مامانم گم شده

کد خبر: ۲۸۰۸۸۴

از خونه که اومدن بیرون مامان بهش گفت: «شیرین جون از من دور نشی و دستتو از دست من جدا نکنی، یه وقتی گم می‌شی، باشه دخترم.» شیرین هم با گفتن «چشم» محکم دست مامان رو گرفت و رفتن.

هنوز خیلی از خونه دور نشده بودن که به یک مغازه اسباب‌بازی‌فروشی رسیدن. دختر کوچولو دست مامانشو کشید و گفت: «مامان، وایسا اینا رو نگاه کنم، ببین چقدر قشنگن.»

دختر گلم، کار داریم بیا بریم یه روز دیگه می‌آییم.

نه، تو رو خدا، من که نمی‌گم بخر، فقط می‌خوام نگاه کنم!

مامان قبول کرد و گفت: پس یه لحظه همین جا باش تا من از این مغازه بغلی یه چیزی بخرم و فوری برگردم. مامان رفت و شیرین هم اونجا ایستاد و عروسک‌ها رو نگاه کرد، چقدر از همشون خوشش اومده بود! با خودش گفت بهتره برم به مامان بگم بیاد یکی‌شو برام بخره یا اگر هم نیومد لااقل از اون مغازهه یه خوراکی بخره؟!

اومد توی مغازه رو نگاه کرد، اما با تعجب دید که مامانش نیست (البته مامان جایی نرفته بود چند تا آدم دیگه هم اونجا بودن واسه همین شیرین مامانشو ندید)‌ یعنی مامان کجا رفته، حالا چیکار کنم؟ دور و برش رو نگاه کرد و بعد یاد حرف بابا افتاد که «دخترم اگه یه موقع توی خیابان گم شدی اصلا نترس، خوب فکر کن چیکار کنی، می‌تونی از آقای پلیس یا یه بزرگتر هم کمک بگیری.» یه نگاهی به اون طرف خیابون انداخت، کوچشون رو می‌دید اگر می‌تونست از خیابان رد بشه می‌رفت خونه آخه مامان‌بزرگ اونجا بود. یه‌کم فکر کرد و تصمیم گرفت که بره اون طرف، مثل توی کتاب‌ها که خونده بود و بعضی از کارتون‌هایی که از تلویزیون دیده بود آروم آروم جلو اومد و صبر کرد تا ماشین‌ها برن دو، سه دقیقه‌ای طول کشید تا خلوت شد وقتی که دیگه ماشینی نبود سریع از خیابون رد شد و خودشو رسوند به کوچه و با سرعت اومد سمت خونه یه کمی از راه رو هم دوید تا سریع‌تر برسه. وقتی رسید زنگ رو زد و مامان‌بزرگ از شنیدن صدای شیرین حسابی تعجب کرد! وقتی اومد توی خونه ازش پرسید: «دختر جون تو اینجا چیکار می‌کنی؟.»

شیرین هم تمام ماجرا رو تعریف کرد و گفت «مامان‌بزرگ؛ فکر کنم مامان گم شده؟»! مادربزرگ که از این حرف شیرین خنده‌اش گرفته بود، گفت: ای شیطون ناقلا؛ بیا بریم یه تلفن به مامان بزنیم که حتما الان خیلی نگرانه و بعد از تلفن کردن به مامان به شیرین گفت: «عزیز دل من یه بچه خوب وقتی با بزرگترهاش می‌ره بیرون باید هر چی اونا می‌گن گوش بده و یه لحظه هم ازشون دور نشه چون خیلی خطرناکه، ممکنه اتفاق بدی بیفته و....»

دخترک فسقلی که متوجه اشتباه خودش شده بود قول داد که از این به بعد همیشه به حرف بزرگ‌ترها مخصوصا پدر و مادرش گوش بده.

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها