بچه‌داری با اعمال شاقه

گفتگو با قهرمان تنیس جهان

خب این هفته هم جان سالم به در بردیم، چرا؟ چون ایادی مشت بر دهان خورده به جای آویزان شدن به دیکتاتورهای تاریخ، رفته سراغ یک ورزشکار. لابد الان دارید توی ذهن خود حدس می‌زنید که کدام فوتبالیست این دفعه طعمه این مشت بر دهان خورده ما شده اما زیاد به خودتان زحمت ندهید چون استثناء این دفعه شخص مصاحبه شونده فوتبالیست نیست که این هم جای امیدواری است. چون بالاخره ایادی جرات کرد از فوتبال، تاریخ و ادبیات دل بکند و برود سراغ کسی که اسمش راجر فدرر است. بله، بزرگ‌ترین قهرمان تنیس حال حاضر جهان. البته خود ایادی که دلش نمی‌خواست برود. ولش می‌کردند می‌رفت دوباره با همان بکام بدبخت مصاحبه می‌کرد، ولی وقتی سردبیر می‌گوید یک چیزی باید بشود، می‌شود. کاریش هم نمی‌شود کرد.
کد خبر: ۲۸۲۴۲۵

راجر: داداش قربونت، می‌شه این شیشه شیر رو برام سرد کنی؟

ایادی: چی؟

راجر: گفتم این شیشه شیر رو سرد کن ... هی این جوری نه، با فوت کردن که سرد نمیشه باید بگیری زیر شیر آب سرد.

ایادی: اما من ...

راجر: می‌دونم، می‌دونم، تو برای این کار نیومدی اینجا ولی این الان از همه کارهای دنیا مهمتره. اون کوچولوها گرسنه اند و همه خونه رو گرفتند روی سرشون...

ایادی: خب به من چه!

راجر: هی ! مگه تو آدم نیستی؟ چطور می‌تونی در برابر صدای گریه شون واکنش نشون ندی؟

ایادی: خب چیکار کنم؟ من که از بچه‌داری سر در نمیارم. تازه آبم با بچه‌ها اصلا توی یک جوب نمیره. بعدش هم من ...

راجر به یکی از دخترهایش: صبر کن! الان عمو شیشه شیرت رو میاره؟

ایادی: وایسا ببینم عمو کیه ؟ جریان چی چیه؟

راجر: خیلی خب، سرد شد، بیا! لطفا بغلش کن!

ایادی: چیکار کنم؟

راجر: بغلش کن. مگه نمی‌خوای بهش شیر بدی؟

ایادی: من؟ من غلط بکنم. من بلد نیستم بچه بغل کنم. می‌افته از دستم. اصلا ببینم مگه اینها مامان ندارند؟ نکنه طلاقش دادی؟

راجر: کی رو؟

ایادی: منو! مامان اینارو دیگه!

راجر: نه بابا! رفته خرید. ببین خواهش می‌کنم بغلش کن. می‌بینی که من این یکی رو بغل کردم. نمی‌تونم همزمان به هر دوتاشون شیر بدم...

ایادی: ای سردبیر...

راجر: خیلی خوب، شیشه رو بذار توی دهنش...

ایادی: نه خیر... این جوری که پیش میره، آخر مصاحبه باید پوشک شون رو هم عوض کنم.

راجر: مصاحبه؟ ببینم تو خبرنگاری؟

ایادی: نه ... نه ... گریه نکن ... آره ... خبرنگارم.

راجر: زود باش بچه رو بذار زمین و از اینجا برو.

ایادی: چی؟

راجر: همینی که شنیدی. من تا حالا به هیچ خبرنگاری اجازه ندادم بیاد توی خونه‌ام.

ایادی: به من چه! پس چرا هی پیغام پسغام فرستادی واسه سردبیر که بیاین با من مصاحبه کنید؟

راجر: من واسه هیچ سردبیری پیغام نفرستادم.

ایادی: اه ... خودم ایمیلت رو خوندم که گفته بودی تو رو خدا ایادی رو بفرست بیاد با من مصاحبه کنه... تو روز روشن داری نگاه می‌کنی توی چشم‌های من و دروغ میگی؟

راجر: تو ... تو ایادی مشت بر دهان خورده هستی؟

ایادی: دوباره شروع شد ...

راجر: ببین من واقعا متاسفم... میشه دوباره بغلش کنی؟ ... نشناختمت... ببخش.

ایادی: حالا کی میاد؟

راجر: کی ؟

ایادی: مامان اینا دیگه! من که نمی‌تونم تا فردا صبح بشینم اینجا بچه ات رو توی بغلم هی تکون تکون بدم... تازه یه بوهای بدی هم میدن.

راجر: واقعا متاسفم. همین الان‌ها است که پرستارشون بیاد ... فقط چند دقیقه ...

... ( چند ساعت بعد )

ایادی: خوبه دقیق‌ترین ساعت‌ها رو سوئیس می‌سازه وگرنه این چند دقیقه تو احتمالا چند هفته می‌شد...

راجر: ببخش دیگه... ! خب من آماده‌ام برای مصاحبه.

ایادی: ببین آقا جون! اولش بگم من از تنیس مطلقا هیچی سرم نمیشه. البته با توپش بازی کردم ولی یا زدم به در و دیوار یا توی سر و کله این و اون. در نتیجه حوصله بحث فنی رو ندارم.

راجر: چی؟ یعنی نمی‌خوای به طور فنی درباره تنیس صحبت کنیم؟

ایادی: داداش صفحه من که نود نیست! من چیکار به مسائل فنی دارم.

راجر: خب ... پس ... چی؟

ایادی: چی، چی؟

راجر: پس راجع به چی حرف بزنیم؟

ایادی: چه می‌دونم! خب ... بگو ببینم از این که پر افتخارترین قهرمان حال حاضر تنیس در تمام دنیا هستی چه احساسی داری؟

راجر: خیلی خوشحالم...

ایادی: همین ؟

راجر: خب آره، پس می‌خواستی ناراحت باشم؟

ایادی: خب، چی شد که این جوری شد؟

راجر: می‌دونی من با تمام وجودم می‌خواستم بهترین باشم. همیشه دلم می‌خواست فوتبالیست یا تنیسور باشم. این بزرگ‌ترین آرزوی من بود. برای رسیدن بهش هم خیلی زحمت کشیدم. خیلی...

ایادی: حالا نمی‌شد فوتبالیست می‌شدی ما رو این جوری نمی‌انداختی توی دردسر؟

راجر: من آدم خوشبختی‌ام ... واقعا خوشبختم. توی کارم موفقم و حالا دو تا دختر دو قلوی خوشگل دارم که بهترین حس‌ها رو بهم میدن. می‌دونی خنده‌دارترین لحظه زندگی من کجاست؟ اونجایی که این دو تا با هم سکسکه می‌کنند.

ایادی: اما می‌دونی تلخ ترین لحظه زندگی من کجاست ؟ اونجا که این دو تا با هم گریه می‌کنند.

راجر: اوه ... پاشو بریم دارن گریه می‌کنند. فکر کنم پرستارشون مشکل پیدا کرده.

ایادی: به جان مادرم اگر من بهشون دست بزنم. بابا به من چه؟

راجر: ایادی... خواهش می‌کنم...

ایادی: ای هواااااااااااااااااااااااااااار...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها