ساعت 10 صبح، وقتی بیدار شدم هنوز سرحال نبودم و پاهایم درد میکرد و از خستگی هلاک شده بودم. یادم باشد دفعه بعد ستارهها را بشمارم!
(میدونم تو تابستون خیلیها مشتری چاردیواری میشن و باید با این همه ایمیل دست به یقه بشین و تازه بعد از انتخابشون، تو صفحهبندی هم مشکل دارین اما باید ببینیم کسانی که از این سیل تابستونه همراه ما میمونند چند نفرن. امیدوارم هر چقدر هم اینجا شلوغ میشه طوری نباشه که ایمیلای ما رو نصفه نیمه بخونید.)
شازده کوچولو
(خیالت تخت و کمد! هیچ نامهای رو نصفه نیمه نمیخونم ولی گوشت رو بیار جلو کسی نشنوه: بعضیهاشون رو مجبورم نصفه نیمه چاپ کنم)!!
وسط کارزار
یه بار تصمیم گرفتم که پا رو غرورم بذارم و بزنم بشکنم و خرد و خمیرش کنم ولی دیدم اون خیلی از من بزرگتره و پای من کوتوله روش نمیره! برا همین رفتم از یه نفر دیگه که دوستم بود کمک، با کلی کلنگ و تیشه گرفتم! ولی غرورم محکمتر از این حرفا بود که با این چیزا بشکنه! از جنگ با غول غرور، خسته و بیرمق افتاده بودم یه گوشه که تلفن زنگ زد:
«الو سلام، فلان رفیقت از مسافرت برگشته، یه زنگ بهش بزن»
«من سرم شلوغه، خستهم... اگه خواست بگو خودش بزنگه!»
سرم رو بالا گرفتم و دیدم غرورم داره قاهقاه بهم میخنده!
مهدی از تهران
ترس خندهدار
گاهی آنقدر میترسم که به ترسهایم هم میخندم. به همه آنچه باید فکر کنم فکر میکنم و به جای همه آنهایی که فکر نمیکنند میترسم. این ترس لعنتی هرگز مرا رها نمیکند.
فرشته ح. 18 ساله
حرفهای
پدر، کت و شلوار جدیدش را پوشید و صدا زد: «ستاره، بابا، بیا چند تا عکس با اون دوربین جدیدت بنداز ببینم عکاس خوبی هستی یا نه؟»
ستاره، هیجانزده همراه با دوربینش به طرف پدر رفت؛ دوربینی که تازه چند هفته میشد با حقوق خودش خریده بود. وقتی پدرش عکسها را در کامپیوتر نگاه کرد، با دلخوری گفت: «کادربندیهات درست نیست. عکسات افتضاحه. از بین این همه، حتی یکی هم خوب نیست. تو آخرش هم عکاس نمیشی. عکاس چیزهایی را باید ببینه و ثبت کنه که بقیه نمیتونن ببینن.»
چند سال بعد، ستاره با همان دوربین و همان حرفها، لبخندزنان گوشهای از نمایشگاه عکسهایش ایستاده بود و به واکنش مردم نگاه میکرد. چند نفر پیشنهاد خرید عکسهایش را داده بودند و خبرنگاری هم در گوشهای از سالن در انتظار مصاحبه با او بود.
بهاره ندیری از کرج
کاتب باشی فرمود: «اول متن رو واسهت آوردم آخر متن، تا بدونی اهمیت جای جملات برای حرفهای شدن چقدر زیاده. حالا حرف داری؟ قبول نداری؟ کیفت رو وردار، زنگ آخر بریم کیفدعوا!!»
در آداب دوستی
این مطلب رو واسه «احسان» نوشتهم: ببین، این مشکل تو را میشه از زوایای مختلف بررسی کرد؛ یا مشکل از خودته و زیادی سخت میگیری و حساسیت زیادی نشون میدی، یا مشکل از دوستاته. اول ببین چه مشکلی تو رفتار و اخلاقت هست. شاید خصوصیاتی داری که دوستات نمیتونن باهاش کنار بیان یا حرفات و کارات براشون جذاب نیست. کافیه وقتی تو جمع اونا هستی رفتارشون را با هم بسنجی ببینی رفتار و کردار مثلا فلان دوستت که خیلی تحویلش میگیرن چه جوریه، چه کار میکنه که اگه اون نباشه به کسی خوش نمیگذره (البته باید بین رفتار منفی و مثبت هم یه فرقی قائل شد.) ببینم، همهش اونا بهت زنگ میزنن که با هم برین گردش؟ خب یه دفعه هم خودت یه جای باصفا رو در نظر بگیر و دوستات رو مهمون کن. شاید هم زیادی سخت میگیری و توقعت از دوستات بالاست؟ یه ذره فکر کن، شاید رفتار دوستات عادیه؟ به اونا حق بده، شاید اون روز که دوستات باهات خوب رفتار نکردن خودشون مشکلی داشتهن، اعصاب معصاب نداشتن و خلاصه اگه اینجوریه سطح توقعت را بیار پایین و عاقلانه فکر کن نه احساسی. شاید هم کلا مشکل از دوستاته و اونا یه ذره قاطی دارن! در این صورت، راه حل اینه که دوستات رو عوض کنی. اگر هم میتونی سعی کن رفتار اونا را با خودت عوض کنی. باهاشون حرف بزن و مشکلت را با اونا در میون بذار. شاید رفتار اونا یه جور مقابله به مثله؟
...بذار یه چیزی بهت بگم؛ منم یه مدت مثل تو بودم اما بعد که تو رفتار خودم دقیق شدم دیدم همهش اونا به من زنگ میزدن. یعنی رابطه یهطرفه بود. حالا منم بهشون زنگ میزنم و رفتار اونا با من تغییر کرده.
نیلوفر از اصفهان
اداره آمار بروبچ
بعد از چندین روز پشت کامپیوتر نشستن و بالا و پایین کردن سیدی آرشیو چاردیواری، بالاخره تموم شد! همیشه برام سوال بود که کی تا حالا چقدر نامه داده و از کی؟ آمار همه بروبچ فعال و تأثیرگذار رو (اونایی که اسمشون واسهم آشنا بود) از اول انتشار چاردیواری تا آخر بهار 88 درآوردم. کار وقتگیری بود. اگر کسی اسم مستعار داشته و عوض کرده یا در هر صورت توقع داشته اسمش جزو این فهرست باشه و نبوده (با اینکه میتونم قانعش کنم) ازش عذرخواهی میکنم.
ده نفر اول از نظر تعداد نامههای چاپ شده در بخش اصلی و کوتاه (اعداد داخل پرانتز تعداد نامههاست:)
1-افشین اشرفی(57) 2-نشمیل نوازی(55 نامه که نسبت به خانم صمیمیان، بیشتر تو بخش اصلی چاپ شدهن) 3-زینب صمیمیان(55) 4-جعفر دردمندی(53) 5-مهدیار دلکش(52) 6-حدیث مطالبی(42 نامه که نسبت به سیاوش منصور، بیشتر تو بخش اصلی چاپ شدهن)7-سیاوش منصور(42) 8-زینب فخار(40)9-نرگس، عاشقترین ستاره(33) 10-فرهاد ممیپور(31.)
ده نفر اول از نظر تعداد نامههای چاپ شده فقط در بخش اصلی:
1-نشمیل نوازی(54) 2-افشین اشرفی(49) 3-زینب صمیمیان(47/) 4-جعفر دردمندی(46) 5-مهدیار دلکش(35/) 6-نرگس علیدوستی و حدیث مطالبی(32)7-شبزده عاشق(30) 8-زینب فخار(29) 9-رحیم طاهری و سیاوش منصور(25)10-احمد از بابل(21.)
قلم طلایی تقدیم میشود به «نرگس» برای چاپ 84% از نامههایش در بخش اصلی و عنوان صبورترین عضو بروبچ هم میرسد به «سعید از نیشابور» به دلیل چاپ فقط 5% از نامههایش در بخش اصلی!
35 نفر از بروبچ هم بر اساس قدمت (تاریخ آغاز همکاری) که خانم «صمیمیان» با 108 نامه و خانم «مالمیر» با 10 نامه اول و آخر فهرستند، عبارتند از:
1- زینب صمیمیان (14/2/83) 2-زهرا فرخی (17/12/83) 3-نشمیل نوازی (24/12/83) 4-جعفر دردمندی (19/1/84) 5- مطرود (22/1/84) 6-اصغر دردمندی (20/4/84) 7-علیرضا ماهری (16/8/84) 8-مهدیار دلکش (24/5/84) 9-سیاوش منصور (7/6/84) 10-افشین اشرفی (19/10/84) 11-احمد از بابل (4/2/85) 12-سیده ساجده موسوی (13/6/85) 13-زینب فخار (3/7/85)14-صاحبه از زیر آسمان شهر (17/7/85) 15-حدیث مطالبی (24/7/85) 16-بهناز (1/8/85) 17-عاطفه سوری (1/8/85) 18-نیلوفر خوب (15/8/85) 19-فرهاد ممیپور (23/11/85) 20-رضوانه سوری (30/11/85) 21-نرگس، عاشقترین ستاره (7/12/85) 22-سعید از نیشابور (3/2/86) 23-بهاره رادهوش (11/4/86) 24-رحیم طاهری (1/5/86) 25-ماجده از بهشهر (22/5/86) 26-حسن جعفری باکلانی (14/8/86) 27-عاطفه شکرگزار (21/8/86) 28-عاشق همیشگی (3/10/86) 29-مینا، شیشهای شکسته (9/2/87)30-شبزده عاشق (6/3/87) 31-شب جنگلبان (3/4/87)32-شکوفه توکلی (17/4/87 ) 33-دیوونه همیشگی (4/9/87) 34-جزیرهای در مرداب (25/9/87) 35-سمانه مالمیر (24/1/88.)
مهدیار دلکش از قم
از بروبچ همیشه در صحنه تقاضامند است، حالا فردا نامه ندن که پس اسم من کو یا چی و چی و اینا! دقت کنید... گفت تا آخر بهار 88 و فقط اونایی که همکاریشون رو تا اون تاریخ همچنان ادامه دادهن! حلللله؟( !خب یه خرده آب جوش قاطیش کنین بعد به هم بزنین ، ایندفعه دیگه حل میشه)!!
ناکجایی به وسعت لبخند
گاهی میآیم و مینویسم و تو فقط صبورانه میخوانی و همه نیاز من روی لبخند تو خلاصه میشود. به من فرصت میدهی؛ فرصت نگریستن، مهربان بودن، دوست داشتن، و من فقط یک ماه، شبیه لبخند تو میشوم: پاک، بزرگ، عمیق؛ و تو با تمام وجود پذیرای منی. براستی وسعت تو تا کجای ناکجاست؟
پریچهر مستمند
آگهی اعلام حضور
میدانم روزی که نباشم با یک پارچه که روی آن نوشته: «درگذشت فلانی را به اطلاع دوستان و آشنایان میرسانیم»، بدرقهام میکنند اما نمیدانم چرا حاضرند نبودنم را به اطلاع دیگران برسانند! مگر بودنم چیز کمارزشیست که کسی حاضر نیست آن را به اطلاع دیگران برساند؟! شاید چون گمان میکنند دیگران از بودنم اطلاع دارند( !البته تنها گمان و دیگر هیچ.) گویی باید خودم دست به کار شوم و بودنم را به اطلاع دوستان و آشنایان برسانم.
سحر از هیچ کجا
تنهایی غریب
1-هیس! گوش کن! قناری سکوت کرده، ماهی آواز میخواند، قانونهای جهان عوض شده انگار... یک نفس نگاه میخواهد دلم. بیچاره قناری و ماهی که عاشق هم شوند! آب و هوا ناسازگارند؛ قانونهای جهان باید عوض شود انگار. ببخشید! قفستان چه طعمی دارد؟
2-اشکها صدای کرکس میدهند/ پشت بغضی بیصدا پنهان میشوم/ از ترس/ آدمها دروغ میگویند/ زمان حلال مشکلات نیست/ زمان/ آدمها را میکُشد/ و مرگ/ زودتر از دستهای تو/ مرا در آغوش میگیرد/ زمان حلال مشکلات میشود/ وقتی مرگ تنها مسیر زندگی آدمهاست/ آرام که شدم/ چشمهایت را به قبرم بدوز/ نگاه کن/ هنوز هم عاشقم/ هنوز هم از صدای کرکسها میترسم/ در این تنهایی غریب/ خیال تو به هیچ دردی نمیخورد/ آدمها دروغ میگویند/ که زمان حلال مشکلات است.
سمانه مالمیر از قم
آخرینها
این آخرین نامهایست که برایت مینویسم. آخرین نامه از دردها و گلایهها و عاشقانهها. اگر باز هم نامهام را کنار تمام نامههای خوانده نشده بیندازی، این آخرین نگاهیست که در نگاهت میدوزم. اگر باز هم نگاهت را از من برگیری، فراموشت میکنم. فراموشت میکنم چون خستهام؛ از خودم، از تو، از عشق.
دختر کاغذی
ایول! ملکالشعرا بهار گفت: میبینی؟! اصلا نیازی به زدن سر و ته متنت نیست، نیاز اساسی اینه که با کمترین جملات بهترین و بیشترین معانی و مفاهیم رو بگی.
دقت در خصوصیات
من هم تا مدتها پیش مثل «احسان» بودم. همیشه فکر میکردم که باید دوستام بهم احترام بذارن و اونها هم باید همون قدر که من براشون ارزش قائلم برام ارزش قائل بشن. توقعم چندان هم بیجا نبود یا لااقل من فکر میکردم که بیجا نیست اما هر چی بیشتر درباره این روابط و توقعات خودم فکر میکردم به نتیجهای نمیرسیدم و بیشتر اذیت میشدم. یه روز تصمیم گرفتم قید دوستام رو بزنم. چرا باید با کسانی رفاقت میکردم که ارزشی برای من قائل نیستند؟ اما بعد دیدم اونها دوستای بدی نیستند و سطح توقعات منه که خیلی بالاست. سعی کردم توقعاتم رو بیارم پایین و حالا اگه از دو باری که من به دوستم زنگ میزنم او یه بار بهم زنگ میزنه، اگه هر جا میرن به من خبر نمیدن، اگه... دیگه ناراحت نمیشم و با خودم فکر میکنم شاید من با خصوصیات اخلاقیای که دارم برای برنامه یا مهمونیای که دارن چندان مناسب نیستم. سعی میکنم درکشون کنم و به جای اینکه فکر کنم دیگران باید من رو درک کنند، اول خودم اونها رو درک کنم. به همین سادگی با این مشکل کنار اومدم. البته نباید توصیه دوستانی مثل «روزنه امید» رو نادیده گرفت که 17 فروردین نوشته بود: «خیلی سخته که آدم بتونه محبت رو بدون هیچ چشمداشتی به اطرافیانش هدیه بده و در مقابل هدیهای که به دیگران میده انتظار تشکر هم نداشته باشه...»
(من باید درباره یه چیز اعتراف کنم: وقتی که بروبچ رو خوندم تازه متوجه شدم که چقدر سطحینگرم و توجهم به جزئیات، کم. چون کل آدم و عالم فهمیده بودند که یک ماه کامل از پاسخگو خبری نشده اما من اصلا هیچی رو احساس نکرده بودم! باید خودم رو اصلاح کنم. میگم این بروبچ به من کلی درس یاد داده کسی باور نمیکنه. ایناها... !از همین الان بیدقتی خودم رو اصلاح میکنم.)
دیوونه همیشگی
دیدگاه
ما میون آدمای زیادی زندگی میکنیم که شخصیتها، علایق و عقاید مختلفی دارن. این وسط نه میتونیم با همهشون بسازیم و خودمون رو بکلی از یاد ببریم، نه میتونیم فقط به علایق خودمون بها بدیم و در مقابل افراد و دیدگاههاشون بایستیم و سرزنششون کنیم. پس بهتره سعی کنیم تعادل رو رعایت کنیم. خودمون باشیم و نه از بیان نظراتمون واهمه داشته باشیم، نه بخواهیم که فقط نظرات ما یکهتاز میدان باشه.
بلوط آبی
همبازی نشانیها
تو در قلب ابرها میگریستی و من شکوفهها را با دستهای خویش باز میکردم. تو پلههای رسیدن به من را دو تا دو تا بالا میرفتی و من موهای خورشید را میکشیدم. تو پیام عشقت را به دست قاصدکها میسپردی و من به دنبال امواج دریا میدویدم. تو با چشم ستارهها به من چشمک میزدی و من قطرههای باران را زیر پا، له میکردم. تو با گامهای بلند به سوی من میآمدی و من دست به دامان ابرها راهی آسمان میشدم. روزهای تقویم ورق خورد. تو نبودی، ندیدی که من بزرگ شدم... نفس نفس سالها را پیمودم و از هر ستاره نشانیات را پرسیدم. کسی نشانی از تو نداشت. اگر برگردی و کودکیام را به من برگردانی قول میدهم که همبازیات شوم.
(یه پیشنهاد هم برای «نرگس» دارم: طوری بنویس که بقیه هم متوجه بشن. تشبیهات تودرتو، ابهام زیادی به نوشته میده که باعث سردرگمی میشه. وقتی مطلبت رو به روزنامه میدی، یعنی قراره هزاران نفر اون رو بخونن. مهم نیست که چند نفر اون رو بفهمن، مهم اینه که صدها نفر دیگه نمیفهمنش)
مهسا کوچولو