نمره20

کد خبر: ۲۸۳۹۳۸

مامان هم در جوابش گفت: «برو به امید خدا، سعی کن و اصلا نگران نباش.»

بچه‌ها سر کلاس دفترهای دیکته رو گذاشتن روی میز و خانم معلم شروع به گفتن دیکته کرد، کلمات‌رو یکی‌یکی می‌گفت و دختر کوچولوها می‌نوشتن. وقتی دیکته تمام شد مبصر کلاس دفترها رو جمع کرد و گذاشت روی میز خانم معلم؛ دل تو دل بچه‌ها نبود. همه منتظر نمره‌هاشون بودن، مخصوصا دنیا.

مدام پیش خودش می‌گفت اگه نمره‌ام خوب نشه چی؟ اگه «20» نگیرم مامان اسب ر‌و نمی‌خره و... خانم معلم یکی‌یکی بچه‌ها رو صدا می‌زد و دفترشون رو می‌داد. از دیدن نمره‌ها بعضی‌ها خوشحال می‌شدن و بعضی‌ها یه ذره اخم می‌کردن. بالاخره نوبت دنیا شد، خانم اسمشو خوند «دنیا...»

آروم‌آروم جلو رفت و دفترش‌رو گرفت. وقتی نمره‌اش رو دید خیلی خوشحال شد. خانم معلم گفت: «آفرین دخترم «20» شدی، سعی کن همیشه همین‌طوری درس بخونی.»

مدرسه که تعطیل شد سریع خودش رو به خونه رسوند، زنگ زد تا مامانش در رو باز کنه. تو این فاصله دفترش رو از توی کیفش بیرون آورد و به محض این‌که در باز شد گفت: «مامان جون، ببین اینم یه «20» خوشگل، حالا بیا بریم اسب‌رو بخریم، یادته که قول دادی؟.» مامان گفت: «بله عزیزم، یادمه اما شما یه لحظه بیا تو یه کاری باهات دارم.»

نه، نه نمی‌شه بیا بریم. عجله نکن دخترم بیا تو.

آخه چرا؟ بیا بهت می‌گم.

دنیا اومد توی خونه و مامان بهش گفت: «حالا چشماتو ببند و هر وقت من گفتم باز کن.» مامان تورو خدا، چیکار داری؟ حالا دنیا جون چشماتو باز کن.

وای، چیزی رو که می‌دید باور نمی‌کرد، اسب کوچولو، توی اتاقشون روی میز بود. اونو برداشت و گفت: «مامان جونم، چه کار خوبی کردی، خدایا شکرت.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها