکرم(ص) بودم. دکتر دو روز به من استراحت مطلق داد و گفت باید حسابی به خودم برسم. وضع معده‌ام هم تعریفی نداشت و اگر بی‌توجهی می‌کردم ممکن بود کار دستم بدهد. آن دو روز را در آژانس که نمی‌توانستم بمانم، برای همین سیامک پیشنهاد داد مسافرت بروم. راهی شمال شدم. بندر انزلی را خیلی دوست داشتم و خاطرات خوشی را برایم یادآوری می‌کرد. روز دوم وقتی در بلوار بندر قدم می‌زدم یک دفعه چشمم به یک آشنا افتاد، اول فکر کردم اشتباه می‌کنم بعد دیدم نه خودش است جمیله بود.خواستم جلو بروم پاهایم یاری‌ام نکرد، خواستم خودم را به ندیدن بزنم قلبم اجازه نداد. مخفیانه او را تعقیب کردم تا این که به یک ویلا رسیدم. جمیله داخل رفت من هم منتظر ماندم تا این که سه ساعت بعد او و فریده با هم بیرون آمدند. دیگر طاقت نیاوردم و جلو رفتم، آن دو با دیدن من جا خوردند، بی‌اختیار شروع به داد و فریاد کردم اما دو خواهر مرا آرام کردند و به یک رستوران روبه‌روی شیلات بردند. در آنجا حسابی صحبت کردیم و فهمیدم دو خواهر در استرالیا برای خودشان کار جور کرده‌اند و اوضاع مالی‌شان تقریبا رو به راه است. فریده وقتی فهمید زندان افتاده بودم به ظاهر ناراحت شد اما قبول نکرد سهم خودش را از پولی که بابت مهاجرت‌مان خرج کرده بودم بپردازد و مرا از تنگنا نجات بدهد. او گفت آن پول را به جای مهریه‌اش قبول کرده است. با دلخوری از هم جدا شدیم و من به تهران برگشتم و دوباره سرگرم کار شدم تا این که 6 ماه بعد عرشیا به ایران برگشت و مرا پیدا کرد. او هم نمی‌توانست کمکی به من بکند چون خودش برای ادامه تحصیل مشکل مالی داشت. مدتی بعد فهمیدم دخترم با یک مرد فرانسوی ازدواج کرده است و خیال آمدن به تهران را ندارد و انگار مرا فراموش کرده است. دیگر امیدی در زندگی‌ام وجود نداشت و در تمام این 10 سال با سرخوردگی روز و شب‌ها را سپری کرده‌ام حالا دیگر بدهکار نیستم اما هنوز زندگی درست و حسابی ندارم و در یک خانه کوچک اجاره‌ای پناه گرفته و در آژانس برادرم کار می‌کنم. دیگر حوصله فکر کردن به گذشته را ندارم و نمی‌خواهم همین آرامش ظاهری و شکننده‌ام را از بین ببرم. پذیرفته‌ام تا آخر‌ باید همینطوری زندگی کنم، گلایه‌ای هم ندارم چون هر چه می‌کشم از اشتباه خودم است. مگر آنکه تقدیر ، سرنوشت دیگری رقم بزند.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها