دنیای غریبی است

کد خبر: ۲۸۲۲۴۰

این اتفاق در سال 1983 برای من افتاد. موضوع این است که من یک مشکل دارم و آن هم این است که بهره هوشی‌ام بسیار پایین است؛ البته از نظر جسمی ‌و توانایی فکر کردن و واکنش مشکلی ندارم و سالم هستم، اما همین بهره هوشی پایین به من اجازه نداد که پس از اتمام تحصیلات متوسطه بتوانم درسم را ادامه دهم و شغل خوبی داشته باشم.

من دارای 2 خواهر و یک برادر هستم که فکر می‌کنم برادرم قربانی درجه یک و من قربانی درجه دو هستم.

والدینم همیشه به دو خواهر بزرگ‌ترم توجه داشتند که یکی از آنها خیلی از من بزرگ‌تر است و دیگری فقط 16 ماه از من بزرگ‌تر است.

خیلی وقت‌ها سعی می‌کنم بدی‌های خانواده‌ام را فراموش کنم، اما نمی‌توانم و شاید هم دلیل آن این باشد که والدینم از کودکی مرتب به ما می‌گفتند که ما یک مشت دست هستیم که باید همگی مثل انگشتان دست با هم باشیم.

آنها هیچ‌کس دیگر غیر از خانواده را در جمع خود نمی‌پذیرفتند و ما فقط با خویشان و بستگان ارتباط داشتیم. برای والدینم بویژه مادرم حضور دوستان در زندگی جایی نداشت پس عجیب نیست که وقتی من دچار مشکل می‌شوم از این انگشتان دست انتظار مساعدت و لااقل حمایت داشته باشم، اما آنها همواره دریغ کردند و من حالا که به سختی و تنهایی زندگی می‌کنم کاری ندارم جز این‌که گذشته را مرور کنم و در ضمن اگر در حد راهنمایی کاری از من بر می‌آید برای دیگران انجام بدهم.

برادرم پس از اتمام تحصیلات متوسطه و در آستانه ورود به دانشگاه بود که با دختری آشنا شد. من چند بار او را دیدم. به عقیده من دختر دلسوز و مهربانی بود، اما والدینم به دلیل این‌که دختر یکی از بستگان را برای او در نظر گرفته بودند اجازه ندادند با او که نامش لورا بود ازدواج کند.

حتی وقتی اصرار برادرم را دیدند و نتوانستند با طرد او نظرش را عوض کنند با لورا قراری گذاشتند و در این دیدار او را تهدید کردند که اگر به برادرم نگوید او را دوست ندارد و تا حالا قصد بازی دادن او را داشته صدمات و خطرات جدی باید در انتظارش باشد و لورا هم برخلاف میلش همین کار را کرد تا پس از مدتی آب از آسیاب بیفتد و دوباره اوضاع به حالت قبل برگردد.

اما نه والدینم و نه لورا نمی‌دانستند که برادرم تا چه حد عاشق است و این اقدام روح و فکر او را درهم می‌شکند؛ به طوری که در 22 سالگی خود را جلوی یک کامیون انداخت و جان خود را از دست داد.

در مورد من هم به واسطه مشکل ذهنی که داشتم هرگز با من مهربان و صمیمی ‌نبودند. دو خواهرم با هم خیلی خوب بودند، اما هرگز مرا در جمع خود راه نمی‌دادند. وقتی قرار شد که من ازدواج کنم همگی خوشحال شدند ولی بیشتر به خاطر این بود که من می‌رفتم.

پس از مدتی همسرم به دلیل خشونت‌های بیش از حدی که بر من وارد می‌کرد باعث شد که دیگر نتوانم ادامه دهم و با این‌که دختر کوچکی داشتم از او جدا شوم.

در این زمان تنها خواهشی که از خانواده‌ام داشتم این بود که به من کمک کنند و حمایتم کنند تا بتوانم دخترم را پیش خودم نگاه دارم.

اما آنها به من گفتند که حتی نمی‌توانم در منزل آنها زندگی کنم چه برسد به این‌که دخترم را هم نگاه دارم.

همسرم هم با توجه به مدارک تحصیلی و بهره هوشی من توانست قاضی را راضی کند که من توانایی کار کردن و نگه داشتن دخترم را ندارم. دختری که همه چیز من در زندگی بود و تمام محبتی را که در این سال‌ها انتظارش را داشتم و می‌خواستم به کسی ابراز کنم بی‌قید و شرط نثار او کرده بودم.

او تنها کسی بود که محبت‌هایم را با لبخند شیرین و زیبایش و دودیدن در آغوشم پاسخ داده بود.

چطور می‌توانم تنها عشق زندگی‌ام یعنی دخترم را فراموش کنم و بگذارم که پدرش او را از من بگیرد و در صورتی که خانواده‌ام می‌توانستند فقط بگذارند در کنارشان باشم، اما این کار را نکردند.

من حاضر بودم هر کاری بکنم تا بتوانم هزینه زندگی خودم و دخترم را در بیاورم، اما این فرصت به من داده نشد. زندگی در یک چنین خانواده سردی کار ساده‌ای نیست. من حالا زنده هستم، اما زندگی نمی‌کنم.

فقط در یک خانه کوچک متروک به تنهایی روزها را شب می‌کنم به امید این‌که هر ماه یک بار دخترم را ببینم و روزی عمرم به پایان برسد.

حالا هم این موضوع را برایتان تعریف کردم تا به خانواده‌ها بخصوص آنهایی که فرزند دارند بگویم که خواهش می‌کنم که پشت همدیگر باشید. یکدیگر را برای آنچه هستید دوست داشته باشید نه آنچه می‌خواهید باشید و از یکدیگر انتظار دارید.

مترجم :‌سحر کمالی‌نفر
منبع:csmonitor. Com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها