مرگ بی‌رحمانه جوزف

«ما دوستان خیلی خوبی برای هم بودیم. در واقع از زمانی که من و خانواده‌ام به منزل جدیدمان نقل مکان کردیم و من مجبور شدم به یک دبیرستان جدید وارد شوم، او اولین دوستی بود که من داشتم. رابطه مابه این خاطر خیلی صمیمانه بود که او هم مثل من تک‌پسر خانواده بود که همه وقتش را به نگاه کردن تلویزیون و شرکت در مسابقات بسکتبال می‌گذراند.
کد خبر: ۲۸۲۶۶۹

 من زمانی که وارد دبیرستان جدیدم شدم، احساس بسیار بدی داشتم. معمولا جو مدرسه وقتی که یک دانش‌آموز جدید وارد می‌شود، توسط دیگر دانش‌آموزان سنگین می‌شود. مشکلی که وجود داشت آن بود که من علاوه بر این که تازه‌وارد در مدرسه بودم، یک پسر ناشناخته بودم که بتازگی به محل آمده بود و برای همه جای سوال داشت. می‌دانستم که ارتباط برقرار کردن با بچه‌های مدرسه کار آسانی نیست و خودم را برای سختی‌های زیادی آماده کرده بودم، اما برخلاف انتظارم تنها یک روز پس از ورود به مدرسه پسری به نام جوزف گارسیا به دیدنم آمد. او خودش را معرفی کرد و از من خواست تا اجازه بدهم در ناهارخوری کنارم بنشیند و با من غذا بخورد. دوستی من و جوزف از همانجا آغاز شد و پایان بسیار بد آن هم با مرگ او صورت گرفت.»

جام گمبل 16 ساله به اتهام قتل همکلاسی‌‌اش جوزف گارسیا دستگیر شده است. جان پس از دستگیری و بازجویی‌های پلیس شهر دنور آمریکا اعتراف کرد که به بی‌رحمانه‌ترین شکل دوست صمیمی‌اش را به قتل رسانده و جسدش را از بین برده است.

به گفته مقامات پلیس، گرچه این پسر نوجوان ظاهرا از صحت کامل عقلی و روانی برخوردار است، اما رفتار بی‌رحمانه‌ای که هنگام وقوع قتل از او سر زده هنوز جای شک بسیاری را به جا گذاشته که او تحت تاثیر موادمخدر یا مواد توهم‌زا قرار داشته است.

مرگ فجیع جوزف که تنها پسر خانواده بود، سبب ناراحتی و فشار بسیار روی خانواده او شد که برای آینده‌اش آرزوهای بزرگی داشتند. «ما همسن و سال نبودیم و از آنجایی که من از او بزرگ‌تر بودم به این نتیجه رسیدیم که ریاست این دوستی را من به عهده بگیرم. او دوستان زیادی در مدرسه داشت که همگی هم ارتباط خوبی با او داشتند و او را به عنوان پسری که از نظر اخلاقی بسیار خوب و آرام است می‌شناختند. ارتباط من با او بود که سبب شد خیلی زود بتوانم در مدرسه‌ای که همه دانش‌آموزان آن عضو گروه‌های متعددی بودند جا بگیرم و دوستان زیادی پیدا کنم، واقعا شخصیت جوزف همان‌طور که بچه‌های مدرسه می‌گفتند بود. او کاملا آرام و بی‌آزار بود و تنها دلش می‌خواست که دوستان زیادی داشته باشد. ما می‌خواستیم دوستان خوبی برای هم باشیم که تا پایان عمرمان این دوستی را پایدار نگه داریم، اما این‌طور نشد.» ماجرای گم‌شدن «جوزف گارسیا» توسط مادرش به اطلاع پلیس رسید. او پس از تماس تلفنی با ماموران پلیس اعلام کرد که پسرش بیش از 28 ساعت است که به خانه بازنگشته و هیچکدام از دوستانش نیز خبری از او ندادند. پلیس با تصور این‌که این تماس نیز مثل هزاران تلفن دیگری که خانواده‌های نگران برای فرزندانشان با پلیس می‌گیرند بوده و پسر گمشده خیلی زود هر جایی که باشد به خانه باز‌می‌گردد و اهمیت زیادی ندادند، اما با گذشت زمان کم‌کم این ماجرا شکل جدی‌تریبه خود گرفت. به توصیه پلیس، خانم گارسیا با تماس با دوستان جوزف هر اطلاعاتی که می‌توانست جمع‌آوری می‌کرد. او می‌دانست که پسرش بیش از دو ماه است که دوستی نزدیکش را با «جان گمبل» بهم زده و آنها دیگر ارتباطی با هم ندارند، اما با این حال با او نیز تماس گرفته و سراغی از پسرش گرفت که با جوابی که خودش از پیش می‌دانست مواجه شد. جان مدعی بود که هیچ خبری از جوزف ندارد و او را مدت‌هاست که ندیده است. تلاش پلیس از سوی دیگر برای پیداکردن هرگونه سرنخی از این پسر نوجوان ادامه داشت تا این‌که یک راننده وانت در تماس با پلیس اعلام کرد که خارج از شهر جسد سوخته‌ای پیدا کرده است. بلافاصله پس از این تماس ماموران پلیس راهی محل سانحه شدند. به علت سوختگی شدید جسد، شناسایی هویت آن کار آسانی نبود، اما به هر حال با تلاش ماموران مشخص شد که این جسد متعلق به «جوزف گارسیا» پسر نوجوانی است که از چند روز قبل مفقود شده است.

«دوستی خوب ما ادامه داشت تا این‌که اختلاف‌هایمان شروع شد. او از این‌که از دستورات و پیشنهادهای من پیروی کند خسته شده بود، اما حاضر نبود که این موضوع را به نحوی حل کند. از سوی دیگر من مدام به او می‌گفتم این قراری است که در آغاز دوستی با هم گذاشته‌ایم و او باید تا پایان این رابطه به آن احترام بگذارد. مشاجره‌های ما از همین جا شروع شد و کم‌کم بالا گرفت. می‌دانستم که به هر حال جوزفبه خاطر سابقه بیشتری که در مدرسه دارد دوستان وفادارتری هم دارد و می‌تواند کاری کند که همه مرا طرد کنند، اما از سوی دیگر حاضر نبودم به هیچ عنوان کوتاه بیایم و سکان دوستی‌مان را به دست او بسپارم. مشاجره‌های لفظی ما هر روز بالا می‌گرفت تا این که بالاخره زمانی که او در چندین قرار با مربی بسکتبال و مهمانی‌های دسته‌جمعی که من ترتیب می‌‌دادم شرکت نکرد نشان داد که دیگر حاضر نیست به حرف‌های من گوش کند. اهمیت چندانی برایم نداشت چون فکر می‌کردم او آنقدر پسر ساده‌ای است که به هر حال باز هم به سوی گروه کوچکی که من تشکیل داده بودم، جذب می‌شود و قبول می‌کند که من رئیس آنها باشم اما انگار اشتباه می‌کردم. با کم شدن رابطه ما و خروج او از گروه 8 نفره دوستانمان، کم‌کم رفتار همه با من عوض شد. فکر می‌کردم حتما او بوده که پشت سر من حرف می‌زده و برایم پاپوش درست می‌کرده است. اوایل سعی می‌کردم، که چیزی به روی خودم نیاورم اما دیگر اوضاع به گونه‌ای شد که حتی گروه دوستانم که همه خودشان دور من جمع شده بودند از من فاصله گرفتند. اوضاع باز داشت شبیه همان روزهای اولی می‌شد که وارد دبیرستان شده بودم. همه نگاه‌های سنگینی به من داشتند و جوزف همچنان محبوبیتش را حفظ کرده بود. باید کاری می‌کردم، این بود که پس از دو ماه که با هم حرف نزده بودیم با او تماس گرفتم و به او گفتم که در مهمانی‌ای دعوت هستم که می‌خواهم او هم بیاید. می‌دانستم که پس از دو ماه از دعوتم استقبال می‌کند، این بود که نقشه‌ای را برای ترساندنش طراحی کردم.»

جان گمبل پس از آن که ماموران پلیس تحقیقات گسترده‌ای را در مدرسه در مورد جوزف انجام دادند به عنوان مهم‌ترین مظنون شناسایی شد. دوستی نزدیک او با مقتول و رابطه‌ای که بتازگی بهم خورده بود می‌توانست انگیزه‌ای برای درگیری میان آنها باشد. جان پس از دو بار بازجویی به قتل دوست صمیمی‌اش با شلیک دو گلوله اعتراف کرد. او پذیرفت که پس از به قتل رساندن این پسر نوجوان با استفاده از بنزین بخشی از جسد را آتش زده است. با وجود این اعترافات او راهی دادگاه شده تا محاکمه شود.

«او سوار خودروی من شد تا به مهمانی برویم اما من او را به خارج شهر بردم و نقشه‌ام را که ابتدا تنها برای ترساندنش بود، عملی کردم. فکر می‌کردم با این کار تلافی بی‌اعتنایی‌هایش را می‌کنم و کمی راحت می‌شوم، اما بالعکس اکنون احساس تنفر بیش از حدی به خودم دارم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها