خدای بزرگ! دستان کوچک و ناتوان بندگانت را بگیر و هیچ وقت رهایمان نکن که تو تنها همدم تنهایی خاموش انسانهایی. خدایا! برای همه چیز متشکرم. برای همه چیز.»
این شعر را هم متین فرستاده که البته نمیداند شاعرش کیست. شما اگر میدانستید به ما بگویید که اسمش را چاپ کنیم. ولی چون خیلی جوانانه بود و شما هم همگی حساس چاپش کردیم: «یک شاخه رز، یک شعر، یک لیوان چایی/ آنقدر اینجا مینشینم تا بیایی/ از بس که بعدازظهرها فکر تو بودم / حالا شدم یک مرد مالیخولیایی/ بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد / رنگ روپوش بچههای ابتدایی/ یک روز من را میکشی با چشمهایت/ دنیا پر است از این رمانهای جنایی/ ای کاش میشد آخرش مال تو بودم / مثل تمام فیلمهای سینمایی/ امسال هم تجدید چشمان تو هستم/ میبینمت در امتحانات نهایی / میبینمت! اما نه مدتهاست مانده است / یک شاخه رز، یک شعر، یک لیوان چایی»
الناز مستقیمی از سنندج: «میخواهم برای تان از اولین باری که روزه گرفتم بگویم. راستش یادم است که 9 ساله بودم و کلی احساس بزرگی میکردم. برای همین اولین روز ماه رمضان سحر بیدار شدم و به زور مادر و پدرم یکی دو قاشق غذا خوردم و باز خوابیدم. فردا صبح از این که مجبور نبودم صبحانه بخورم در پوست خودم نمیگنجیدم. با خوشحالی تمام تا ظهر ورجه وورجه کردم و حسابی آتش سوزاندم. هر چقدر هم مادر و پدرم گفتند الکی خودت را خسته نکن زیر بار نرفتم که نرفتم. اما چشمتان روز بد نبیند دیگر ساعت دو یا سه بعد از ظهر بود که تعطیل شدم. همین جور دراز به دراز افتاده بودم روی تختم و نمیدانستم از زور تشنگی چکار کنم. خلاصه یکی دو ساعت بعد پدرم برای این که زمان زودتر بگذرد همراه مادرم مرا بیرون برد و هر خوراکیای که دلم میخواست برایم خرید. نمیدانید چه کیفی داشت. حیف! بعد از آن هر چقدر روزه گرفتم دیگر پدرم برایم هر چی دلم میخواست نخرید!!! شوخی کردم. خلاصه خیلی روز خوبی بود.»