حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
همه کاره هیچ کاره، چه کسی گفته ما فقط اول و آخر نامههای تو را میخوانیم؟ چرا تهمت میزنی دخترم؟ دست شما درد نکند که تولد ما را تبریک گفتی. فی الواقع 30 سالگی که دیگر تبریک ندارد! میبینم که یک وروجک به تازگی با شما همسایه شده و مثل این بنده حقیر روزی سه بار تو را در روغن سرخ میکند. صبور باش دخترم! بالاخره آن بچه بیچاره، با آن وضعیتی که تو گفتی همبازی ندارد. میخواهی ساکتش کنی هیچ راهی نداری جز این که خودت دست به کار شوی و نقش عروسک را برایش بازی کنی. مثل ما که بهترین و البته گندهترین عروسک وروجک مان هستیم!
خب، گوزل خانم منجم ستاره شناس آسمان نورد! میبینم که ما هر کاری بکنیم باز هم شما و امثال شما یکی دو خط باید نق بزنید وگرنه روزتان خدای نکرده شب که نمیشود هیچ به غروب هم نمیرسد. مثل روزهای ما که تا بیاید و به غروب برسد کبابمان کرده است. بگذریم. اولا که مراتب ارادت شما را به آقای ناظمی رساندیم، اما درباره کتاب، اعتراف میکنیم یادمان رفت. حواس که نداریم. میپرسیم. صور فلکی کافه کاغذی هم چیز خفنی بود. کلی کیف کردیم. بعد هم دخترم این نامهات یک خرده خیلی دیر به ما رسیده چون تاریخ 22 مرداد را دارد اما الان در اواخر شهریور به سر میبریم.
به هر حال تقصیر ما نیستها! دوباره قهر نکنی. نامهات همین امروز به دست ما رسید.
استاد جواد بنویس ما چه کار کنیم که تو توی نامه ات اسم خودت را نمینویسی؟ پیغامت را هم عمراً به این شترگاو برسانیم چون به هیچ وجه حوصله یک سال توضیح و توجیه و نصیحت شنیدن نداریم. به ما چه خودت برایش بنویس! ما که از جانمان سیر نشدهایم. ارشیا شفیعیون هم نمیدانیم کجا رفته. خودمان هم کمکم داریم برایش نگران میشویم.
دلارام جان! تیکه تیکه بشویم که به ایمیلهای تو جواب ندادیم. حالا که نامهات رسید دیدی که جواب دادیم... ای بابا ... این هم که تاریخ 13 مرداد را دارد؟ به هرحال شرمندهایم. راستی یعنی چه که همین جوری رشته ریاضی و فیزیک را انتخاب کردهای؟ در نامه یا ایمیل بعدی توضیح بده لطفا.
متین 17 ساله مرسی که تولد ما یادت بود. تولد خودت مبارک. عکس را هم به روی چشم کوچک میکنیم. هر چند از بس راجع به عکس صفحه توضیح دادیم که دیگر انگیزه مان را برای حرف زدن به طور کلی از دست دادهایم اما خب، ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد... حالا ربطش چه بود خودمان هم نفهمیدیم.
ای خدا.... مونا از تبریز نامه تو هم تاریخ 20 مرداد را دارد ولی تازه الان به دست ما رسیده. حالا دوباره نروی بنشینی پشت سرمان حرف بزنی که این کافه فقط به ایمیلها جواب میدهد و از این حرفها. واقعیتاش این است که تعداد ایمیلها خیلی خیلی زیاد است و ما بعضی وقتها مجبوریم به این شکلی که میبینی زیر آبی برویم. به هر حال ممنون که باز با این شرایط برایمان نامه فرستادی.
خب فائزه خانم همین طور که میبینی به نامه دوستت هم جواب دادم. امیدوارم دیگر تو به جای ما کیسه بوکس نشوی. جواب هر دو را هم زیر هم نوشتم که بروید حالش را ببرید.
« سلام حالتون خوبه؟ من که اصلا خوب نیستم چون هیچوقت به ایمیلهام جواب نمیدین! مرا نیز به جمع خویش پذیرا باشید لطفا»! انصافا ، نه انصافا من به این ایمیل وقتی هیچ اسمیتویش نوشته نشده باید چه جوابی بدهم؟ ای هواااااااااار آخر من چقدر از دست شما حرص بخورم... اصلا آقا جان از این به بعد به ایمیلهایی که اسم نداشته باشد، جواب نمیدهیم! همینی که گفتیم!
راستش زهره شیرعلی پور دروغ چرا؟ با خواندن ایمیلت کلی خندیدیم! حالا چرا نمیروی از مغازه خرید کنی؟ ای بابا ...
صونا جان تو را خدا یک کم دیگر قربان صدقه اسفندیها میرفتی. این جور که بویش میآید اسفندیها بهترین آدم روی زمین هستند، ولی عوضش این شهریوریها ... اوه اوه اوه... آره؟ به هر حال بابت تبریک قشنگت خیلی خیلی ممنونم.
صونا خانم این جوری تولد ما را تبریک گفته است: «از اونجایی که چند تا از همکلاسیها و اقوامم متولد شهر یورند میگم براتون معمولا چه شخصیتی هستند... به هر حال از همه مهمتر بیاحساس بودن و به عبارت دیگه ماه شهریور تو صورت فلکی دقیقا مخالف اسفنده که از ویژگیهای این ماه احساساتی بودن مفرطه و شهریور مخالف این وضعیته. شهریوریها فوقالعاده مغروراند و اینکه اگه یه کار کوچولو مفید انجام بدن فکر میکنن آپولو هوا کردن... اعتماد به نفس زیادی دارند. اصولا احساس میکنن اکثر آدما دارن برعلیه شون اقدام میکنن... شلختهان و فوقالعاده خواب آلود ......به هیییییییچ وجه وقت شناس نیستن ...از چراغ قرمز رد میشن.... عادت دارن از این شاخه به اون شاخه بپرن چون فکر میکنن استعدادهای فوقالعاده شون داره حروم میشه ....... بازم بگم البته من فقط اخلاقیات منفی متولدین این ماه رو گفتم.... مثبتهاشم که دیگه گفتن نداره..... اصلا مگه نقطه مثبت دارن این شهریوریها...» اما انصافا خیلی راست بودها... ! عجب ... عجب ... فقط پرخوری را هم باید بهش اضافه میکردی که خودمان زحمتش را کشیدیم.
پدر خوانده جان بدان و آگاه باش که تنها پدرخوانده این کافه کاغذی خودت هستی. اما در مورد پیشنهادت باید بگوییم ما که زبان مان مو در آورد این بچهها حتی توی سفر هم نه، همین جوری بیشتر از شهرشان بنویسند. اما نمیدانیم چرا هیچ کس به حرفمان گوش نمیدهد. کم کم داریم به این نتیجه میرسیم جل و پلاس مان را از این کافه جمع کنیم برویم یک صفحهای که مخاطبانش دو زار آدم را تحویل بگیرند. خیر سرمان هفته پیش هم گفتیم درباره عادات و آئین و اینجور چیزهای شهرتان بنویسید هیچکس نگفت آن چهارپای محترمتان به چند من. خلاصه دست روی دلمان نگذار که ناجور خون است. به هر حال ممنون. اگر خواستی نامه بنویس روی پاکت قید کن که برسد به دست کافه کاغذی، خودش میرسد.
دوست خوبم که در مورد قلعه فلک الافلاک نوشتی و وضعیت بد میراث فرهنگی. دل ما هم خون است! ولی بهت قول میدهم هر چیزی که دلت خواست درباره میراث فرهنگی لرستان برایمان بنویس ما هم توی خانه دوست چاپ میکنیم. بقیه هم میتوانند همین کار را بکنند (هر چند ما خیلی امید نداریم که این کار را بکنند.) منتظر ایمیلهای بعدی ات هستم.
خانهدوست
مرا از خود نمیرانی
عاطفه منصوری از قائم شهر نامهای به خدا نوشته که میخوانید: «در تنهاترین لحظاتم که شاید در آن زمان اطرافم پر از انسانهای خسته باشد، هیچ پناهی برای شانههایی که از فراز و نشیب این زندگی خستهاند، نمییابم. به یاد تو که بهترین و مهربانترینی میافتم. به یاد روزهایی که در غمهایم شریک میشوی و من در شادیها یادت نمیکنم. به یاد بزرگیات و این که در تنگناها که من خسته و شکست خوردهام باز همراهی، بهتر از تو پیدا نمیکنم. پس دست به دعا میبرم و تو مرا از خود نمیرانی ... راستی اگر میراندی چه باید میکردم؟ ... نمیدانم چه باید بگویم. فقط میدانم بزرگیات وصفناپذیر است و من خجل از ناسپاسیهایم در برابر شادیها.
خدای بزرگ! دستان کوچک و ناتوان بندگانت را بگیر و هیچ وقت رهایمان نکن که تو تنها همدم تنهایی خاموش انسانهایی. خدایا! برای همه چیز متشکرم. برای همه چیز.»
این شعر را هم متین فرستاده که البته نمیداند شاعرش کیست. شما اگر میدانستید به ما بگویید که اسمش را چاپ کنیم. ولی چون خیلی جوانانه بود و شما هم همگی حساس چاپش کردیم: «یک شاخه رز، یک شعر، یک لیوان چایی/ آنقدر اینجا مینشینم تا بیایی/ از بس که بعدازظهرها فکر تو بودم / حالا شدم یک مرد مالیخولیایی/ بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد / رنگ روپوش بچههای ابتدایی/ یک روز من را میکشی با چشمهایت/ دنیا پر است از این رمانهای جنایی/ ای کاش میشد آخرش مال تو بودم / مثل تمام فیلمهای سینمایی/ امسال هم تجدید چشمان تو هستم/ میبینمت در امتحانات نهایی / میبینمت! اما نه مدتهاست مانده است / یک شاخه رز، یک شعر، یک لیوان چایی»
الناز مستقیمی از سنندج: «میخواهم برای تان از اولین باری که روزه گرفتم بگویم. راستش یادم است که 9 ساله بودم و کلی احساس بزرگی میکردم. برای همین اولین روز ماه رمضان سحر بیدار شدم و به زور مادر و پدرم یکی دو قاشق غذا خوردم و باز خوابیدم. فردا صبح از این که مجبور نبودم صبحانه بخورم در پوست خودم نمیگنجیدم. با خوشحالی تمام تا ظهر ورجه وورجه کردم و حسابی آتش سوزاندم. هر چقدر هم مادر و پدرم گفتند الکی خودت را خسته نکن زیر بار نرفتم که نرفتم. اما چشمتان روز بد نبیند دیگر ساعت دو یا سه بعد از ظهر بود که تعطیل شدم. همین جور دراز به دراز افتاده بودم روی تختم و نمیدانستم از زور تشنگی چکار کنم. خلاصه یکی دو ساعت بعد پدرم برای این که زمان زودتر بگذرد همراه مادرم مرا بیرون برد و هر خوراکیای که دلم میخواست برایم خرید. نمیدانید چه کیفی داشت. حیف! بعد از آن هر چقدر روزه گرفتم دیگر پدرم برایم هر چی دلم میخواست نخرید!!! شوخی کردم. خلاصه خیلی روز خوبی بود.»
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....