پُستخانه

کد خبر: ۲۸۲۲۶۱

شاهکار می‌فرمایید!! بفرمایید!! ما هم با تشکر( !البته سپاس هم این‌جاس ولی دستش گیره می‌گه سلام برسون)!

کوچکترین ستاره آسمون: ...از این‌که دیگه صمیمیتی بین آدمها نیست خسته شده‌م، از این‌که برای حرف زدن با افراد خانواده از یک ماه قبل باید وقت بگیری، تازه اونم شاید و اگر وقتی برای حرف زدن با کوچکترین فرد خانواده داشته باشن... کاش می‌شد ما هم مثل ماهیها بودیم: پاک، شفاف، زلال و آبی...

اوریا از الیگودرز: در جواب اون دوست عزیز که می‌ترسید ما تکه‌تکه‌ش کنیم! باید عرض کنم منم مثل تو سالهاست خواننده مطالب این صفحه‌ام و برای اولین باره که می‌نویسم. این خونه، خونه غم و شادیهای من و امثال منه. هر کی دلش گرفته یا حالش خوش بوده تو این خونه فریاد زده... می‌خوام بگم هر کی یه جور به این صفحه نگاه می‌کنه. حالا اگه چند تا نامه اون‌جور که تو می‌گی چاپ شده دلیل نیست که ما زیادتر از دانش و فهم خودمون حرف زدیم و سکوت دنیا رو به هم زدیم! تو که گفتی از قدیمی‌ترین خواننده‌های این صفحه‌ای پس حتماً یه لذتی برات داشته که دنبالش کردی، چون من اگه جای تو بودم و ازش خوشم نمی‌اومد پیگیرش نمی‌شدم...

جعفر دردمندی از سلماس: هنوز هم با خاطراتت زندگی را لمس می‌کنم. هنوز هم نبودنت را خواب سیاه شبهایم می‌پندارم. نمی‌دانم به کدام ستاره دل باختی و مرا که مهتاب آسمان آرزوهایت بودم از یاد بردی...

زکیه جور ابراهیمیان از تنکابن: من تا حدودی با نظر دوستمون که مطلبی تحت عنوان نامه سرگشاده نوشته بودند مخالفم. کسی ادعای پرفسوری نکرده که شما آن‌چنان درباره‌ش حرف می‌زنید... بروبچ وقتی از تجربه‌ها و تنهاییهاشون با بقیه حرف می‌زنن... بقیه از سر تأسف سر تکان نمی‌دهند بل‌که از سر همدردی‌ست. به نظرم شما خیلی چیزها رو توی بروبچ ندیدید... گیرم که بروبچ به قول شما کاری از پیش نبرن آیا باید دست روی دست گذاشت؟ شما که بحث سقراط و افلاطون رو پیش کشیدید انتظار دارید کسانی که از همه چیز پرتند چیزی از حرفای شما سر درآوردند؟ (من یه پیشنهاد و یه انتقاد دارم: اول این‌که هر چند بیشتر نوشته‌ها موارد تکراری دارن شما آن را چاپ می‌کنید در حالی که با شروط چاپ نامه‌ها در تضاد است. پیشنهادم اینه که چقدر خوب می‌شد اگر یه قسمتی از صفحه رو، هر چند کوتاه، به این اختصاص می‌دادین که خوانندگان صفحه نظرات خودشون رو درباره متنهای چاپ شده ارائه می‌کردند.)

(پیام دریافت شد؛ تا حد امکان... چَشمممم)

مهدی از تهران: ...با این‌که بابام همیشه شب که از سر کار برمی‌گرده جام‌جم می‌گیره ولی دوشنبه‌ها طاقت نمی‌یارم و صبح اول وقت دم دکه روزنامه‌فروشی‌ام! برا همین دوشنبه‌ها دو تا چاردیواری تو خونه‌مونه! حالا من موندم چطور بعضیا به خودشون اجازه می‌دن با ارسال نامه سرگشاده پر از مغالطه، افکار طرفدارای این صفحه صمیمی رو که می‌دونم صدها طرفدار مثل من داره مشوش کنن! شما نموندین؟ نه؟!! جان این پاسخگو... که معلوم نیست این نامه‌ها رو برای چی می‌چاپه، شما نموندین؟!

هر کس به موضوعی اشراف داشته باشد ،حق داره نظرش رو بگه ، حتی اگه افکار طرفدارای صفحه مشوش بشه! می‌دونی؟ به نظرم، این طرفداران که باید به افکارشون یاد بدن از اظهار نظر دیگران مشوش نشه (پش نشیحت بابابژرگ یا شایدم مادربژرگ پیر خودت رو گوش کن پِشَرم... اِه... اِه... و یادت باشه که اگه طرفدار شفحه، یا شخشی! یا چیژی هشتیییییی، اِه... عیب و ایرادهای اون رو هم ببییییین... یا اگه نمی‌بینی، حداقل بشنو... آی! وای! این دندونام کو راشتی؟! همین‌جا تو لیوان گژاشته بودمش‌هااااا...!! چی؟ دادشخودمون؟ حالش اژ نشیحتام به هم خورد، اژ لجش دندونامو ورداشت؟ ای بابااااا...!! بابا مهدی‌ژوووون!! عژیژم!! بی‌دندون نَمیرم ننه)!!!

مهتاب 17 ساله از ابهر: ...این فال هفته رو از کجا گیر آوردین یا آوردن که می‌چاپین یا می‌چاپن تو این صفحه؟ کشکه همه‌ش! البته فقط واس شما نه‌هاااااا، کل این فالهایی که تو مجلات و روزنامه‌ها چاپ می‌شن همین طورن. آخه این همه آدم تو این کره خاکی (شایدم آبی)! که تو یک ماه به دنیا اومدن، سرنوشتشون (حالا سرنوشت یک هفته‌شون) مگه مثل همه؟!! معلومه که نه، اما نمی‌دونم چرا خود من بعد از این‌که صفحه بروبچ رو می‌خونم، می‌یام فال خودم و دوستام و کل اقوام رو هم می‌خونم! خود منو تو این ستون فال، چند بار شوهر دادن!! می‌گی نه، فال تیر ماه رو نیگا کن!

هااااا... این‌جاس که می‌گن حالا این روزنامه‌ها یه چی واسه سرگرمی چاپ کردن، شنونده‌ش که باید عاقل باشه کجاس پس؟!

خاطره از مشکین شهر: ...با اشک چشمانم، غرق در مرور خاطراتم، به دنبال تکیه‌گاهی می‌گشتم تا تن خسته از تلخی روزگار گذشته‌ام به آن تکیه کند... چه خوشباورانه به این شانه‌ها تکیه کردم و به التماس چشمانت، عاشق خاطره‌هایمان شدم. ببین چه ساده، دل به خاطره‌ها بسته‌ام؟!

مهشید مقدم 17 ساله از قم: ...اگر راهنماهای درستی انتخاب کنیم هم در پیری حسرت روزهای نوجوانی و جوانی را نمی‌خوریم هم به موفقیت دست می‌یابیم و روزهای نوجوانی و جوانی خود را درست و صحیح و پرشور و نشاط می‌گذرانیم.

محدثه از تبریز: ...درباره نامه سرگشاده، خطاب به نویسنده می‌گم: برادر یا خواهر من، انتقادی درسته که سازنده باشه، نه کوبنده. انتقاد شما فایده‌ای برای صفحه داره؟... (پاسی دستت درد نکنه، یعنی صفحه بروبچ تاریکه که «آتیش» بخواد روشنش کنه؟ بابا نداشتیم، این چه حرفی بود به «شب جنگلبان» زدی؟)

هر چیزی ممکنه تاریک باشه، هر کسی هم ممکنه روشنگر اون تاریکی باشه. ذهنت رو نادرست پرورش نده حبّه نبات مادر. به نظر من، انتقادی درسته که اصول منطق رو توش ببینی، حالا کوبنده بود، یا توپنده! سازنده بود، یا پاختنده!! مفید یا بی‌فایده... به ذهنیت طرف انتقاد بستگی داره. هیچ شکل و شمایلی از نقد و انتقاد و اظهار نظر رو برای خودت غیر قابل هضم نکن تا توی زندگیت، راحت‌تر و بهتر زندگی کنی. امضا: حسام دو برره و قوم و خویشای خورزوخان اینا!

غزل شیدایی: ...آوای کدام چکاوک در گوشت طنین‌انداز شده که غزلهایم دیگر شاخه‌های شکسته نیلوفرت را مرهم نمی‌زند؟ بیا، من هنوز هستم، روی روِیای نیلی یاد تو؛ بیا و بار دیگر مرا به تار و پود روِیاهایت بیاویز ...(یه رمانم نوشته‌م، یعنی دارم می‌نویسم، آخراشه، می‌تونی راهنماییم کنی چطوری چاپش کنم و کجاها برم؟...)

استعاره‌ها و تشبیهاتت (به طور کلی صنایع یا آرایه‌های ادبی) باید مفهوم باشه. مثلا «واژه‌های کدام نرگس را با نگفته‌های پریشانم پس می‌زنی» یعنی چی؟ من که نفهمیدم! چی؟ من نفهیدم؟!! واستا بینم( !!می‌تونی کپی رمانت رو بدی به ناشران معتبر و نامدار، اونا می‌دن به کارشناسان ادبیشون، اگه تأیید شد، قراردادی می‌بندن، یه درصدی هم از قیمت پشت جلد با تعدادی از کتاب چاپ شده می‌دن بهت. ناشرانی هم هستن که کاری ندارن اثرت قابل فروش و هنرمندانه‌س یا نه، یه پولی می‌گیرن و... از اونا به خیر و از تو به سلامت! ولی به نظر من، هنر این نیست که بگی «آن روز غروب سرخ را به رنگ سبزترین افق نقاشی می‌کنم» یا جملاتی مثل اون مثلا، بل‌که باید چیزی بگی شبیه این «جای نقش سیب سرخ، نگینی از فیروزه می‌دوزم بر پیراهن آسمان» یا جملاتی مثل این مثلا( !که تازه این جملات تو رمان و داستان کاربرد چندانی نداره، مگر برای شعر یا متن ادبی.)

سیما م.ص. از نجف‌آباد: ...می‌گن جنگ اول به از صلح آخر. می‌خواستم بگم اگر ممکنه یه کمی جدی‌تر بنویسید و این‌قدر ساده و بی‌مزه ننویسید. الان چند باره که دارم پشت سر هم خانه بروبچه‌ها را می‌خونم ولی هر دفعه فقط درباره عشق و عاشقی حرف زدید. بابا بسه دیگه، حوصله‌م سر رفت. هر وقت می‌ریم سر هر روزنامه و مجله و کتاب، همه‌ش به چشم گریون، دل پریشون، یه آدم داغون می‌رسیم. دیگه این خانه بروبچه‌ها خیلی داره لوس و عشقولانه می‌شه. بسه دیگه. وای الان سرم منفجر می‌شه. ابتکار، هوش، استعدادتون پس چی شد؟...

هی... الان خود «بدون نام» هم داره می‌گه: «واقعاً! واقعاً... !واقعاً چی شد؟»!!!

امید از گنبد کاووس: زندگی مثل این جدولهای رمزداره! اگه رمزش رو پیدا کنی تو زندگیت موفقی ولی اگه نتونستی رمزش رو پیدا کنی کارت گیره...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها