نامه خطرناک

کد خبر: ۲۸۳۹۲۱

لیلی منزوی و گوشه‌گیر شده بود. تمایلی به حضور در خارج از منزل و حضور در جمع نداشت.

از هر صدا و محرکی بشدت می‌ترسید و اصلا حاضر نبود در تاریکی بخوابد در صورتی که در گذشته مشکلی با تاریکی نداشت.

من و همسرم بشدت نگران وضعیت سلامت روحی و جسمی او شدیم و از او خواستیم تا با ما نزد روان‌شناس بیاید، اما او قبول نکرد و گفت حالش خوب است، اما کار به جایی کشید که حتی از شنیدن اخبار تلویزیون هم احساس ترس می‌کرد.

بالاخره توانستیم او را راضی کنیم که بدون حضور ما و به تنهایی با یک روان‌شناس ملاقات کند تا شاید حالش بهتر شود. زیرا وضعیت او منجر به افت تحصیلی‌اش هم شده بود.

لیلی در اولین جلسه مشاوره به نتیجه خاصی نرسید و صحبت چندانی با روان‌شناس نکرده بود، اما پس از چند جلسه چیزهایی مشخص شد که واقعا دانستن آنها برای ما حیاتی بود.

روان‌شناس بعد از چند جلسه گفتگو با لیلی توانسته بود اعتماد او را جلب کند و از او در مورد مشکلش سوال کند.

موضوع از آنجا شروع شد که یک روز لیلی با دوستانش از مدرسه برمی‌گشته که سر راه به یک پارک رفته بودند دوستانش که برای خوردن آب به سمت دیگر پارک رفته بودند او را تنها گذاشته بودند و او در حالی که منتظر آنها بوده دیده که پسری که خود را جک معرفی کرده نامه‌ای به او داده و به او گفته این نامه را برای چند نفر از همسن وسالانت و آدرس‌هایی که داخل نامه نوشته شده ایمیل کن، اما در مورد آن با کسی حرف نزن وگرنه به طرز عجیبی دزدیده و کشته خواهی شد. لیلی که اول موضوع را جدی نگرفته بود به خانه برگشته و نامه را که محتوای چندان خاصی هم نداشته به چند مورد از آدرسها ایمیل کرده و تا شب هم چند بار ایمیل‌هایش را چک کرده و خبری از پاسخ نشده پس به رختخواب رفته و خوابیده.

اما صبح روز بعد وقتی برای خوردن صبحانه به آشپزخانه آمده تلویزیون روشن بوده و در اخبار شنیده که دختر نوجوانی به طرز وحشتناکی کشته شده است.

لیلی هم احساس می‌کند قربانی، یکی از دخترانی است که او نامه را برایشان ایمیل کرده بود.

او ناراحت می‌شود و به مدرسه می‌رود. در راه برگشت دوباره به پارک موردنظر سر می‌زند، اما جک را نمی‌بیند و چند روز بعد نیز همین کار را تکرار می‌کند تا دوباره جک را می‌بیند و در مورد اتفاق به جک می‌گوید و جک هم تایید می‌کند که افرادش دختر مورد نظر را کشته‌اند زیرا او در مورد ایمیل با دیگران صحبت کرده بوده است.

از آن روز به بعد زندگی لیلی تغییر می‌کند. او هر جا می‌رفته سایه ترس و مرگ را بر خود می‌دیده و سعی می‌کرده در مورد مسائلش و ایمیل مورد نظر با کسی صحبت نکند. کم‌کم این احساس تبدیل به نوعی ترس مرضی و اضطراب هیجانی می‌شود تا جایی که او از اخبار، تنهایی و تاریکی هم می‌ترسیده، اما باز احساس می‌کرده برای خلوت کردن با خود و مرور ترس‌ها نیاز به تنهایی دارد پس منزوی شده بوده و سعی می‌کرده در اتاقش تنها بماند.

ما پس از اطلاع از این مساله با کمک و راهنمایی‌های روان‌شناس آنقدر لیلی را زیر نظر گرفتیم تا نهایتا پس از چند هفته موفق به پیدا کردن فردی که خود را جک معرفی کرده بود شدیم. او را به سرعت تحویل پلیس دادیم، اما مشخص شد که اصلا بین جک و آن دختر ارتباطی نبوده است.

جک که فرزند طلاق بوده برای انتقام از مادرش که او را در کودکی ترک کرده می‌خواسته زندگی هر چند تا دختر جوان را که امکان داشته خراب کند.

او روز گذشته در اخبار آنلاین دیده بود که دختری کشته شده و سریعا یک ایمیل با آدرس‌های ساختگی روی کاغذ نوشته و به لیلی داده و روز بعد که اخبار تلویزیون خبر کشته شدن دخترک را پخش کرده لیلی تصور کرده ارتباط جک با ایمیل‌ها تایید شده و جک نیز برای ترساندن لیلی آن را تایید کرده. از آن روز به بعد لیلی حرف‌ها و ایده‌های جک را باور کرده و از هر چیزی می‌ترسیده و احساس ناامنی می‌کرده، اما نمی‌توانسته در مورد آن با کسی حرف بزند زیرا نگران جان خود بوده است.

این فقط یکی از اقدامات ناراحت‌کننده جک بوده و حالا ما می‌خواهیم که جک دادگاهی و محکوم شود زیرا چنین افرادی زندگی نوجوانان زیادی مثل دختر ما را خراب می‌کنند و چه‌بسا در مراحل بعدی آنها را مورد سوءاستفاده‌های دیگر نیز قرار دهند.

مترجم :‌سحر کمالی نفر
منبع:Stories center

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها