پُستخانه

کد خبر: ۲۸۰۸۸۷

ئووووووو... همچی می‌گی آب رفته، گفتم مگه من چقدر شُستمش؟! دیدی که کجا چاپ شده، برای جا شدن تو همون یه ذره جا چاره‌ای نداشتم جز این‌که چند کلمه‌ش رو وردارم (ضمناً اگه فراموش کنی اسمت رو ته ایمیلت بنویسی، می‌شی بدون نام‌ها، گفته باشم)!

بدون نام: عاشقش بودم. همیشه و همه جا همراهم بود... اما رفت و تنهام گذاشت... از وقتی از پیشم رفته، دیگه هیچ‌کس سراغم نمی‌یاد. آه، عجب دورانیه بی‌پولی!

مینا، شیشه‌ای شکسته: عکسهایی که درباره مطالب چاپ می‌کنید، بعضی اوقات جذابیت نوشته را از بین می‌بره. مثلا همین شماره قبل (26/5/88) عکس دندونپزشکی کنار مطلب «جعفر دردمندی»، آخر نوشته رو لو می‌داد. در مورد چنین مطالبی که به قول شما «برای خوندنشون باید عینک دودی بزنیم» یا عکس توی صفحه نزنید یا عکس رو با فاصله بیشتری چاپ کنید که جذابیت مطلب با لو رفتنش از بین نره.

حرف حساب که جواب نداره؛ سمعاً و طاعتا... (البته در حدود استطاعت ما!)

آدم برفی 20 ساله: سلام خدمت خانوم/آقای ف.حسامی. می‌خواستم یه نظری بدم درباره صفحه. البته نظر شخصی من خیلی مهم نیست اما شاید نظر دیگران هم باشه. می‌خواستم بگم توجه کردین که متون ادبی و عشقولانه چقدر تو صفحه زیاد شده؟ ...بهتر نیست یه‌کم با هم خودمونی‌تر باشیم و از خودمون و تجربه‌هامون بگیم؟ من خودم هم شعر می‌گم هم متن ادبی می‌نویسم اما تا حالا واسه بروبچه‌ها نفرستاده‌م چون به نظرم جاش نبود. نمی‌دونم بازم چقدر حرفم درسته، گفتم شاید ارائه نظرم به بروبچه‌ها کمک کنه...

ارائه نظرات متفاوت که خیلی کمک می‌کنه، ولی خب، قانون اولمون اینه: «هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو.» سلیقه یکی شعره، علاقه یکی نثر ادبی، تعلق خاطر اون یکی درد دل یا بیان تجربیات. تو از خودت و تجربه‌های قابل چاپت بگو، شاید دیگران هم ترغیب شدن و یه روز یکی نوشت: «می‌خواستم بگم توجه کردین که متون ادبی و عشقولانه چقدر تو صفحه کم شده؟!» اما تا اون وقت، بذار تنوع نظرات و علایق دیگران هم برای دوستداران سلایق دیگه پا بر جا باشه.

محمد اشکانی از قم: ...این‌که واقعاً همدیگر رو دوست داشته باشیم و به دیگران عشق بورزیم نمی‌شه، چون زندگیها خوابگاهی شده و همسایه همسایه رو نمی‌شناسه و هر جا رو نگاه می‌کنی پول و ثروت جایگزین محبت شده...

قاصدک: ...دو تا سوتی توی مهمونی هست که خیلیا دچارش شدن، اونم جلوی دوست و آشنا: 1-چیزی جلوت بگیرن، هی تعارف کنی و بر نداری و درست وقتی اقدام کنی که ظرف رو عقب برده باشن! 2-به یه نفر دیگه چیزی تعارف کنن و تو بگی نه ممنون، میل ندارم!

بدون نام: خوشحالم که دوباره نوشته‌ها و نظراتت رو توی صفحه می‌بینم. لطفاً دیگه ما رو تنها نذار و میدون رو خالی نکن...

میدون که خالی نیس! نمی‌بینی گوش تا گوشش این‌همه آدم و ماشین واستاده‌ن؟( !قربان لطف و محبتت، ولی این هندونه‌هایی که تو دست و بالم می‌ذاری، یه خرده بیشتر بشه، یه وقت می‌بینی جوگیر شدم و همه‌ش شد پوست موز، پا گذاشتم روشون و با سر خوردم زمین و اون وقت به جای «سحر از هیچ کجا»، منم که باید به اطلاع دوستان و آشنایان برسانم...!

مهسی از کرج: ...این شعر متعلق به صمیمی‌ترین دوستمه اما خودش حوصله فرستادنش رو نداشت، من براش فرستادم تا خوشحالش کرده باشم: چی می‌شد رو خاک قلبم، گلای مریم بکاری/ چی می‌شد رو فرش چشمام، یه روزی تو پا بذاری/ چی می‌شد نور نگاهت تو شبام ستاره می‌شد/ چی می‌شد فاصله می‌مرد، تا ابد زنده نمی‌شد/ چی می‌شد گرمی دستات دست سردمو بگیره/ چی می‌شد به جای شادی، تو دلامون غم بمیره/ چی می‌شد هوای خونه، عطر موهاتو داشت/ چی می‌شد شبنم باغچه‌م یه کم عطر اشکاتو داشت.../

هیچ‌چی! به گمونت واقعاً چی می‌شد؟ مثل همین آخرای شعرش هم‌کج و کوله می‌شد! نمک در نمکدون آسمون ،‌کلنگش طاقت دوری نمی‌شد!

بارون: در جواب آقای «احسان» باید بگم که دوست خوب فقط برای پلی‌استیشن بازی کردن و بیرون رفتن نیست. دوست خوب اونه که تو هر شرایطی تو رو درک کنه و توی سختیها پشتیبانت باشه. باید کسی رو برای دوستی انتخاب کنی که اگه یه روز به مشکل برخوردی هوات رو داشته باشه و تنهات نذاره... دوستای خوب، مثل خانواده آدمن که هیچ وقت تنهات نمی‌ذارن.

بدون نام: ...من دوست دارم بنویسم اما نمی‌دونم چطوری، از کجا شروع کنم، چی بگم...

به قول ننه قلی: «نگاه به دست خاله کن، مثل خاله قربیله کن!» حالا اگه خاله نبود هم می‌تونی آثار استادان ادبیات، یا اصلا نوشته‌های همین بروبچ رو بخونی.

غریب آشنا: ...دلم برای دغدغه‌های ساده‌ام تنگ شده. دلم برای پیچکهای پشت پنجره مادر بزرگ و حوض خالی از ماهی حیاطشان تنگ شده؛ برای اتاقی که در چند عروسک و چند کتاب کودکانه و یک تخت خلاصه می‌شد... باور نمی‌کردم روزی قلمم بنویسد: خداحافظ کودکی!

اگه به جای قبلی اینو فرستاده بودی، حالا تکراری نبود و وسط صفحه چاپ میشد !

فرشته امامی 17 ساله: زندگی ما آدما مثل بالا رفتن و پایین اومدن از یک تعداد پله است؛ تعداد پله‌هاش هم به خودمون بستگی داره، یعنی به این‌که هدفمون به چه تعداد پله نیاز داره. دقت کردین بالا رفتن از پله‌ها چقدر سخته؟... در عوض پایین اومدن از پله‌ها خیلی آسون. اینا رو نوشتم تا بگم ما خودمون تعیین می‌کنیم که از پله‌های زندگیمون بالا بریم یا بیایم پایین...

دختر بارانی 19 ساله از تهران: ...اینا رو گفتم که بگم آخه چرا ما آدما همیشه به جای اصل هر چیزی می‌چسبیم به فرعیات و حواشی اون؟ چرا به جای این‌که یک دقیقه به اصل حرفا فکر کنیم و اونا رو درک کنیم و در اونها تأمل کنیم و ازشون استفاده کنیم، چسبیدیم به این‌که بفهمیم اسم شما چیه؟ چه فرقی می‌کنه اسم شما چی باشه، مذکر باشید یا مؤنث؟... مهم اینه که بچه‌ها رو راهنمایی می‌کنید و راه حل مشکلات رو بهمون نشون می‌دید. حتی در فوتبال هم این طوره. همه برای حاشیه‌های مستطیل سبز بیشتر از خود ورزش انرژی مصرف می‌کنند؟ چرا؟...

به قول «بدون نام» در نامه سرگشاده‌ش:واقعا !واقعا ... ! بله، واقعاً چرا؟!!

رحیم طاهری از حسن‌آباد فشافویه: ...توی استخر و دریا هیچ‌گاه غرق نشدم، اما توی روِیا، خیالات و خاطرات چرا. در کوهنوردی و مسافرت با طیاره سقوط نکردم، اما از مراتب و اصول انسانی چرا. گردباد زمانه و تندباد حادثه تاکنون مرا در خود فرو نگرفته و نبرده، اما باد غرور و خودخواهی چرا...

سامانتا: ...در آخر نامه‌ام هم بگم که شانس چاپ شدن مطلب توی صفحه بروبچ یه چیزه، شانس جواب دادن شما هم یه چیز دیگه...

این که به شانس بستگی نداره. بفرما این جواب سوالت: فایده‌ش اینه که سرت گرم می‌شه، هی نمی‌گی این چرا این‌جوریه، اون چرا اون‌جوریه!! می‌گیری؟!

شب جنگلبان: اینو واسه «دختر عشق ورزش» نوشته‌م... هر کسی تو زندگیش ممکنه اشتباه کنه. اگه همه‌ش بخوای به این فکر کنی که الان اگه من این کار رو اشتباه انجام بدم همه بهم می‌خندن که نشد کار. من خودم بشخصه از اشتباهاتم نمی‌ترسم. سعی می‌کنم درس بگیرم و اونها رو تکرار نکنم... اول باید به خودت بقبولونی که چرا باید دیگران به اشتباهات من بخندند، مگه اونها تو زندگیشون اشتباه نکرده‌ن؟ بعضیها هم هدفشون از خندیدن به اشتباهاتت اینه که اعتماد به نفست رو ضعیف کنن وگرنه آدم عاقل وقتی می‌بینه کسی اشتباهی کرده سعی می‌کنه بهش کمک کنه...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها