او گفته که امسال دانشگاه قبول نشده اما چیزی که خیلی بیشتر از قبول نشدن در دانشگاه اذیتش میکند، این است که دیگر به مدرسه نمیرود و نمیتواند در شادی روز اول مهر سهیم باشد (البته فکر کنم مصاحبه ایادی با اول مهر هم یک جورهایی داغ دل مهران را بدجور تازه کرده است)! مهران عزیز نامهات را خواندم و از پس کلماتت همه ناراحتی و اندوهت را حس کردم اما دوست خوبم مگر زندگی غیر از این است؟ زندگی در گذشتن معنا میشود. گذشتن تمام روزها، لحظات، خاطرات و آدمها. اگر نگذرد که شکل نمیگیرد. پس تو چرا برای چیزی که گذشته است اینقدر ناراحتی؟ گفتهای که شاید دورنمای آینده، تو را بیشتر ناراحت کند و راست میگویی. این هراس از آینده است که باعث میشود تو به گذشته امن خود بیشتر بچسبی. چون واقعا به نظر من دوران مدرسه دوران امنی است. دورانی که تو در آن چندان مسوولیتی نداری و خیلی راحت میتوانی روز را شب کنی، اما با تمام شدن مدرسه همه اینها هم تمام میشود. دیگر نمیتوانی هر روز دوستان مورد علاقهات را ببینی یا به کارهای مورد علاقهات برسی اما این رسم زندگی است. همیشه بوده و کاریش هم نمیشود کرد. فقط مواظب باش این هراست از آینده خیلی کار دستت ندهد چون به هر حال فردا در راه است چه تو بخواهی و چه نخواهی. چه آن را پذیرا باشی چه پذیرا نباشی. به این فکر کن که دوران جدیدی در زندگیات آغاز شده و اتفاقهای تازهتری در راه هستند. اتفاقهایی که زندگی را نفسگیر و هیجانی میکنند. به این فکر کن که تو از یک مرحله مهم از زندگیات گذشتهای و به یک مرحله مهمتر وارد شدهای. به این فکر کن که تو بزرگ شدهای. آنقدر بزرگ که حالا زندگی، تو را به تنهایی به مبارزه فرا میخواند و تو باید بتوانی از پس آن برآیی. پس اینقدر انرژی منفی از خودت صادر نکن و برای چیزی که گذشته است این قدر غصه نخور. به قول خیام از دی که گذشت هیچ یاد مکن... گفتم خیام، شاید بد نباشد این روزها دیوان رباعیات خیام را بخوانی. مطمئنم خیلی کمکت میکند. امیدوارم موفق باشی.
خب شترگاوپلنگیها تا نگاه میکنی وقت رفتن است. ما هم طبق معمول باید برویم. پس تا هفته بعد درود و بدرود.