چون بوف کور بر لب بام قبورها(!)1
پرواز میدهم خرد خگرد خویش را
تا منتهی الیه خیالی دورها
تا چشم کار میکند آجر فقط بود
آجر شده است نان اهالی نورها
از پیش من جوانی من رفت و میرود
ای کاش دیده هیچ نبوده چو کورها
همرنگ آفتاب لب بام گشتهام
چیزی دگر نمانده به رفتن به گورها
هر کس به گونهای بکشد نعش خویش را
رونق گرفته است کاسبی مردهشورها
خورشید سر زده است و به گوشت نمیرسد
غیر از صدای خشخش برگ و سپورها
صد صید از حرام به تور افکنند و بعد
با تور میروند زیارت به طورها
این کاخهای سبز و قصور، از نگاه عدل
هستند مدرکی پی کشف قصورها(!)
در زیر لاستیک «دوومردها»ی شهر
له میشویم توی لهستان مورها
آخر به خاک خاتمه برگشت میخورند
این سر به آسمان شده کوه غرورها
درد من از مرفه بادرد نیست، کاو
داند دعای سفره سور و سرورها
وقتی که وزن درد دلم حس نمیشود
حالم به هم خورد زعروض و بحورها(!)
ما را به نان گندم شیطان نیاز نیست
جز تکهای به وسعت رفع ضرورها
این بار نیز میگذرد شب لب تنور
گر اقتصاد گشت به میل سمورها2
شایع نمودهاند که مجنون فسانه است
لیلی ندیدههای رپ (این نوظهورها)
ماشین آمبولانس، کجایی؟ بیا سریع
از سطح شهر جمع کن این لندهورها
من لخت و پوستکنده بگویم که پوچی است
پایان کار غرب پر از لخت و عورها
داغی آتش دل افراطیام فکند
آتش درون سینه تنگ تنورها!
1 . جمع الجمعها در کمال وقاحت، تعمدی است. خیالتان جمع!
2 . اشاره است به مثل و مصرع معروف: «شب سمور گذشت و لب تنور گذشت.» البته نیازی به توضیح هم نبود. الکی عادت کردیم!