تقریبا 7 -6 دهه پیش بود که پژوهشگران بررسی دلایل خشمگین شدن را به شکلی جدی آغاز کردند و به این نتیجه رسیدند که چه انسانها و چه حیوانات نوعی غریزه تهاجمی برای بقا و حفظ قلمرو دارند.
بشر نیز نوعی طبیعت تهاجمی را از اجدادش به ارث برده است و در نهان گرایش به پرخاشگری دارد تا جایی همیشه نوعی نیاز درونی برای چیره شدن بر دیگران و حکمفرمایی بر آنان در خود احساس میکند، اما این حس تنها دلیل انسانها برای خشونتطلبی نیست. بررسی نتایج آزمایشهای علمی نشان میدهد دستکاری برخی از بخشهای مغز موجودات زنده نیز آنان را برای جنگیدن ترغیب میکند. هورمونها هم در این زمینه بیتاثیر نیستند به طوری که پژوهشها ثابت کردهاند 50 درصد از جنایتهایی که در زندانها از سوی زنان انجام میشوند وابسته به تغییرات هورمونی ماهانه در بدن آنها و پایین آمدن ناگهانی سطح قندخون پیش از به اوج رسیدن این تغییرات بوده است.
مصرف مواد مخدر و الکل هم در عصبانیت تاثیر دارد و حتی آب و هوای گرم و نامطلوب نیز ممکن است بر آستانه تحمل افراد اثر بگذارد، اما این عوامل هر چقدر هم اثرگذار باشند به پر اهمیتی بافت فرهنگی و اجتماعی و پیشینه خانوادگی افراد حائز توجه نیستند. به عبارتی دیگر بسیاری از انسانهای بداخم و عبوث، از خانوادههایی از هم گسیخته، آشفته و پر هرج و مرج هستند.
... و سرانجام نتیجه همه این پژوهشها به آنجا میرسد که تمامی انسانها، استعداد و آمادگی کافی را دارند و همیشه به دنبال فرصتی برای بروز آن میگردند مگر کسانی که مهارت کنترل خشمشان را به دست آورده باشند.
به بیانی دیگر از آنجا که خشم به واسطه ناکامی و ترس بروز میکند، همیشه موقعیت لازم برای عصبانی شدن وجود دارد چرا که زندگی پر از حوادثی است که منجر به خسارت، درد، از دست دادن و شکست میشود. پس خشم هم به عنوان حسی پیچیده و آشنا، همیشه همراه بوده و هست و حتی در مواردی نشانگر سلامت روانی ماست، اما تا زمانی که شیوه کنترل آن را ندانیم، خشممان پا برجا میشود.
گذشته از همه دلایلی که برشمردیم، فراموش نکنید یک ویژگی مشترک در همه آدمهای خشمگین وجود دارد که به عنوان اصلیترین دلیل خشم شمرده میشود و آن بیشترخواهی است. بیشتر زیادهخواهیها، گاه بجا و گاه نابجا هستند، اما به هر حال عصبانیت همیشه مطرح است و به همین سبب در آموزش روشهای کنترل خشم بیشترین تمرکز بر تعدیل انتظارات و پذیرفتن امکان شکست، ناکامی و اشتباهات دیگران متمرکز است.