مامانی، بیا نقاشی من و نگاه کن ببین خوب شده. مادربزرگ اومد و نگاهی به نقاشی آرزو انداخت و گفت: بهبه، چه نقاشی خوبی، عالی شده.
دخترک گفت: مامانی میشه با من یه کمی پرنده بازی کنی.
پرندهبازی؟! یعنی چیکار کنیم.
ببین مامانی شما بشین اون طرف، منم اینجا میشینم، بعد شما نقاشیرو بنداز به طرف من و من هم میاندازم به طرف شما، باشه. تازه باید صدای گنجشک هم از خودمون در بیاریم!
مادربزرگ که از پیشنهاد عجیب و غریب آرزو تعجب کرده بود، قبول کرد که بازی کنه. مدتی بازی کردن و خندیدن تا اینکه آرزو گفت:
مامانی یه فکری دارم.
بازم یه فکر؟! چیه بگو دخترک قشنگ من.
مامانی نمیشه گنجشک خودمو ببرم بزارم روی درخت کنار بقیه پرندهها یا یه لونه براش درست کنیم و بزاریمش اونجا، خوراکیم براش بزاریم تا بخوره؟
آخه دخترم این که یه نقاشیه، واقعی نیست. چطوری دونهها رو بخوره؟
مامانی خواهش میکنم، بیا بریم دیگه.
مادربزرگ و دخترک رفتن توی حیاط و آرزو نقاشیرو با چسب زد به تنه درخت و یه ظرف دونه هم گذاشت جلوی اون، یه کمی اومد عقب و نگاهش کرد خیلی خوشش اومد و بعد با هم برگشتن توی اتاق.
آرزو مشغول تماشای تلویزیون شد و مادربزرگ هم سرگرم کارهای خودش شد. زمان زیادی نگذشته بود که دختر کوچولو سروصدای پرندهها رو از توی حیاط شنید به نظرش تعدادشون زیاد بود آروم بلند شد و از پنجره بیرونرو نگاه کرد، باورش نمیشد مامانبزرگ رو صدا زد و با هم توی حیاط رو نگاه کردن تعداد زیادی گنجشک کنار پرنده آرزو نشسته بودن و با سروصدای فراوون داشتن دونهها رو میخوردن. آرزو به مامانبزرگ گفت: «مامانی نگاه کن تموم دونهها رو خوردن دیگه چیزی برای گنجشک من نمونده؟»!
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد