شما هم در جواب «آیه» گفته بودین: ...«اگه اول خودشون رو اصلاح کنن، بعد بگن چرا دیگران اینجوریاند. اگه میگن عاقلانه و منطقی فکر میکنن اما نمیدونن عقل و منطق اونی نیست که همه میگن و هزار اگه دیگه، دیگه مشکلی تو زندگیشون ندارن...» قبول دارم که یه وقتایی فکر میکنیم هیچ نقص و عیبی نداریم و حرفامون از لام تا کام منطقیه و عقلانی، اما وقتی به خودمون مییایم میبینیم که اِ... ایراد از خودمون بوده نه دیگران.
(یه سوال دیگه: بروبچههایی که هر شماره یا یکی در میون مطالبشون چاپ میشه کی به کی و هر بار تو نامهشون چند تا چند تا مطلب میفرستن؟ ضمن اینکه قانون شماره 7 هم باید رعایت بشه؟)
روزنه امید
(سوال اولت: شرمنده! کاری از دست منم ساخته نیست؛ و سوال دیگهت: هر هفته یا یه هفته در میون! بعضیهاشون هم تو اون یه هفته، یا هفته در میون، گاهی یا هر بار، درباره دو موضوع کاملا متفاوت یه چی میفرستن، منتظر چاپ و بعد هم ارسال نامه بعدیشون نمیمونن و به همین دلیله که هر بار یکی دو سه چار و بلکه چن بار، اونم هر هفته یا هفته در میون اسم و نوشتههاشون رو میبینی! اگه قلمشون قوت بیشتر و موضوع مطلبشون نگاه درستتر یا حتی ویژهتری به قضایا داشته باشه هم، شانس که نه، حقشون وسط صفحهس. قانون شماره 7 هم رعایت شده. به همین سادگی.)
دوره غصههای خندهدار
(پاسخگو خان، جان، هر چی حالا! من کلا با ادبیات خودمونی حال میکنم و میدونم که طبع و حوصله بروبچ این روزگار هم عموماً با این نوع ادبیات سازگاری داره. نمیدونم شما چرا فقط دنبال شعر و شاعری و ابر و درخت و مه و توفان و از اینجور چیزا هستی. در ضمن این حرکتت خیلی ناخوشاینده که بعضی وقتا سر و ته نامههایی که به چه زحمتی -زیاد یا کمش فرقی نداره، مهم توجهه- نوشته شده رو هم مییاری! من که ترجیح میدم اون نامه اصلا چاپ نشه)
داشتم با خنده دفتر خاطراتم رو مرور میکردم: امروز فلانی خیلی ناراحتم کرد... امروز از تنهایی کلی گریه کردم... این روزها از نارفیقی فلانی دلم خونه. با فلانی آشتی کردم. با فلانی فعلا قهرم. ورق زدم و رسیدم به جملهای که محبوبترین استادم برایم نوشته بود: چند سال بعد به این حرفهایت میخندی!
الان که همون چند سال بعده، من دارم میخندم! به همه اون دوران با اون ناراحتیها و دردها و گرفتاریهای بچگانهش، به قهرها و آشتیهای صوری...
(لطفاً اشکالات متنهام رو بهم بگو)
مهدی از تهران
مهدی خان، جان، هر چی حالا! منم کلا با اون که تو بهش میگی ادبیات اما بقیه میگن زبان گفتاری، بر حسب مخاطب و نوع متن، موافقم. میبینی که فقطم دنبال ابر و درخت نیستم، چش چش دو ابرو دماغ و دهن یه گردو هم چاپ میکنم! یه درد دل و خاطره هم میذارم بغلش میره پی کارش! آره خب، منم میدونم خیلی واسه متناتون زحمت میکشین و این حرکت جداً برا خودم هم ناخوشاینده، ولی چه کنم که بعضیها (مثل خودت) میخوان راهنماییشون کنم. میبینم اگه بخوام یه بار متن رو چاپ کنم، زیرش هم توضیحات و طریقه رفع اشکالاتشون رو، جای کلی از نامهها و نوشتههای بروبچ گرفته میشه. اگرم بخوام بیخیال بشم، به جای وسط صفحه، با توجه به اون اشکالات یا باس بذارمشون تو پستخونه یا بفرستموشن تو تلگرافخونه، پس بناچار، اشکالاتشون رو تو همون متن اصلاح میکنم تا بفهمن کجاها رو چیکار کنن که خواننده هم با رغبت بیشتری نوشتهشون رو بخونه. اگه نمیخوای، سمعاً و طاعتا، زین پس، به جای حتی یه تغییر کوچولموچول، یه مهدی از تهران تو تلگرافخونه میزنم و خلاص!
مااااا مییییرییییم به مدرسهههه...
وقتی اشتیاق بعضیها را در آماده کردن فرزندانشان برای رفتن به مدرسه میبینم، دلم عجیب تنگ میشود و هوای آن روزها را میکند! یادش به خیر... بابا آب داد، تصمیم کبری بعد از خیس شدن کتابش، زنگ طلایی و پرشور ورزش، زنگ انشا و نوشتن آرزوها، چهره معلم کلاس اول... چقدر زود گذشت. چه لحظهها و روزهایی از دستمان رفت. روزگار است دیگر، حیف که دنده عقب ندارد!
سید میلاد اشرفی از ساری
کپی آثار دیگران ممنوع
اعصاب معصاب واسهم نمونده... من اییییییین همه برم زحمت بکشم، استعدادم رو صدا بزنم (حالا بیاد، نیاد)، دفترم حال و حوصله داشته باشه، کاغذم دلش بخواد، منّت خودکارم رو بکشم و احساس و مغز و عاطفه و هممممه چیز با هم قاطی بشه و یه متنی بنویسم، بعد یه نفر بیاد فقط و فقط چند تا کلمه رو تغییر بده یا جابجا کنه و صاااااااف بره وسط صفحه (حالا یهکم کنارِ وسطِ صفحه) بعدش هم هی ذوق متن تقلبیش رو ببره و من جای تموم کلمههام بغض کنم و جای تموم جملههام اشک بریزم.... دوشنبه 2 شهریور چشمم خورد به متن ]...[ تو دلم با حرصصصصص (شدت حرص رو فهمیدی؟) گفتم: ...[به علت با ادب بودن سانسور شد.] ایشون نوشته بودن: «همرنگ آیینه باش تا از خورجین قلبم...» جمله من در متنی با عنوان «شکوفه من» که 9 اردیبهشت 1387 چاپ شده بود (بااااااید بری سرچ کنی. واقعاً که! آرشیو چاردیواری رو واسه خودت تو اون لپتاپت نداری؟« :)همرنگ آیینه باش تا با خورشید نور بارانت کنم.» ایشون نوشتهن: «چشمانم جاده نگاهت را حفظند.» من: «دستانم مسیر دستانت را حفظند.» ایشون: «جای پای تکتک نگاههایت در شعرهایم نقش بسته.» من: «خط به خط گامهایت در شعرهایم نجوا میکند.» ایشون: «دیر یا زود تو به من نزدیکتر از لحظهها میشوی» من: «دیر یا زود تو به من نزدیکتر از لحظهها میشوی!!» بدون هیچ تغییری! تقلب از این واضحتر؟!! ایشون: «قفل انتظار در گریههایم مات شده و شیشهایترین یاس در پس بغضهایم ترک برداشته» من: «نسل ساعتها در باور گریههایم گم شده و شیشهایترین یاس در واگویههایم شکسته.» جالبه! من چقدر مثل ایشون نوشتماااااا! ایشون: «قلبم هنوز محتاجتر از آن است که بخواهی ساده از کنارش بگذری.» من (اون بار که «شبزده» تو نامهش به سبک نگارش هر کدوم از بروبچ اسمت رو پرسیده بود، جمله اول همین متنم رو نوشته بود« :)دلم هنوز کوچکتر از آن است که بخواهی از کنارش بگذری...!» باید همه جملههاش رو بنویسم؟...
خب بگو آدم حسابی، بشر، برو ابتکار به خرج بده. تو این زمینه استعداد نداری؟ زور الکی نزن! دل بچه مردم رو نشکن. اعصاب خرد نکن.
...منتظر اقدام خیرخواهانه پاسخگو هستم (و برای تمام ثانیههایت که روی کلماتم جا ماندند، مرا ببخش. کسی که با اندیشههای تو فکر پرواز دارد:)
نرگس، عاشقترین ستاره
نامههای شخص مورد نظر تا رسیدن توضیحات جناب «ایشون!» در تلگرافخانه بایگانی میشود (کسی که بشدت با زرنگبازیهای اینچنینی و تقلبات آنچنانی مخالف است: پاسخگوی بروبچ)
سطل یا صندوق؟
نوک خودکار را روی کاغذ سفیدتر از ذهنم فشار میدهم اما فشار را روی مغزم بیشتر احساس میکنم. ذهنم بسته است و نمیتوانم بنویسم. خستهام و کمحوصله. نوک خودکار بر اثر فشار از آن طرف کاغذ میزند بیرون. لجم میگیرد و کاغذ سفید را خطخطی، مچاله و پاره میکنم. خودکار را با غیض میکوبم به دیوار روبرویم. خودکار کمانه میکند و میخورد توی صورتم. عصبی و متشنج، خودکار را از کمر میشکنم. جوهر خودکار تراوش میکند و دستهایم را کثیف می کند. دستهای جوهریام را با کاغذ مچالهشده پاک میکنم. کاغذ دیگر سفید نیست. درست مثل ذهن خطخطی و مچالهشده من. مقصد کاغذ این بار به جای صندوق پست، سطل زباله است؛ بله، سطل زباله.
رحیم طاهری از حسنآباد فشافویه
به قول این مامانبزرگا: پس ببین! یه لحظه عصبانیت چه گرفتاریهایی درست میکنه؟( !!!میبینییییییی؟!!! نه... جان من میبینی؟ ای بابا، خب حتماً عینکت رو نزدی دیگه... ایششش)!
باز از آن دنیای بچگی
تا حالا دیدی با تمسخر به یکی بگن: «چقدر سادهای بابا...»! انگار دیگه ساده بودن و سادگی تبدیل به عجایب روزگار شده. انگار حتماً باید خطخطی باشی، یا شیشهخرده داشته باشی تا همه تحویلت بگیرن، وگرنه طرد میشی. انگار سادگی فقط مختص بچههاست. انگار سادگی یعنی بچگی.
بچه که بودیم، هم ساده بودیم هم دلامون بزرگ بود؛ وقتی بزرگ شدیم، کمکم سیاه شدیم و خطخطی، دلامون هم کوچیک و کوچیکتر شد، اونقدر که دیگه چیزی ازش نموند. میدونی چرا؟ میدونی از کِی؟ از وقتی که حق دیگران رو خوردیم و اسمش رو گذاشتیم زرنگی، از وقتی که دلای همدیگه رو به هر بهونهای شکستیم و وجدانمون درد نگرفت، از وقتی که بچگیمون یادمون رفت، از وقتی که سادگیمون رو فراموش کردیم.
سیاوش منصور
از رنجی که میبریم
من یک سال کسی رو رنج دادم، من آدم خودخواهی هستم. از او خواستم مرا دوست داشته باشد؛ این خودخواهیست؟
ما خودخواهیم که فکر میکنیم صدای قشنگی داریم یا بلدیم دو خط شعر معنی کنیم؛ این خودخواهیست؟
ما هر روز و هر لحظه همدیگر را رنج میدهیم.
من فکر میکردم که فقط دیگران مرا رنج میدهند، چون دوستم ندارند یا به من کمک نمیکنند اما متوجه شدم خودم هم دیگران را رنج میدهم. پدرم را رنجاندم، با انتخاب اشتباهی که درباره ازدواجم کردم. دقیقاً یک ماه است که رنج میکشد و رنج میکشد. مادرم را رنجاندم، غصه خورد، گریه کرد. دلش برایم سوخت، فشارش بالا رفت. قرص خورد. خوابش نبرد. فکر و خیال دخترش امانش را برید و رنج کشید و رنج کشید. خواهرهایم را رنجاندم، دوباره آمدم به همین خانه، جایشان را تنگ کردم و هر دقیقه به آنها غُر زدم و آنها را رنجاندم. من دوستانم را رنج دادم؛ وقتی مشکلم را برایشان گفتم رنج کشیدند. غصه خوردند. دلشان سوخت. من همه را رنج دادم و فکر میکردم همه مرا رنج میدهند. رنج کشیدم. غصه خوردم و خوشحالم که زمان میگذرد، بار غصهها کم و کمتر میشود... اما همیشه رنج کشیدن جزئی از وجود ماست. انگار ما با رنج کشیدن به دنیا آمدهایم، با رنج کشیدن زندگی میکنیم و با رنج کشیدن میمیریم. چه کار کنم که دیگران را رنج ندهم؟ به این فکر میکنم.
چرا همیشه رنج، رنج، رنج؟ چرا همیشه غصه، غصه، غصه؟ چرا همیشه گریه، گریه، گریه؟ مگر چشمانمان چه کردهاند که هر شب باید ببارند و ببارند و ببارند؟
زهره محسنی از ورامین
تدبیر خواهر من! تدبیر! پیش از انجام هر کاری، اطلاعاتت رو درباره اون گسترده کن، عقلت رو به کار بنداز و برای مصون موندن عقلت از خطا، منطق و اصولش رو بیاموز. اون وقت، منطقی و عقلانی، اطلاعات گستردهات رو درباره اون موضوع یا کار یا قصد، بررسی کن و به بهترین گزینه عمل کن. این میشه راهی برای رنج نکشیدن یا کمتر رنج کشیدن. فقط کسانی که گذشت زمان رو مایه خوشحالی برای کم شدن بار غصههاشون میدونن، یا از گریه برای سبک شدنشون بهره میبرند، یا... یک کلام: تو غار تاریک تنهایی یک میلیون ساله خودشون نشستهن و به جای روشهای جدید حل مشکل، به راههای قدیم و افزایش مشکلاتشون پناه میبرن، منتظر ورود یه سوپرمن یا مرد عنکبوتی به زندگیشون برای حل مشکلات و نجات یافتنشون هستند و به همین دلیل با رنج به دنیا مییان و با رنج زندگی میکنن و با رنج هم میمیرن. زمان رو از کف نده، گریه رو بیخیال شو، خودت یه کاری کن؛ کنترل اوضاع زندگیت رو به دست بگیر و به جای غصه خوردن از مشکلِ رخداده، به فکر یافتن راه حل مشکلات باش، تدبیر منطقی رو هم مبنای همیشگی زندگیت قرار بده، دیگه رنج کشیدن جزئی از وجودت نخواهد بود. تازه، شاید رنج دیگران رو هم مرهم بودی یا حتی خاتمه دادی.
یک مشت تنهایی
1-شب یک مفهوم است؛ مثل عشق، مثل بید؛ شب را باید تجربه کرد، باید چشید. شب پاک است، مثل نوزاد، مثل سیب؛ شب را باید پوست کند، باید بویید.
2-خواستی قسمت کنم با تو تنهاییام را. مشتی از تنهاییام برداشتی اما خیلی زود لبریز شد از کاسهی دلت. آری، تنهایی من به وسعت تمام اقیانوسهای دنیاست. ممنون اما یک مُشت هم یک مشت است.
مهدیار دلکش از قم
این یادگار من است
یه روز تو کتابخونه نشسته بودیم و از بیکاری)!( زد به سرمون که نفری یه خودکار برداریم و شروع کنیم به نوشتن اسممون و تاریخ روز روی میز. یکی از دوستام به جای نوشتن، لبخند زد. گفتم: به چی میخندی؟ چرا یه یادگاری از خودت به جا نمیذاری؟ گفت: به کار شما میخندم، به اینکه بعضیها چه روشهایی رو برای ابراز وجود انتخاب میکنن و چه چیزایی رو به یادگار میذارن. گفتم: تو که به ما میخندی حتماً چیزای بهتری از خودت یادگار میذاری! اونا چیان؟! گفت: یه میز تمیز و سالم برای نفرات بعدی که میان اینجا؛ من فرهنگ استفاده درست از اشیا رو براشون باقی میذارم.
حسین عابدی از امره
عشق یعنی تیکوتاک
عقربههای ساعت، عاشقترین موجودات روزگارند! نمیتوان تشخیص داد کدامشان عاشقترند. هر چه بیشتر میچرخند، یکدیگر را کاملتر میکنند. از اولین ثانیههای بامداد تا آخرین دقایق شب با همند و از کار هم که میایستند، با یکدیگر میایستند!
گل آفتابگردون از قم
آه از این گاهِ ناآگاهی
با خواهرم برای تعیین جنسیت بچه، به سونوگرافی رفتیم. اونجا بودند آدمهایی که چندان هم براشون مهم نبود بچه دختر باشه یا پسر. بودند هم کسانی که براشون مهم بود اما نه اونقدر که بخوان یه زندگی رو متلاشی کنن. اما یه زن با چشمهای اشکبار با خودش زمزمه میکرد که کاش بچهش پسر باشه. میگفت همسرش تهدیدش کرده که اگه این بار هم بعد از دو دختر، این بار هم بچهش دختر باشه، او را طلاق میدهد. خانم کناری او هم گفت: من هم همین وضع را دارم، به طلاق تهدید نشدهم اما این نسل دخترزایی من باید اونقدر تداوم پیدا کنه تا بالاخره یک پسر کاکلزری پا به دنیا بگذاره! میگفت تا به حال هفت دختر به دنیا آورده!
با دیدن و شنیدن این چیزا خیلی تأسف خوردم و با خودم گفتم: واقعاً تا به این حد داشتن یک فرزند پسر اهمیت دارد؟ این دیدها از کجا ناشی شده؟ علتش رو نمیفهمم؛ بیفرهنگی، خودخواهی یا...
دیوونه همیشگی
ناآگاهی دخترم، ناآگاهی! من یه پاسخگوی بیسوادی رو میشناسم که از دوران ماقبل تاریخ، هی گلوی خودش رو جر واجر کرد و داد زد که بابا جون یهخرده بیشتر بخونید و بیشترتر! فکر کنید، گوش شنوایی پیدا نکرد که! اگه اون خانومه درباره هر چی تو دوران تحصیلش خونده بود یه خرده بیشتر تأمل و تفکر میکرد، اگه زیستشناسی دوره دبیرستان یا حتی کتاب علوم دوره راهنمایی خودش رو نه حتی دقیقتر، همین جور سرسری هم خونده بود اما درباره اونا فکر و تأملی کرده بود تا بفهمهشون، میدونست در تشکیل جنسیت نوزاد، مرد نقش تعیین کننده رو داره، نه زن! لابد تو هم تعجب کردی، نه؟ همینه دیگه! نطفه وقتی تشکیل میشه که کرومزوم x یا y جنس مذکر به کرومزومx یا یه x دیگه جنس مؤنث برخورد کنه. اگه مرد x بده، بچهش میشه دختر، اگه y باشه، میشه پسر!! چون کرومزومهای زنxx و کرومزومهای مردy x هست. حالا یا برو به اون خانوم بگو میتونه بره شوهرش رو تهدید به طلاق کنه!!! یا باز این حرف منو که هی میگم درباره هر چی تو ذهنتون هست یه تحقیق و تأملی بکنین بخون و بازم همینجور بیخیال رد شو و دفعه بعد بیا بپرس پاسخگو زنه یا مرد! آه که اگه میفهمیدیم به جای خوندن شونصد هزار کتاب و مقاله و نوشته، چقدر خوبه همون یه کتاب و مقاله و نوشتهای رو که میخونیم، ولو کتاب درسی مدرسه و دانشگاهمون باشه، درست بخونیم و درست بهفمیم، چقدر زندگیمون متفاوت بود!
وای، آقای جادوگر کُممممک
پشت حصار خطوط دفترم، ویرانههای سوخته خانهای بیپدر را میبینم و میشنوم آخرین تنفس آرزوهای دور آن خانه را. آی مردم، به کمک بیائید. چرا میبندید چشمهایتان را به روی دلهای سوخته و گوشهایتان را به روی هر چه آه است؟ به کمک بیائید.
دختر کاغذی از محلات