یادها و خاطره‌ها

از خاطرات آقای بازیگر

پدر من اصلا تهرانی نبود. اهل یکی از روستاهای اشتهارد بود. آب و ملکش را فروخت و وارد ارتش شد. سال 1299 جزو گروهی بود که آمدند و تهران را گرفتند. یکی از همین بروبچه‌های روستایی که به اصطلاح برای سربازی به تهران آمد در اینجا با مادرم ازدواج کرد از خانواده‌های تقریبا سرشناس آن دوره بود؛ انتظامی‌ها.
کد خبر: ۲۸۱۹۲۷

مادرم شناسنامه مرا به نام خودش گرفت. دوران کودکی من در خانه‌ای گذشت که حالا جزیی از پارک‌شهر است. در محله سنگلج بودیم و همانجا به مدرسه ابتدایی رفتم. وضع مالی خانواده‌مان تعریفی نداشت و کمی پایین‌تر از متوسط بود. تقریبا از همان اواخر دوره ابتدایی به کارهای هنری از جمله تئاتر علاقه‌مند بودم. وقتی نمایشنامه‌ای روی صحنه می‌رفت، هر طور شده بود برای دیدن آن می‌رفتم، بخصوص نمایش‌هایی که در عروسی‌ها اجرا می‌شد. در آن زمان، پشت بام همه خانه‌ها به هم راه داشت و من با هر وسیله‌ای که بود از راه بام‌ها خود را به خانه می‌رساندم که در آن عروسی برگزار می‌شد. من می‌نشستم و از همان بالا نگاه می‌کردم. از سال ششم ابتدایی، کم‌کم شروع کردم که پنهانی به تئاتر هم بروم.

در آن دوران، اجرای یک نمایش از شش ماه قبل اعلام می‌شد که مثلا در سینما سپه (نزدیک مسجدجم) نمایشنامه‌ای اجرا می‌شود. من هم فرصت کافی داشتم که پول‌هایم را برای نمایش جمع کنم.

حدود 5 یا 6 ابتدایی که بودم یک بار پدرم دوستی داشت در میدان شاپور که آدم بسیار ثروتمندی بود، عروسی پسرش بود. پدرم که متوجه علاقه من به تئاتر شده بود به من گفت: امشب یک عروسی می‌برمت که نمایش هم دارد و مرا روی صندلی نشاند و تاکید کرد که از جایم تکان نخورم و من مات و مبهوت تا ساعت‌ها محو تماشای نمایش‌های روحوضی شدم، گروهی که بعدها با خیلی از آنها آشنا شده و کار کردم.

شروع کارم جلوی سینما، بلیت پاره می‌کردم، کارهای فنی می‌کردم، وقتی برای اولین بار تست نمایش‌خوانی دادم، این قدر خوششان آمد که بعد از شب اول به من گفتند که از فردا می‌توانی بیایی و پیش‌پرده بخوانی. من آن شب از خوشحالی در خیابان‌ها می‌دویدم و باورم نمی‌شد که می‌توانم روی صحنه بروم. شب دوم و سوم بهتر و بهتر کار کردم و بعد رفتم رادیو تهران و همین باعث شد تا یک قدم اساسی به سمت بازیگری بردارم.

عزت‌الله انتظامی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها