راجر: داداش قربونت، میشه این شیشه شیر رو برام سرد کنی؟
ایادی: چی؟
راجر: گفتم این شیشه شیر رو سرد کن ... هی این جوری نه، با فوت کردن که سرد نمیشه باید بگیری زیر شیر آب سرد.
ایادی: اما من ...
راجر: میدونم، میدونم، تو برای این کار نیومدی اینجا ولی این الان از همه کارهای دنیا مهمتره. اون کوچولوها گرسنه اند و همه خونه رو گرفتند روی سرشون...
ایادی: خب به من چه!
راجر: هی ! مگه تو آدم نیستی؟ چطور میتونی در برابر صدای گریه شون واکنش نشون ندی؟
ایادی: خب چیکار کنم؟ من که از بچهداری سر در نمیارم. تازه آبم با بچهها اصلا توی یک جوب نمیره. بعدش هم من ...
راجر به یکی از دخترهایش: صبر کن! الان عمو شیشه شیرت رو میاره؟
ایادی: وایسا ببینم عمو کیه ؟ جریان چی چیه؟
راجر: خیلی خب، سرد شد، بیا! لطفا بغلش کن!
ایادی: چیکار کنم؟
راجر: بغلش کن. مگه نمیخوای بهش شیر بدی؟
ایادی: من؟ من غلط بکنم. من بلد نیستم بچه بغل کنم. میافته از دستم. اصلا ببینم مگه اینها مامان ندارند؟ نکنه طلاقش دادی؟
راجر: کی رو؟
ایادی: منو! مامان اینارو دیگه!
راجر: نه بابا! رفته خرید. ببین خواهش میکنم بغلش کن. میبینی که من این یکی رو بغل کردم. نمیتونم همزمان به هر دوتاشون شیر بدم...
ایادی: ای سردبیر...
راجر: خیلی خوب، شیشه رو بذار توی دهنش...
ایادی: نه خیر... این جوری که پیش میره، آخر مصاحبه باید پوشک شون رو هم عوض کنم.
راجر: مصاحبه؟ ببینم تو خبرنگاری؟
ایادی: نه ... نه ... گریه نکن ... آره ... خبرنگارم.
راجر: زود باش بچه رو بذار زمین و از اینجا برو.
ایادی: چی؟
راجر: همینی که شنیدی. من تا حالا به هیچ خبرنگاری اجازه ندادم بیاد توی خونهام.
ایادی: به من چه! پس چرا هی پیغام پسغام فرستادی واسه سردبیر که بیاین با من مصاحبه کنید؟
راجر: من واسه هیچ سردبیری پیغام نفرستادم.
ایادی: اه ... خودم ایمیلت رو خوندم که گفته بودی تو رو خدا ایادی رو بفرست بیاد با من مصاحبه کنه... تو روز روشن داری نگاه میکنی توی چشمهای من و دروغ میگی؟
راجر: تو ... تو ایادی مشت بر دهان خورده هستی؟
ایادی: دوباره شروع شد ...
راجر: ببین من واقعا متاسفم... میشه دوباره بغلش کنی؟ ... نشناختمت... ببخش.
ایادی: حالا کی میاد؟
راجر: کی ؟
ایادی: مامان اینا دیگه! من که نمیتونم تا فردا صبح بشینم اینجا بچه ات رو توی بغلم هی تکون تکون بدم... تازه یه بوهای بدی هم میدن.
راجر: واقعا متاسفم. همین الانها است که پرستارشون بیاد ... فقط چند دقیقه ...
... ( چند ساعت بعد )
ایادی: خوبه دقیقترین ساعتها رو سوئیس میسازه وگرنه این چند دقیقه تو احتمالا چند هفته میشد...
راجر: ببخش دیگه... ! خب من آمادهام برای مصاحبه.
ایادی: ببین آقا جون! اولش بگم من از تنیس مطلقا هیچی سرم نمیشه. البته با توپش بازی کردم ولی یا زدم به در و دیوار یا توی سر و کله این و اون. در نتیجه حوصله بحث فنی رو ندارم.
راجر: چی؟ یعنی نمیخوای به طور فنی درباره تنیس صحبت کنیم؟
ایادی: داداش صفحه من که نود نیست! من چیکار به مسائل فنی دارم.
راجر: خب ... پس ... چی؟
ایادی: چی، چی؟
راجر: پس راجع به چی حرف بزنیم؟
ایادی: چه میدونم! خب ... بگو ببینم از این که پر افتخارترین قهرمان حال حاضر تنیس در تمام دنیا هستی چه احساسی داری؟
راجر: خیلی خوشحالم...
ایادی: همین ؟
راجر: خب آره، پس میخواستی ناراحت باشم؟
ایادی: خب، چی شد که این جوری شد؟
راجر: میدونی من با تمام وجودم میخواستم بهترین باشم. همیشه دلم میخواست فوتبالیست یا تنیسور باشم. این بزرگترین آرزوی من بود. برای رسیدن بهش هم خیلی زحمت کشیدم. خیلی...
ایادی: حالا نمیشد فوتبالیست میشدی ما رو این جوری نمیانداختی توی دردسر؟
راجر: من آدم خوشبختیام ... واقعا خوشبختم. توی کارم موفقم و حالا دو تا دختر دو قلوی خوشگل دارم که بهترین حسها رو بهم میدن. میدونی خندهدارترین لحظه زندگی من کجاست؟ اونجایی که این دو تا با هم سکسکه میکنند.
ایادی: اما میدونی تلخ ترین لحظه زندگی من کجاست ؟ اونجا که این دو تا با هم گریه میکنند.
راجر: اوه ... پاشو بریم دارن گریه میکنند. فکر کنم پرستارشون مشکل پیدا کرده.
ایادی: به جان مادرم اگر من بهشون دست بزنم. بابا به من چه؟
راجر: ایادی... خواهش میکنم...
ایادی: ای هواااااااااااااااااااااااااااار...