حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
به همین دلیل من به آقا لطیف گفتم شما با ما بیایید و بعدازظهر با دانشآموزان کلاس پنجم ده ما که از نظر هیکل درشت بودند به روستای خودت میروی. ایشان هم قبول کردند و ما 3 نفر به روستای چلان سفلی رفتیم. چون به علت برف زیاد هیچ ماشینی نمیتوانست به صومعه علیا رفتوآمد کند ما در ده چلان سفلی پیاده شدیم. حدودا 45 دقیقه راه پیاده را طی کردیم و بعد از خوردن ناهار آقا لطیف تاکید کردند شام را به آرگون برویم. فردا صبح به اینجا برمیگردیم. من قبول نکردم و گفتم نه، سرما و برف خطرآفرین است، اما ایشان اصرار کرد.
بالاخره بنده هم وسوسه شدم و حدود ساعت 4 بعدازظهر ما از مدرسه خارج شدیم. برف بقدری زیاد بود که تمام منطقه را پوشانده بود. همراه ما کلی نامه اداری بود که نامهها را در دو کیسه قرار داده و سر دو کیسه را به هم وصل کردیم و مانند خورجین به شانهمان انداختیم.
من به عنوان راهنما در جلو حرکت میکردم چون کولاک باسرعت از جلو میوزید. من چتر را جلوی صورتم گرفتم تا هم بتوانم مسیر را تشخیص دهم و هم بتوانم چشمانم را باز کنم، اما کولاک در چند لحظه فنرهای چتر و میلههای آن را شکست و من مجبور شدم چتر را دور بیندازم. ما هر چقدر از ده دور و به ارتفاعات نزدیک میشدیم شدت کولاک تندتر میشد. تا پایمان را بلند میکردیم، فورا جایش از برف پر میشد. حدود ساعت 30/5 دقیقه بود. هوا بتدریج تاریک میشد. من گفتم هوا دارد تاریک میشود و ممکن است راه را گم کرده باشیم که اینطور هم بود. راه پس و پیش نداشتیم.
گفتم فورا نامهها و گونیها را زیر درختی که در مسیر بود آتش بزنیم بلکه ساکنان روستاهای اطراف ما را ببینند و برای نجات ما بیایند. تا یکی دو تا کاغذ را آتش زدیم، برف و کولاک چنان هجوم آورد که همه چیز را بهم زد. سرما بدجوری اذیت میکرد. کولاک ما را چنان گیج کرده بود که عوض این که به سمت روستای آرگون برویم، به سمت چپ رفته بودیم. یعنی به سمت منطقه هشترود. گفتیم نباید از یکدیگر جدا شویم چون گرگهای گرسنه به ما حمله میکنند و دیگر این که تا نجات نیافتیم نباید بایستیم چون فورا منجمد میشویم. وسایلی از قبیل ضبط صوت، کنسرو و... را بیندازیم دور چون برای هر سه نفرمان محرز شده بود که این آخرین شب زندگی ماست. آقا افضل گفت در منطقه ما در دره غارهایی است. برویم به طرف دره. ممکن است جایی پیدا بشود تا از برف و کولاک یا از حمله حیوانات در امان بمانیم.
بسرعت به طرف دره حرکت کردیم. وقتی از دور یک سیاهی میدیدیم، خوشحال میشدیم که پناهگاهی پیدا کردهایم. وقتی به آنجا میرسیدیم، میدیدیم یک صخره است که در مسیر کولاک قرار نگرفته است. در این میان اصلا معلوم نبود دره به کجا منتهی میشود و ما در کجا قرار داریم. کاملا برایمان مسجل شده بود آخرین ساعات زندگیمان را سپری میکنیم. از ترسی که بر وجودمان چنگ انداخته بود هر چه خوردنی هم داشتیم اول شب دور انداخته بودیم که لااقل در این ساعات میتوانستیم از آنها بهرهمند شویم. باز برای آگاه شدن از موقعیتمان مجبور بودیم با هزار مصیبت خودمان را به بالای کوهها برسانیم، ولی از بخت بد هیچ علامت و نشانی مشاهده نمیشد.
بالاخره با هزار مصیبت و دلهره از درهای به ارتفاعات و از ارتفاعات به دره دیگر رسیدیم. درست ساعت 2 شب بود که من گفتم دوستان ما باید از یکدیگر 32 متر با فاصله راه برویم که خدای نکرده اگر اتفاقی برای یکی از ما رخ داد، 2 نفر دیگر بتوانند به او کمک کنند. آقا لطیف در جلو، بنده در وسط و آقا افضل پشت سر بنده بود که ناگهان آقا لطیف به ته دره سقوط کرد و آن پایین با صدای بلند گفت بیایید در اینجا یک جایی را پیدا کردم. ما هم ناامیدانه و با دقت پایین رفتیم. دیدیم یک زاغه کوچکی است که 2 یا 3 گربه میتوانند در آنجا بخوابند. بالاخره آقا لطیف و افضل با چاقو مشغول بزرگ کردن آن شدند، چون آن قسمت از دامنه کوه پوشیده از ماسه بود، براحتی توانستیم ماسهها را به بیرون انتقال بدهیم. ما تا ساعت7 صبح کندیم و ماسه را برای جلوگیری از برف و کولاک و سرما در ورودی آن قرار دادیم. هوا که بتدریج روشن شد، گفتم آقا لطیف شما از ما سرحالتری. به بالای کوه برو و ببین آیا میتوانی دهی را ببینی یا نه. او رفت و خبر داد یک ده در نزدیکی است، چون حال من مناسب نبود از آنها خواستم به آنجا بروند تا اهالی بفهمند که ما راه را گم کردهایم و به کمک ما بیایند که همین اتفاق افتاد و وقتی روستاییان را دیدم، متوجه شدم که اینها اهالی روستای صومعهعلیای خودمان هستند و آقای مشهد علی حسین سلیمی عضو شورای ده گریهکنان ما را بغل کرد و هزارمرتبه خدا را شکر گفت که جان سالم به در بردهایم. ما را کول کردند و به روستا بردند و چون پوتینهایمان یخ بسته بود، با چاقو بریدند. از اداره هم چند نفر آمدند که چرا شما بدون راهنما و در کولاک از ده خارج شدهاید. بگذریم، خدا خواست که ما زنده بمانیم والا در وضعیتی که ما بودیم، هیچ راه نجاتی نبود.
مراغه - نادر خیاطپور
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....