گنجشک‌ کوچک‌ من

کد خبر: ۲۸۳۹۳۷

مامانی، بیا نقاشی من و نگاه کن ببین خوب شده. مادربزرگ اومد و نگاهی به نقاشی آرزو انداخت و گفت: ‌به‌به، چه نقاشی خوبی، عالی شده.

دخترک گفت: مامانی می‌شه با من یه کمی پرنده بازی کنی.

پرنده‌‌بازی؟! یعنی چیکار کنیم.

ببین مامانی شما بشین اون طرف، منم اینجا می‌شینم، بعد شما نقاشی‌رو بنداز به طرف من و من هم می‌اندازم به طرف شما، باشه. تازه باید صدای گنجشک هم از خودمون در بیاریم!

مادربزرگ که از پیشنهاد عجیب و غریب آرزو تعجب کرده بود، قبول کرد که بازی کنه. مدتی بازی کردن و خندیدن تا این‌که آرزو گفت:

‌ مامانی یه فکری دارم.

بازم یه فکر؟! چیه بگو دخترک قشنگ من.

مامانی نمی‌شه گنجشک خودمو ببرم بزارم روی درخت کنار بقیه پرنده‌ها یا یه لونه براش درست کنیم و بزاریمش اونجا، خوراکیم براش بزاریم تا بخوره؟

آخه دخترم این که یه نقاشیه، واقعی نیست. چطوری دونه‌ها رو بخوره؟

مامانی خواهش می‌کنم،‌ بیا بریم دیگه.

مادربزرگ و دخترک رفتن توی حیاط و آرزو نقاشی‌رو با چسب زد به تنه درخت و یه ظرف دونه هم گذاشت جلوی اون، یه کمی اومد عقب و نگاهش کرد خیلی خوشش اومد و بعد با هم برگشتن توی اتاق.

آرزو مشغول تماشای تلویزیون شد و مادربزرگ هم سرگرم کارهای خودش شد. زمان زیادی نگذشته بود که دختر کوچولو سروصدای پرنده‌ها رو از توی حیاط شنید به نظرش تعدادشون زیاد بود آروم بلند شد و از پنجره بیرون‌رو نگاه کرد، باورش نمی‌شد مامان‌‌بزرگ رو صدا زد و با هم توی حیاط رو نگاه کردن تعداد زیادی گنجشک کنار پرنده آرزو نشسته بودن و با سروصدای فراوون داشتن دونه‌ها رو می‌خوردن. آرزو به مامان‌بزرگ گفت: «مامانی نگاه کن تموم دونه‌‌ها رو خوردن دیگه چیزی برای گنجشک من نمونده؟»!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها